Lilypie Fourth Birthday tickers زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
سومین ساز
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : مامان بوبولی

به هرحال سومین ساز منتخبت رو دیشب از بابارضا هدیه گرفتی از خیلی وقت پیش هر بار که به همراه بابارضا به مغازه استاد عظیمی می رفتی بهونه تنبکای کوچیک تزئینی پشت ویترین رو می گرفتی و هربار هم استاد عظیمی قول می داد که اینبار یه تبنک رو جزء کاراش سفارش بده و خلاصه دیشب با دیدن تنبک حسابی چشمات برق زد تا آخر شب چندین بار تبنک رو از تو کاورش در آوردی و هر بار هم درحین نواختن ترانه گنجشکک اشی مشی رو خوندی.

نوشته بودم که عاشق حمومی و هر مهمونی میاد خونمون دوست داری رسم مهمون نوازی رو تموم کنی و باهاش حموم کنی مامان بزرگ ، بابا شریف و اینبار هم با دائی البته تست خوبیه برای صبوری افراد . خیلی بهت خوش گذشته بود زده بودی زیر آواز وقتی صدای چهچه ات رو از تو حموم می شنیدم با خودم فکر می کردم وای پسرکم بزرگ شده و دوست داره تو حموم آواز بخونه بازم بخونه گنجشکک اشی مشی ...


 
روزایی که گذشت
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : مامان بوبولی

 

 

 


 
آهنگ جدید
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : مامان بوبولی

 

گنجشکک اشی مشی

لب بوم ما مشین

بارون میاد خیس میشی

برف میاد گوله میشی

میفتی تو حوض نقاشی

کی میگیره فراش باش

کی میکشه قصاب باشی

کی میپزه آشپزباشی

کی میخوره حکیم(حاکم)باشی

 

اولین بار این آهنگ رو تو گرگان با صدای علی گوش کردی و دومین بار تو ماشین از رادیو با صدای فرهاد و سومین بار با صدای پری زنگنه و این شد که آهنگ مورد علاقه این روزات گنجشکک اشی مشی شد. البته هنوزم آهنگ هاله لویا " جان کیل رو گوش می دی بعلاوه کاست کیش مهر شهرام ناظری و خصوصاً آهنگ دل می رود ز دستم ... "

 

 

 

 


 
تعطیلات اردیبهشتی
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : مامان بوبولی

تعطیلات خیلی خیلی خوبی بود منهای یه چند باری که حسابی از دستت شاکی شده بودم کلهم پسر خوبی بود .

بوی بهارنارنج ،عرق بهارنارنج ، مربای بهارنارنج و شکوفه های بهارنارنج مست مستمون کرد.

طبیعت زیبای جنگل ناهارخوران و جنگل النگ دره روستای زیارت خصوصاً خوردن نون شیرمال کنار تنور و تماشای گاوا برات خیلی لذت بخش بود .

خونه عمه ها خیلی خیلی بهت خوش گذشت خصوصاً خونه عمه محبوبه که از فرط بازی سر ناهار خوابت برد .

شب جمعه تو امامزاده عبداله دیدن اون همه قبر و گل و گلاب برات عجیب بود و مدام سوال می کردی که اینا چیه بابا سهراب کجاست چرا آدما رو می ذارن تو خاک و بعد از اون همه سوالایی که کردی و جوابایی که شنیدی خودت به این نتیجه رسیدی وقتی آدما پیر می شن می میرن و بازم در ادامه می گی مامان می دونی من از خاک اومدم با اینکه بارها قصه به دنیا اومدنت رو جور دیگه ایی شنیدی .

عاشق بهارم عاشق اردیبهشت عاشق روزای سبز اردیبهشتی .

خدایای مهربون شکرت


 
من و تو ، تو و من
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : مامان بوبولی

تو : مامان من سایه ام رو دوست ندارم .

من : چرا؟

تو : برای اینکه سایه ام کوچیکه

من : اشکالی نداره تو و سایه ات با هم بزرگ می شید

تو : اشکال داره ... مامان من سایه تو رو می خوام ... ( با لحن ملتمسانه ) میای سایه هامونو عوض کنیم .

بازم افعال معکوس

پلان اول من و تو در حال عبور از خیابون فرعی

من : اهورا هیچوقت نباید تو خیابون دستت از دست من جدا کنی

تو: مگه چی می شه خب

من : تصادف می کنی

تو : تصادف کنم خب

پلان دوم اتاق خواب تو در حال پریدن روی تخت و بابا در حال ساز زدن

بابا : اهورا بپر بپر نکن می افتی

تو : بیافتم خب

بابا : ممکنه دست و پات بشکنه

تو : بشکنه خب

پلان سوم منزل مامانن بزرگ و تو در حال سوراخ توری در بالکن

مامان بزرگ : اهورا اگه توری رو پاره کنی من ازدستت ناراحت می شم

تو : ناراحت بشو خب

مامان بزرگ : تازه پشه ها هم میان تو شب تو رو گاز می گیرن

تو : گاز بگیرن خب

مساله این روزات

مامان مگه پرنده ها حرف می زنن (کارتن ریو)

مامان قطارا و ماشینا حرف می زنن

مامان حیوونا می تونن با هم حرف بزنن

 


 
خبر خوب و...
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : مامان بوبولی

اول یه خبر خیلی خوب که بابا رضا صبح روز جمعه قبل از اومدن مهمونا تو حموم لنگه دیگه گشواره رو پیدا کرد .

اما از شب قبل از مهمونی بگم برای ثبت این خاطره باید وارد یه کمی جزئیات بشم خونه ما طبقه اول یه ساختمان چهار طبقه تک واحدیه ساختمون خیلی ساکته و آرومه تو طبقه دوم یه زوج جوون هستن که در واقع هیچوقت نیستن طبقه سوم خالیه و طبقه چهارم هم به قول تو یه مامان و یه بابا و یه بچه  زندگی می کنن ساختمونمون آسانسور داره و عملاً هیچکی از پله ها برای رفت و آمد استفاده نمی کنه حتی خودمون برای همین منم یه جعبه حصیر باف رو بیرون روی پاگردمون روبروی در ورودی گذاشتم و هر خریدی اعم از سبزیجات و میوه و... اول در داخل اون سبد قرار می گیره و بعد از شستشوی کامل  اونا رو تو  یخچال می ذارم امکان نداره که من چیزی رو نشسته تو یخچال بذارم حتی اگه فرصت اینو نداشته باشم که بشورمش ترجیح می دم خراب بشه اما نشسته تو یخچال نذارمش پنج شنبه سرکار نرفتم و از ظهر همه کارامو تا عصری انجام داده بودم نزدیکای ساعت هفت بود فقط مونده بود شستن میوه و کاهو و خیار و گوجه که تو اون سبد کذایی بود آب رو باز کردم و درپوش سینک رو گذاشتم که کاهو و ... رو توش خیس بدم همه چی تو یه لحظه اتفاق افتاد در ورودی رو باز کردم رفتم پلاستیکا رو از تو سبد بردارم وقتی برگشتم دیدم تو بیرون در ورودی ایستادی و در رو هم بستی و به من می گی مامان دربسته شد منم پلاستیک به دست دارم قضیه رو تو مخم حلاجی می کنم آخ وقتی به یاد این افتادم که چه اتفاقی برامون افتاده اشک از تو چشمم پرید بیرون بابا بیرونه شیر آب هم بازه و حالا من تو این ساختمون متروک دست به دامن کی بشم فقط تنها شانسی که آوردم لباسی که تنم بود یه کمی مرتب بود واقعاً شانس آوردم بلوز و شلوار کوتاه تنم بود اول رفتم زنگ طبقه دوم رو زدم انگشتم داشت تو زنگ فرو می رفت اما مثل همیشه خونه نبودن رفتم طبقه چهارم فقط بچه خونه بود یه پسر خوب و مودب فکر می کنم کلاس اول ابتدائی باشه ازش پرسیدم مامان هست گفت نه قضیه رو براش تعریف کردم وازش خواهش کردم که گوشی تلفنشونو برام بیاره که برای کمک به کسی زنگ بزنم گفت اجازه نداره با اینکه  کفری شده بودم از جوابش  اما اگه تو اون شرایط نبودم بخاطر همچین جوابی تحسینش می کردم خلاصه ناامید با هم از طبقه چهارم به طبقه اول برگشتیم و فکر اینکه تا برگشت بابا حتماً خونه رو آب می بره روی پله ها نشستیم نمی دونستم که تو اون لحظه چه حجمی از سینک رو آب گرفته و حتی فکر می کردم الان روی زمین هم پخش شده اما جرقه ایی که به ذهنم رسید جلوی ضرر رو گرفت رفتم تو پارکینگ و شیر فلکه اصلی آب رو بستم یه کمی فکرم آسوده شد و دوباره روی پله ها نشستیم تو تموم این مدت تو فقط سکوت بودی چون می دونستی که اشتباه از تو بود حتی وقتی تو جات درجا می زدی و من ازت پرسیدم که چرا اینطوری می کنی نخواستی با گفتن اینکه پی پی داری شرایط روحیمون رو  بدتر کنی زمان به کندی می گذشت و واقعاً نمی دونم که چه مدت گذشته بود که در پارکینگ باز شد و همسایه طبقه چهارم وارد ساختمون شد از بالای پله ها ماجرا رو براش تعریف کردم و اونم برای کمک اومد اما متاسفانه نتونست درو باز کنه و بزرگترین کمکی که بهمون کرد این بود که گوشی تلفنش رو بهمون داد و من تونستم بابارضا از وضعیت اسفناکمون باخبر کنم دوتامون مثل آدمای مستاصل روی پله ها نشستیم و فقط منتظر شدیم حتماً خیلی زمان گذشته بود که وقتی بابا اومد و گفت همه کلید سازیها بسته بود اما از اونجا که ما سابقه بسیار زیادی در پشت در موندن داریم بابارضا با یه حرکت ضربتی درو باز کرد ساعت نه وده دقیقه ما آزاد شدیم ( نکته جالب توجه اینکه ما آزاد بودیم اما یه جوری با این پوشش و بدون روسری مثل یه اسیر بودیم که تا تو کوچه هم نمی تونستیم بریم چه برسه به اینکه می خواستیم تا سر کوچه دنبال کلیدساز بریم آخ تو چه ممل*کتی زندگی می کنیم یعنی اگه این تارای موهام و این لختی بازو و ساق پام برای کسی مهم نبود صد درصد نیاز نبود اعصبام رو برای دوساعت تو هاون بکوبم ) خدا رو شکر تموم ذهنیاتم در مورد آب گرفتی باطل بود و اون جرقه به موقع ما رو از غرق شدن نجات داد .

مهمونی روز جمعه عالی بود اما بعد از رفتن مهمونا هم یه داستان تکراری داشتیم که مهمونا نرن و پیامد اون گریه و خودآزاری.

اما خبر بد و یا شاید هم خوب از خیلی جهات که دیروز از دانشگاه انصراف دادم بدون هیچ شک و تردیدی وقتی مهر 90 ثبت نام می کردم اصلاً فکرش رو نمی کردم که به اینجا برسم که کم بیارم برای تو برای بابارضا برای کارم برای زندگیم حتی برای خودم همه می گن دوسال و نیمه می گذره چشم رو هم بذاری تموم می شه اما به واقع اینطور نیست هیچکی نمی دونه دوساعتش هم برای من به کندی و سختی می گذره وقتی دغدغه اینو دارم که الان وقتی از مهد تعطیل شدی کی فرصت داره برای این دوساعت کلاس من ازت مراقبت کنه یه روز خاله میترا یه روز بابارضا یه روز دائی یه روز مامان بزرگ ... نگرانت شدم وقتی بهم گفتی نگار گفته مامانت دیگه بر نمی گرده نگرانت شدم که وقتی تو تلفن با وعده و وعید ازت می خواستم که به همراه خاله میترا بری . همیشه پذیرش مهد برات خیلی ساده تر بوده  تا موندن بعد از مهدت پیش این و اون  خیلی ظلم بود از صبح تا غروب مهد و بعد هم خونه اینو و اون و آخر شب هم یه مامان خسته و درگیر شاید بابا هم تو این مدت کوتاه خسته شده بود اما چیزی به زبون نمی آورد خلاصه وقتی تو تنهایی خودم کلاهمو قاضی کردم همه دغدغه ها و نگرانی ها رو یه کفه ترازو و تحصیل و مدرک و ترقی و پشرفت رو یه کفه دیگه گذاشتم با وجود ارزش و سنگینی این کفه اما بهم اثبات شد که معیار و سنجش وزن این دو کفه مثل هم نیست و در نهایت تصمیممو برای ترک تحصیل گرفتم دوست ندارم دیگه اصلاً به این موقعیت فکر کنم و درموردش صحبت کنم و حسرت بخورم که اگه می رفتم که اگه ادامه می دادم قول می دم دیگه به اگه ها فکر نکنم خدایا تو هم کمکم کن .


 
خرگوش رفت و نهنگ اومد
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : مامان بوبولی

سالی که گذشت از اون سالایی بود که هفته آخرش واقعاً برام زود گذشت خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم و طبق روال سالهای قبل بازم کارام عقب مونده بود اما خوشبختانه خونه تکونی خیلی خوبی انجام داده بودم اما هر سه تامون کارای آرایشگاهمون مونده بود من روز شنبه از ساعت دوازده و نیم تا نه شب آرایشگاه بودم و تو هم اون روز از غروب  تا رسیدن من به خونه بطرز بد و وحشتناک بهونه منو گرفتی که منو هزار بار از رفتنم پشیمون کردی .

روز یکشنبه هم از ساعت چهار بعداز ظهر سه تایی به قصد خرید و آرایشگاه تو و بابا بیرون رفتیم و ساعت یک و نیم شب به خونه برگشتیم عجب شبی بود ساعت ده و نیم شب اصلاح موهای بابا و یازده و ربع کوتاهی موهای تو انجام شد با اینکه اصلاً قصد کوتاه کردن موهات رو نداشتیم اما موهات حسابی کوتاه کوتاه شد و واقعاً یه چهره جدید و شیطونی پیدا کردی فکر می کنم  مختصر سرماخوردگی که عید داشتی بخاطر سرمای اون شب بود چون ساعت دوازده شب مشغول خرید ماهی و سبزه بودیم .

روز دوشنبه با هم هفت سین رو چیدیدم و عکس گرفتیم من از بابا یه جفت گشواره عیدی گرفتم و بعد هم عازم منزل مامان فریده شدیدم .دوست نداشتم روز دوشنبه 29 اسفند 90 تموم بشه وقتی تموم روزای سال رو مرور می کردم خوشحال بودم که روزای خوبی رو سپری کردم و به معنای واقعی کلمه تو اون روز احساس خوشبختی کردم .

موقع سال تحویل تو و کسری بابارضا رو همراهی کردید اولین عید دیدنیمون منزل باباشریف بود .

 روز چهارشنبه هم به سمت شمال حرکت کردیم اون شب حنابندون داشتیم و فردا شب هم عروسی و ظهر جمعه هم به تهران برگشتیم دقیقاً دوازده حرکت کردیم و ساعت سه تهران بودیم مسافرت مختصر و مفیدی بود.

هفته دوم هم برای سه روز از یکشنبه تا سه شنبه  مشهد بودیم با وجود شلوغی اما سفر خوب و خاطره انگیزی بود .

بقیه تعطیلات هم کرج بودیم یه شب منزل بابا شریف و بعد هم منزل مامان فریده . از شلوغی و شیطونی و حرف گوش نکردن و بدخوابی و بی ادبیت هر چی بگم کم گفته ام.

از شلوغی و شیطونیت بنویسم یا از کارای خطرناکت پریدن و دویدن و جیغ جیغ کردن کارایی نیست که من باهاش مخالف باشم اما رو دسته مبل ایستادن و از روی اون پریدن یا نشستن روی میز یا نشستن روی کابینت آشپزخانه یا بالا و پایین پریدن روی تشک تخت همه کارای خطرناکی بود که دلم می خواست تو اون لحظه چشمامو می بستم و به این فکر نمی کردم که الان ممکنه چه اتفاقی بیافته .

یا از بدخوابیت بنویسم که ظهرها کتاب و قصه و التماس و درخواست هم نمی تونست تو رو بخواب ببره و با این وجود شب هم زودتر از ساعت یک نمی خوابیدی .

یا از بی ادبیت که وقتی می خواستیم آرومت کنیم گاز می گرفتی و تف می کردی من و بابا هم مثل بقیه به شکل علامت تعجب با چشمای گردشده متعجب از کارا و رفتارت بودیم چون ما هم هیچکدوم از اینها رو تا حالا ازت ندیده بودیم .

خلاصه وقتی شب شنبه با وجود اینکه دقیقاً یکربع از مسیر رو گریه کردی که چرا داریم به خونه برمی گردیم "من شماها رو نمی خوام"" من نمی خوام برم خونه " به خونه برگشتیم و خوشبختانه همه چی به شکل و روال سابق خودش برگشت دیروز صبح ساعت هفت صبح بیدار شدی و ظهر هم یکساعت و نیم خوابیدی و مثل قبل برای خواب شبت پدرمون رو درآوردی .

دیروز غروب مثل همه غروبای سیزده بدر عجیب حالم گرفته بود و گمشدن یه لنگه از گشواره ایی که روز قبل سال از بابارضا عیدی گرفتم بهونه ایی شد که دیشب تو تنهایی خودم بشینم و های های گریه کنم .

امیدوارم سال 91 سال خوبی باشه پرسلامتی پر برکت پر آرامش.

 

 


 
عادات بد90
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : مامان بوبولی

می خوام این پست رو اختصاص بدم به نوشتن در مورد رفتارهای که شبیه به عادت بد شده که البته تلاش هردومون برای ترک این عادت تا به امروز غیرممکن بوده .

-          مشکل نگه داشتن ادرارت کم کم داره به شکل جدی منو نگران می کنه که مبادا به کلیه هات آسیب برسه تو خیلی موارد دیدم که تو جمعهای فامیل و دوستان مامانا دستشویی رفتن رو به بچه ها یادآوری می کنن و یا شده به زور بچه ها رو می برن اما این مساله تو خونمون به یه شکل دیگه ایی شده که من با وجود یادآوری و با وجود دونستن که دستشویی داری و هر لحظه ممکنه کنترلت خودت رو از دست بدی اما از اومدن به دستشویی امتناع می کنی و تموم سعیت اینه که ادرارت رو نگه داری ضمناً باید بگم چه در دوران پوشک گیریت چه الان تا حالا نشده که خودت رو خیس بکنی و جالبه چند دفعه ایی شده که تو خیابون نیاز فوری به دستشویی داشتی و با وجود اینکه تا  بتونیم خودم رو با جایی برسونم کلی زمان برده اما خودت رو خوب حفظ کرده ایی .

-          معضل بعدی و اصلی  تو خونمون مشکل خوابته که البته به نظرم جنبه ژنتیکی داره دقیقاً مثل بابارضا کم خواب و بدخواب هستی تموم راه حل ها رو امتحان کردم یه مدتی با وجود درس و کار ساعت ده شب خاموشی زدیم و این در حالی بود که تو روز خوابت بیشتر از نیم ساعت هم نبوده و صبح هم خیلی زود از خواب بیدار می شدی اما با این وجود  بازم مجبور می شدم از کتاب و پالالا و قصه های طولانی کمک بگیرم و بازم خودم دو یا سه بار می خوابیدم و باز می دیدم تو هنوز بیداری .

-          مشکل دیگه اینه که زمانایی که تو حال خودت هستی دستت رو تو بینت می کنی و بعد هم تو دهنت اما اگه بدونی من حواسم هست حتماً از دستمال استفاده می کنی .

-          خدا رو شکر دیگه عادت دست خوردن رو فراموش کرده ایی اما بجای اون ابزار و وسائل نزدیکت رو تو دهن می کنی و خصوصاً برای باز کردن و کندن و تکه کردن از دندونات کمک می گیری وقتی تو اتاقت هستی هر چند دقیقه یکبار به هوای اینکه چیزی رو تو دهنت نبری بهت سر می زنم صحنه ایی باورنکردنی رو دیدم دمپایت رو از پات در آورده بودی و داشتی تلاش می کردی با دندونت چشمای سگه رو از روی دمپایی بکنی که موفق هم شدی هر چهار تا را از جفت دمپائی هات کندی .

-          هنوز هم با وسائل و اسباب بازیات ارتباط خوبی نداری و هنوز م ترجیح می دهم با آبمیوه گیری و رنده و سبد و دیگ و دیگبر بازی کنی تا ماشین و تفنگ .

-          عاشق قیچی کردن هستی از موهای قلموت گرفته تا دکمه های لباس و تکه تکه کردن پارچه به هوای کاردستی درست کردن و کلی خسارت بهمون می زنی .

-          رفتنت رو دنده لج و لجبازی و تا رسیدن به معکوس کلی زمان می بره اینکه  من همونی رو می خوام که تو ظرف بود همونی که تو کاسه بود همونی که تو لیوان بود همونی که تنم بود ... و این لجبازی  بهمراه جیغهای گوشخراش و فریادهای طولانی تا رسیدن به دنده خلاص جز تحمل و صبوری و سکوت چاره ایی نداره  .

-          یه مدتیه هم مربیات تو مهد گله داشتن که موقع آموزش تو کلاس نظم کلاس رو بهم می زنی تو کلاس راه می ری حرف میزنی و حسابی مزاحم دوستات می شی اما با این وجود اولین بچه تو کلاس هستی که موضوع درسی کلاس رو خوب خوب جواب می دی .

خیلی جدی و کمی عصبانی بهت می گم از بس بهت گفتم بکن نکن مو درآورد می گی " زبونت "

بهت می گم زبونم مو درآورد می گی " زبونت مو درآورد از بس که منو اذیت می کنی "

اینانی که نوشتم عادت بد سال نود بود امیدوارم که تو سال نود ویک بتونیم با کمک هم همشون رو ترک کنیم .

 


 
← صفحه بعد