Lilypie Kids Birthday tickers زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
تولد بابا رضا
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥ : توسط : مامان بوبولی

فردا هفت آذره اما قراره تولد بابا امشب بگیریم به همراه خانواده عمو حمید و علی جون. 

قطعا سوپرایزه تولد هم کادوی توست یک تابلوی نقاشی اثر دست خودت و البته قاب شده  .

کار طراحی تو کلاس طراحی به همراه خانوم مربیت انجام دادی. 

امیدوارم شب خوبی داشته باشیم. 

رضای عزیزم ۱۲۱ بشی. 


 
تولد و تعطیلات
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٥ : توسط : مامان بوبولی

چون تولدت با شب تاسوعا مصادف می شد من و بابارضا تصمیم گرفتیم یه تولد سه نفره درست قبل از روز اول محرم داشته باشیم یه کیک کوچولو برات گرفتیم و یه کیف جغدی و هدفون از طرف من و یه جعبه بازی لگو از طرف بابارضا شد کادوی تولدت .

تعطیلات گذشته هم از روز یکشنبه عازم سرکلا شدیم با مرخصی روز دوشنبه پنج روز در کنار هم بودیم کار چیدمان خونه تموم شد و فقط کارای بیرون از خونه موند.

از روز سه شنبه هم خانواده عموحمید بهمون ملحق شدن و روز پنج شنبه هم باباشریف و باجی .

تعطیلات خیلی خیلی خوبی بود فکر می کنم به همگیمون خوش گذشت .


 
هفته سوم مهر
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٥ : توسط : مامان بوبولی

معلم کلاستون خانوم رم ضی است البته من هنوز برخوردی باهاشون نداشتم ولی چون قبلا معلم پیش دبستانی بودن می شناسمشون و گویا بسیار بسیار معلم مهربونی هستن و من از این بابت خیلی خوشحالم

اگر بخوام با پارسال مقایسه کنم تکالیف کمتری داری و همه چی از پارسال خیلی بهتره ، نسبت به پارسال آرامش بیشتری دارم و این آرامش رو مدیون معلمی هستم که هنوز باهاش برخوردی نداشته ام ولی از نحوه برخوردی که با شما داره واقعاً این رو به خوبی حس می کنم

 از سرویس مدرسه ات هم خیلی راضی هستم دیگه نگران دیر و زود شدن برگشتت نیستم بازم پارسال خیلی تو این رفت و آمدها اونم بدون وسیله اذیت شدیم .

هنوزم مثل پارسال تا زمانی که نگم سر تکالیفت نمی ری و اصلاً دغدغه نوشتن تکالیفت رو نداری و اگه تو را به حال خودت بذارم تا غروب می تونی کارتون تماشا کنی .

تو انجام تکالیفت بسیار بی نظم و بی دقت هستی تو رونویسی هات خیلی غلط املایی داری و حتی بعضی کلمات رو جا می ذاری با وجود که کلاس خط می ری اما هنوزم به شیوه خودت می نویسی و هنوز بازدهی خوبی از کلاس خط نداشتیم .

از شنبه هفته پیش از صبج تا قبل اومدنت به سرکار می آم( همون کار قبلی ، گویا این شرکت دست از سر ما برنمی داره ) و قرار شده فعلا به همین روال سه ساعت صبح رو براشون وقت بذارم .

هفته گذشته اثاث کشیمون به خونه سرکلا انجام شد و این هفته هم برای چیدنش رفتیم البته هنوز کلی کار داره و ایشالا تو این تعطیلات جاری تمومش می کنیم .


 
مهر
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥ : توسط : مامان بوبولی

متاسفانه تو مسابقه تیراندازی رتبه نیاوردی و اصلا مهم نیست.

روز سه شنبه 23 شهریور کلاسبندی شدی کلاس دو سه بدون مشخص کردن اسم معلمت که این جزیی از سیاست های مدیر مدرسه است.

امسال برات سرویس مدرسه گرفتیم خیلی از این بابت خوشحالی.

دیروز اولین روز سال تحصیلی بود رفت و برگشتت با سرویس مدرسه بود.

هنوز معلم ندارید و دیروز فقط یه نقاشی کشیدی و حسابی از همه چی راضی هستی .

امیدوارم از مدرسه لذت ببری.

کلاس خوشنویسی  با خانوم مهدوی رو از دیروز شروع کردیم .

برنامه فصل پاییز:

شنبه جهارشنبه خوشنویسی

یکشنبه سه شنبه طراحی

یکشنبه موسیقی

متاسفانه نتونستم برای کلاس زبان جای خالی پیدا کنم .البته هنوز برای زبان زوده.


 
مسابقه
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٥ : توسط : مامان بوبولی

ساعت ده و نیم صبح مسابقه با پنجاه ساچمه و پنجاه سیبل شروع شد. 

ترجیح می دادم بیرون از سالن باشم که خوشبختانه خانوم مختاری از همه مامانا خواست که برای تمرکز بیشتر بچه ها بیرون باشیم. 

نتایج شنبه اعلام می شه.

به امید موفقیت 

 



 
مسابقه تیراندازی
ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٥ : توسط : مامان بوبولی

فردا ساعت 10:45 صبح مسابقه داری.

امیدوارم موفق باشی.

الهی به امید تو.


 
سال جدید
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ فروردین ۱۳٩٤ : توسط : مامان بوبولی

آرزوم برای سال جدید اول سلامتی و بعد حل مشکل باباشریف


 
آخرین روز
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : مامان بوبولی

 تصمیمم رو گرفتم امروز آخرین روز کاریم هست که تو این شرکت کار می کنم قطعا برگشتنم به کار غیرممکنه اونقدر تو این مدت تونسته ام خودم رو قانع کنم که دیگه به کار تو اینجا فکر نکنم هر چند از بیکاری می ترسم از اینکه استقلال مالیم رو از دست بدم می ترسم هر چند استقلال مالی من به معنای کلمه نبود اما همینکه منم تو پول درآوردن با بابارضا سهیم بودم برام کافی بود اما حالا نمی دونم چی می شه قطعا همچی به مرور زمان حل می شه وابستیگم به کار کمتر می شه هر چند دلم برای بچه ها تنگ می شه هر چند دیگه اون روزا گذشته ...

 شب گذشته درگیر پول جور کردن برای خونه دایی اکبر بودیم با چه بدبختی تونستم بابارضا رو قانع کنم برای فروش طلا اون استقلالی که گفتم اینجا یه کمی کاربرد داشت که بعد از بیکاریم نمی دونم چه شکلی به خودش می گیره کاش هیچکی دیگه نیاز مالی پیدا نکنه خدایا مشکلات همه آدما رو حل کن یه گوشه چشمی هم به ما بنداز خدایا کمک کن بعد از این همه مشکلات مساله ایی برای خونه اکبر پیش نیاد و به خوبی و خوشی خونه رو تحویل بگیره 

خدایا خودت کمک کن 


 
← صفحه بعد