سالی که گذشت از اون سالایی بود که هفته آخرش واقعاً برام زود گذشت خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم و طبق روال سالهای قبل بازم کارام عقب مونده بود اما خوشبختانه خونه تکونی خیلی خوبی انجام داده بودم اما هر سه تامون کارای آرایشگاهمون مونده بود من روز شنبه از ساعت دوازده و نیم تا نه شب آرایشگاه بودم و تو هم اون روز از غروب تا رسیدن من به خونه بطرز بد و وحشتناک بهونه منو گرفتی که منو هزار بار از رفتنم پشیمون کردی .
روز یکشنبه هم از ساعت چهار بعداز ظهر سه تایی به قصد خرید و آرایشگاه تو و بابا بیرون رفتیم و ساعت یک و نیم شب به خونه برگشتیم عجب شبی بود ساعت ده و نیم شب اصلاح موهای بابا و یازده و ربع کوتاهی موهای تو انجام شد با اینکه اصلاً قصد کوتاه کردن موهات رو نداشتیم اما موهات حسابی کوتاه کوتاه شد و واقعاً یه چهره جدید و شیطونی پیدا کردی فکر می کنم مختصر سرماخوردگی که عید داشتی بخاطر سرمای اون شب بود چون ساعت دوازده شب مشغول خرید ماهی و سبزه بودیم .
روز دوشنبه با هم هفت سین رو چیدیدم و عکس گرفتیم من از بابا یه جفت گشواره عیدی گرفتم و بعد هم عازم منزل مامان فریده شدیدم .دوست نداشتم روز دوشنبه 29 اسفند 90 تموم بشه وقتی تموم روزای سال رو مرور می کردم خوشحال بودم که روزای خوبی رو سپری کردم و به معنای واقعی کلمه تو اون روز احساس خوشبختی کردم .
موقع سال تحویل تو و کسری بابارضا رو همراهی کردید اولین عید دیدنیمون منزل باباشریف بود .
روز چهارشنبه هم به سمت شمال حرکت کردیم اون شب حنابندون داشتیم و فردا شب هم عروسی و ظهر جمعه هم به تهران برگشتیم دقیقاً دوازده حرکت کردیم و ساعت سه تهران بودیم مسافرت مختصر و مفیدی بود.
هفته دوم هم برای سه روز از یکشنبه تا سه شنبه مشهد بودیم با وجود شلوغی اما سفر خوب و خاطره انگیزی بود .
بقیه تعطیلات هم کرج بودیم یه شب منزل بابا شریف و بعد هم منزل مامان فریده . از شلوغی و شیطونی و حرف گوش نکردن و بدخوابی و بی ادبیت هر چی بگم کم گفته ام.
از شلوغی و شیطونیت بنویسم یا از کارای خطرناکت پریدن و دویدن و جیغ جیغ کردن کارایی نیست که من باهاش مخالف باشم اما رو دسته مبل ایستادن و از روی اون پریدن یا نشستن روی میز یا نشستن روی کابینت آشپزخانه یا بالا و پایین پریدن روی تشک تخت همه کارای خطرناکی بود که دلم می خواست تو اون لحظه چشمامو می بستم و به این فکر نمی کردم که الان ممکنه چه اتفاقی بیافته .
یا از بدخوابیت بنویسم که ظهرها کتاب و قصه و التماس و درخواست هم نمی تونست تو رو بخواب ببره و با این وجود شب هم زودتر از ساعت یک نمی خوابیدی .
یا از بی ادبیت که وقتی می خواستیم آرومت کنیم گاز می گرفتی و تف می کردی من و بابا هم مثل بقیه به شکل علامت تعجب با چشمای گردشده متعجب از کارا و رفتارت بودیم چون ما هم هیچکدوم از اینها رو تا حالا ازت ندیده بودیم .
خلاصه وقتی شب شنبه با وجود اینکه دقیقاً یکربع از مسیر رو گریه کردی که چرا داریم به خونه برمی گردیم "من شماها رو نمی خوام"" من نمی خوام برم خونه " به خونه برگشتیم و خوشبختانه همه چی به شکل و روال سابق خودش برگشت دیروز صبح ساعت هفت صبح بیدار شدی و ظهر هم یکساعت و نیم خوابیدی و مثل قبل برای خواب شبت پدرمون رو درآوردی .
دیروز غروب مثل همه غروبای سیزده بدر عجیب حالم گرفته بود و گمشدن یه لنگه از گشواره ایی که روز قبل سال از بابارضا عیدی گرفتم بهونه ایی شد که دیشب تو تنهایی خودم بشینم و های های گریه کنم .
امیدوارم سال 91 سال خوبی باشه پرسلامتی پر برکت پر آرامش.