Lilypie Kids Birthday tickers زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
مهر
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥ : توسط : مامان بوبولی

متاسفانه تو مسابقه تیراندازی رتبه نیاوردی و اصلا مهم نیست.

روز سه شنبه 23 شهریور کلاسبندی شدی کلاس دو سه بدون مشخص کردن اسم معلمت که این جزیی از سیاست های مدیر مدرسه است.

امسال برات سرویس مدرسه گرفتیم خیلی از این بابت خوشحالی.

دیروز اولین روز سال تحصیلی بود رفت و برگشتت با سرویس مدرسه بود.

هنوز معلم ندارید و دیروز فقط یه نقاشی کشیدی و حسابی از همه چی راضی هستی .

امیدوارم از مدرسه لذت ببری.

کلاس خوشنویسی  با خانوم مهدوی رو از دیروز شروع کردیم .

برنامه فصل پاییز:

شنبه جهارشنبه خوشنویسی

یکشنبه سه شنبه طراحی

یکشنبه موسیقی

متاسفانه نتونستم برای کلاس زبان جای خالی پیدا کنم .البته هنوز برای زبان زوده.


 
مسابقه
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٥ : توسط : مامان بوبولی

ساعت ده و نیم صبح مسابقه با پنجاه ساچمه و پنجاه سیبل شروع شد. 

ترجیح می دادم بیرون از سالن باشم که خوشبختانه خانوم مختاری از همه مامانا خواست که برای تمرکز بیشتر بچه ها بیرون باشیم. 

نتایج شنبه اعلام می شه.

به امید موفقیت 

 



 
مسابقه تیراندازی
ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٥ : توسط : مامان بوبولی

فردا ساعت 10:45 صبح مسابقه داری.

امیدوارم موفق باشی.

الهی به امید تو.


 
سال جدید
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ فروردین ۱۳٩٤ : توسط : مامان بوبولی

آرزوم برای سال جدید اول سلامتی و بعد حل مشکل باباشریف


 
آخرین روز
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : مامان بوبولی

 تصمیمم رو گرفتم امروز آخرین روز کاریم هست که تو این شرکت کار می کنم قطعا برگشتنم به کار غیرممکنه اونقدر تو این مدت تونسته ام خودم رو قانع کنم که دیگه به کار تو اینجا فکر نکنم هر چند از بیکاری می ترسم از اینکه استقلال مالیم رو از دست بدم می ترسم هر چند استقلال مالی من به معنای کلمه نبود اما همینکه منم تو پول درآوردن با بابارضا سهیم بودم برام کافی بود اما حالا نمی دونم چی می شه قطعا همچی به مرور زمان حل می شه وابستیگم به کار کمتر می شه هر چند دلم برای بچه ها تنگ می شه هر چند دیگه اون روزا گذشته ...

 شب گذشته درگیر پول جور کردن برای خونه دایی اکبر بودیم با چه بدبختی تونستم بابارضا رو قانع کنم برای فروش طلا اون استقلالی که گفتم اینجا یه کمی کاربرد داشت که بعد از بیکاریم نمی دونم چه شکلی به خودش می گیره کاش هیچکی دیگه نیاز مالی پیدا نکنه خدایا مشکلات همه آدما رو حل کن یه گوشه چشمی هم به ما بنداز خدایا کمک کن بعد از این همه مشکلات مساله ایی برای خونه اکبر پیش نیاد و به خوبی و خوشی خونه رو تحویل بگیره 

خدایا خودت کمک کن 


 
جشن نوروز
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : مامان بوبولی

قطعا خیلی خوب نیست که بعد از گذشت شش ماه از سال برای اولین بار تونستم به مدرسه ات بیام اونم تو جشن نوروز .

با معلم کلاس و نماینده کلاستون آشنا شدم یه کلاس تقریبا بزرگ با سی دانش آموز رسما شیطون و شلوغ

متاسفانه تلاشی که معلمتون برای برقراری آرامش در کلاستون می کرد کافی نبود اما باوجود این بچه ها دو به دو شعرهاشون رو خوندن و بعد هم نوبت به شعر دسته جمعی رسید و در آخر هم پذیرایی و عکس و جایزه .

در مجموع برنامه خوبی بود و امیدوارم تو سال جدید بتونم بیشتر در کنارتون باشم .

هنوز خبر خوشی نشده .


 
........
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : مامان بوبولی

روزهای آخر سال رو با امید به شنیدن یه خبر خوش می گذرونیم .

همش فکر می کردم ماه دی که بگذره دیگه بعد از سختی های امتحانا به یه آرامش کلی می رسم اما اولین بحرانی که باهاش روبرو شدم جابجایی محل کارم و اتفاقای بعدش بود بحران بعدی فروختن خونه و پروسه سند گرفتن و پایانکار و پرداخت عوارض و هزار کوفت و زهرمار که برای گرفتن هر کدومشون هزار تا خوان رو رد کردیم صدها گره کور رو با اشک و دعا باز کردیم و خلاصه همه این راهها رو گذروندیم تا به آخرین مرحله رسیدیم انگار گذروندن این غول آخرین مرحله این بازی بود هیچ نقصی رو تو کارمون نمی دیدیم اصلا نمی تونستیم فکرش رو کنیم قطعا هیچکدوممون نمی دونستیم که چه داستانی بعد از این برامون رقم خورده روز چهارشنبه رسید روزی که هممون انتظار داشتیم همچی به خوبی تموم بشه و چک آخر هم پاس بشه چقدر امیدوار بودیم  دلم می خواست تو آخرین  تماسی که  با بابا داشتم  اینو از بابا می شنیدم همه چی تموم شد و سند خورده شد اما متاسفانه متاسفانه در ناباوری کامل بابا گفت دختر بدبخت شدیم دنیا رو سرم چرخید اصلاحیه طرح تفضیلی 145متر کلمات کلیدی جملات بابا تو اون روز کذایی بود این بیچارگی به معنای واقعی بود انگار کاخها رویاهامون یه دفعه ویرون شد دوباره به نقطه صفر رسیده بودیم با این تفاوت که این وسط حدود دویست و چهل میلیون تومن ضرر کردیم خریدار به هیچ عنوان حاضر نشد که این اصلاحیه که شامل طرح تفضیلی بود رو بپذیره قربون کار خدا بشم که این طرح هم از اول اسفند اجرایی شده که درست پنج روز از اجرایی شدنش که شامل پایانکار خونه طلسم شده ما هم شده یعنی به معنای واقعی کلمه بیچارگی و درموندگی رو احساس می کنیم چون راه به هیچ جا نداریم خریدار قصد شکایت و دریافت خسارت داره خدایا خودت کمکون کن

میون همه این بحرانها ، که بین  انتخاب بیکاری و کار دست و پا می زنم شرایط نگهداری اهورا هم غوز بالای غوز شده چون مامان فریده صراحتا به زبون اومد که تا آخر خرداد یعنی تا پایان قراردادش دیگه حاضر نیست تو این ساختمون بمونه اگرچه گفتن این جمله اش تو اون شرایط عجیب نبود منظورم شلوغی و سر و صدای خونه است اما این جمله اش قطعا تو تصمیم گیری من کمک بزرگی می کنه چون راحتر می تونم انتخاب کنم و حتی یه دلیل به دلایل قبلیم برای بیکاریم اضافه شد خدایا همه جوره نیاز دارم که کمکون کنی

خدایا کمک کن که دفعه بعدی از خبرای خوب بنویسم

 


 
تست بازیگری
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : مامان بوبولی

با توصیه علی جون به یکی از همکاران بازیگر ، برای تست بازیگری به یه موسسه بازیگری دعوت شدی قبل از رفتن شور و شوق عجیبی داشتی هیجان جلوی دوربین رفتن بازی کردن مشهور شدن پولدار شدن خیلی خنده دار بود حتی می گفتی می شه عینک آفتابی بزنم اما گویا موقع رفتن با ترافیک سنگینی مواجهه می شید و تمام طول مسیر رفت رو می خوابی و زمانی که موسسه می رسید حسابی خواب آلود و کسل بودی و کلا نتیجه خوبی نداشت دیگه اینکه بشه یا نشه هر چی خدا بخواد .


 
← صفحه بعد