Lilypie Kids Birthday tickers زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
بدون شرح
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

                                                                                                                                               


 
تکنولوژی
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

شاید بیست سال بعد وقتی این مطالب رو می خونی و تکنولوژی این زمان رو با اون زمان مقایسه می کنی خنده ات بگیره و برای همین دلم خواست یه کمی برات ازاین مقوله بنویسم :
یه زمانی که تازه بازار اینترنت داغ شده بود و تازه کم و بیش پی سی ها به خونه راه پیدا کرده بودن با بدبختی تموم از طریق دایل آپ می تونستیم یه صفحه ایی رو به زور لود کنیم و به قول خودمون وارد دنیای نت بشیم و حالا هم از طریق ای دی اس ال اینکار یه کمی راحتتر شده ولی با هزار دنگ و فنگ تو خونه قبلی ما اشتراک داشتیم و هیچ مشکلی هم نداشتیم تا اینکه وقتی به خونه جدید اومدیم و درخواست تمدید کردیم در کمال تعجب بهمون اعلام کردن که به این خط ای دی اس ال تعلق نمی گیره بعد از این طرف و اون طرف پرس و جو کردن متوجه شدیم به دلیل اینکه خطمون پی سی امه و باید در خواست خط مسی از مخابرات بکنیم و وقتی از مخابرات همچین درخواستی کردیم بهمون جواب دادن باید تو نوبت بمونیم که شاید عملی بشه و شاید هم نشه . خلاصه اینکه وقتی یه کشوری به عنوان کشور جهان سوم وعقب مونده لقب بگیره و اونم از نوع کشور ما هر چقدر هم سعی کنه نمی تونه رشد و بالندگیه داشته باشه . و حالا یه مدتیه که تبلیغات وایمکس (اینترنت بی سیم ) رو دیدم یه کم تحقیق کردم متوجه شدم بسیار سیستم جالبیه و تو این ارتباط اصلاً نیازی به خط تلفن نیست با دفترشون تماس گرفتم که یه سری اطلاعات بگیرم در جواب بهم گفتن هنوز در حد تبلیغاته و سرویس دهیش در حد کلانشهرهاست تعرفه قیمت هاش نامشخصه و هزار تا اما و اگر دیگه ....... دلم می خواد بدونی که از سال قبل تا حالا که جی پی آراسم از طریق مخابرات فعال شده هنوز امکان استفاده از اینرتنت رو ندارم بازم به هزار دلیل مصخره دیگه که اینکه یه سری از خطا تی سی آیه و یه سری ام سی آی و جالب اینجاست که هیچ مسئولی نداره که پاسخگوی مردم باشه 
یعنی تو سال(2010) 1388که کشورهای در حال توسعه در حال رفت و آمد به "ماه "هستن ما تو درخواست یه خط مسی از مخبارات موندیم و خلاصه اینکه تا می تونی به نوشته هام بخند البته فکر نمی کنم که تا اون موقع هم وضعیت تکنولوژی ما بهبودی پیدا کرده باشه .
 برات نگرانم برای آینده ات برای راحتی و آسایشت و تنها کاری که از دستم برمیاد اینکه دعا کنم برای تو و برای همه هم نسلیات .
یکشنبه 26 دی 88 ساعت 8:45


 
خواب خوش
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

آخر هفته ها همیشه برنامه مون همین بوده می ریم کرج یه کمی خونه این مامانی (مامان زری ) و یه کمی هم خونه اون مامانی ( مامانی فریده ) یعنی از زمانی که من و بابا ازدواج کردیم همیشه برنامه آخر هفته هامون همین بوده و هیچ چیز نمی تونه مانع برهم زدن برنامه مون بشه حتی زلزله و سیل ..... یعنی کلاً هیچکوم از بلایای طبیعی و غیر طبیعی نمی تونن توش خللی ایجاد کنن.
عصر چهارشنبه با یه تلفن و یه روز مرخصی برای روز پنج شنبه آخر هفته ایی دلچسب برای خودم و خودت درست کردم . و از عصر چهارشنبه به همراه بابا به منزل مامانی رفتیم .اون شب تا ساعت 12 شب به همراه ایلیا و یکتا بالا و پایین پریدی و چون قصد خوابیدن نداشتید مجبور شدیم بچه ها رو بیرون کنیم . هنوز وقتی شبا به خونمون بر می گردم تو اتاق سابقم می خوابم مامانی هیچ چیزی نذاشته از گذشته باقی بمونه جز اثر میخا رو دیوار وای چه خاطراتی و چه خلوتی داشتم........با مرور خاطرات گذشته ناخواسته خوابم برد و برای اولین بار بود که وقتی چشم باز کردم نفهمیدم چقدر گذشته پنچ دقیقه ، ده دقیقه ، شاید یکساعت.... ولی تو بین من و بابا خوابیده بودی بدون اینکه تلاشی برای خوابوندنت کنم .فردای اونشب وقتی از بابا پرسیدم چطور تو خوابیدی بهم گفت در اتاق رو بسته بود و تو مشغول بازی کردن بودی که اونم خوابش می بره ( یادم باشه دیگه تورو دست بابا نسپرم ). و این تاریخ باید حتماً ثبت بشه یعنی چهارشنبه 24دیماه88.
برای دومین بار بود که طعم کله پاچه رو امتحان کردی البته خیلی نخوردی ولی طعمش رو دوست داشتی چون خودم بدم میاد از اینکه می دیدم با میل می خوری برام یه حس عجیبی بود.
 مامان فریده رو خیلی دوست داری و عصر جمعه تو مسیر برگشتمون به تهران تو بغل اون خوابت برد با اینکه به اندازه یه صندلی باهات فاصله داشتم ولی خیلی دلم برات تنگ شده بود حساسیت بدی دارم و کلاً موقعی که خودم هستم دوست ندارم کسی بهت غذا بده یا بخوابونتت یا حمومت کنه حتی اگه مامان خودم باشه و حالا اینکه چطور تو رو می فرستم مهد یه مقوله کاملاً جدا و غیر قابل هضمه.
دیشب از ساعت 9 شب شروع کردی به مالوندن چشمات ( هر وقت خوابت می گیره اول یکی از گوشات و بعد هم سرت رو می خارونی و بعد هم نوبت به مالوندن چشماته ) وبعد هم جی جی خواستی رفتیم تو اتاقت یه کمی که جی جی خوردی از جات بلند شدی ( همیشه وقتی از جات بلند می شدی بهت می گم اهورا الان آقا گرگ بدجنس و ناقلا میاد و آروم با دستم می کوبم به کمدت ) مثل همیشه گفتم الان آقا گرگ بدجنس و ناقلا میاد خیلی جالب دیدم که قبل از اینکه من به کمدت بزنم اینار شما زحمت کشیدن برام به کمد زدین و دوباره دراز کشیدی کلی با هم بازی کردیم و خوابوندنت تا ساعت یازده و نیم شب طول کشید و اینکه تا خود ساعت چهار و نیم صبح چند دفعه بیدار شدی بماند و تو این ساعت به بهونه خوردن آب به آشپزخونه رفتیم وقتی به اتاق برگشتیم اثرات خواب کاملاً از چشمات رفته و حدود یکساعتی طول کشید که یه توده خواب به سمتت اومد .
وقتی بزرگ بشی ویادداشت هام رو بخونی تازه می فهمی که مامان چرا اینقدر پیرامون مساله خواب صحبت می کنه چون ما بزرگا فقط دنبال یه فرصت می گردیم که یه کمی بخوابیم ولی همیشه خدا رو شکر می کنم که چقدر نسبت به شش ماه اول زندگییت بهتر شدی و برای همین صد دفعه بیدار شدنای شبانه رو قدر می دونم نسبت به اون شب زنده داری ها.
شنبه 26دی88ساعت12:05


 
پانزده ماهگیت مبارک
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

ساعت چهار تو مطب دکتر بودیم کفشات رو از عمد نیاورده بودم چون می دونستم اگه به راه رفتن بیافتی دیگه حریفت نمی شم یه کمی با دی وی دی های جدیدت بازی کردی اما خیلی زود حوصله ات سر رفت مجبور شدم تو بغلت بگیرم و باهام تو سالن و تو راهرو مطب قدم بزنیم و چشم چشم دو ابرو .... بخونیم ، محیطای بسته مثل همچنین جاهایی رو دوست نداری .
همچنان تو بغلم بودی که با ورود یه خانم و یه پسر کوچولو نظرم بهشون جلب شد انگار این پسر کوچولو رو یه جایی دیده بودم به محض اینکه از تو بغل مامانش رها شد به سمت در ورودی و راهرو رفت و سعی می کرد از دست مامانش فرارکنه و مشخص بود که عاشق جست و خیز کردنه 
 با بابا مشغول صحبت کردن بودم که یه لحظه به بابا گفتم رضا اگه گفتی من این کوچولو رو کجا دیدم با تعجب نگام کرد گفتم مارتیاست فرشته کوچک خوشبختی بهمراه لیلا جون . می خواستم برای آشنایی جلو برم که منشی برای ورود به اتاق دکتر صدامون کرد .
دکتر تزریق نوبت دوم واکنس آنفولانزا رو برات انجام داد و مثل همیشه مثل یه پسر خوب ، آروم و صبور بودی و بازم مثل همیشه دکتر از اینکه پسر مقاومی هستی تعریف کرد قد و وزن و کلاً وضعیتت نرمال بود و بابا هم سوالی رو که مدتا بود فکرش رو مشغول کرده بود از دکتر پرسید اینکه تو قدت نسبت به سنت کوتاه است یا نه؟ و دکتر هم با رضایت کامل اعلام کرد که کاملاً طبیعی است نه کوتاه و نه خیلی بلند . خوشبختانه همه چیز رضایت بخش بود.
وقتی از اتاق خارج شدیم نزدیک مامان مارتیا رفتم وبا اینکه مطمئن بودم که این پسر کوچولو مارتیاست بازم ازش پرسیدم وخودمون رو بهش معرفی کردم متاسفانه به دلیل اینکه بعد از خروج ما نوبت ویزیت اونا بود نتونستم باهاشون صحبت کنم ولی خیلی از دیدنشون خوشحال شدم چون واقعاً برام غیر منتظره و جالب بود و حتی برای بابا و حتی خانم نوزاد که بابا جریان براشون توضیح داده بود . 
لیلا جون ( مامان مارتیا ) قبل از من حامله شده بود و من بطور تصادفی تو بهمن 86 وبلاگش رو پیدا کردم و از بدو تولد وبلاگش تا الان مطالبش رو می خونم و حتی آشنایی با ویلاگ اون باعث شد که منم تصمیم گرفتم برات بنویسم . ولی حس جالبی بود که می تونستم بعد از دو سال یه شخصی رو فقط تو دنیای کوچیک و مجازی احساسش می کردم حالا تو دنیای کاملاً واقعی ببینمش و باهاش حرف بزنم مارتیا رو که قبلاً عکساشو دیدم ولی مامان مارتیا خلاف تصویرایی بود که از اون تو ذهنم ساخته بودم خیلی شگفت انگیز بود حالا می تونستم وقتی وارد وبلاگ فرشته کوچک خوشبختی می شم این خانواده رو با قیافه واقعیشون ترسیم کنم وای خدایا برای این انفاق که شاید از نظر خیلی ها مهم نباشه ممنوم وقتی با شوق و اشتیاق از برخوردم با مامان مارتیا حرف می زدیم بابا مثل یه علامت تعجب به من نگاه می کرد و من فقط منتظر بودم که به خونه برسیم و سریع در این مورد با خاله صحبت کنم وقتی به خاله گفتم اگه گفتی تو مطب دکتر کی رو دیدم ؟ سریع جوابم رو داد : مارتیا؟؟؟؟؟؟؟؟ آخیش احساس آرامش کردم و با صحبت با خاله تونستم اون هیجانم رو تخلیه کنم .
یه روزی داشتم برای خاله از وبلاگ نویسی و این دنیای مجازی تعریف می کردم که دقیقاً مثل زندگی تو همین دنیاست با این تفاوت که شاید کمتر توش دروغ و تزویر و ریاکاری باشه و البته حداقل برای اونایی که در مورد فرزندشون می نویسن آدما می تونن تو دنیای نت حداقل نسبت به خودش رواست باشن و حتی ارتباطها هم به همون شکلیه که تو دنیای واقعیه یعنی من کلاً خصوصیت اخلاقیم اینه که کم دوست دارم ارتباط زیاد دارم ولی دوست نه (برات سوء تفاهم نشه که فکر کنی مامان مغرور و خودخواهی داری این اخلاق و روحیات جزء خمیره وجودی منه و انگار تغییر دادن اونم غیر ممکنه و برعکس تو مثل بابا از آیین دوست یابی بالایی برخوردای و روابط اجتماعی ات بسیار قویه تو تاکسی آنچنان با بغل دستی ام ارتباط برقرار می کنی که من انگشت به دهنم می مونم مثل یه استعداد خدادادی می مونه و شاید من از اون محرومم و شاید تو وجودمه و هیچ وقت نخواستم کشفش کنم )و البته تو اینجا هم به همین شکله به خیلی از وبلاگها سر می زنم خیلی ها رو می شناسم ولی اونا منو نمی شناسن بعضی از اونا خیلی مطالب جالب و آموزنده ایی دارن و بعضی ها هم برام دوست داشتنیه شاید مطالبی که منم برات می نویسم اصلاً آموزنده نباشه و بیشتر از روزمرگی ها باشه ولی دوست دارم برات بنویسم به امید اینکه یه روز بخونی و شاید هم لذت ببری .
شب خسته کننده ایی بود برات چون بعد از اونجا به مطب دکتر خودم رفتیم و حسابی حسابی کلافه شدی دقیقاً حدود دو ساعت تو مطب معطل شدیم من فقط می تونم بگم ببخشید که اونقدر اذیت شدی . سعی کردیم با خرید یه ماشین کوچولو ( به اندازه ایی که بتونی توش بشینی ) این خستگی رو برات جبران کنیم که البته دیدن دی وی دی های جدیدت (داستانهای شکسپیر و ..... ) برات هیجان انگیز تر بود تا بازی کردن با اون ماشین . بهت می گم بگو "ماشین " می گی " هان ".
همینکه در یخچال یا فریزر را باز می کنم سریع خودت رو می رسونی داشتم از تو فریزر گوشت بر می داشتم سریع از بین پاهام خودت رو به کشو رسوندی و یه بستنی برداشتی اصلاً فکر نمی کردم بتونی به تنهایی بخوریش هر چند کل هیکلت با بستنی شکلاتی یکی شد اما تجربه به تنهایی بستنی خوردن رو نیز امتحان کردی قربون پسر مستقلم برم که دوست داره همه کاراش رو خودش انجام بده خیلی خوب کارای ما رو تقلید می کنی بهمین خاطر خیلی خوب لباست رو از تنت در میاری و حتی بعضی از بلوزات رو می تونی بپوشی حتی برای پوشیدن جورابت هم تلاش می کنی کلاه سر کردن رو که خیلی وقت بلده گاهی اون رو تا لبه گردنت پایین می کشی و راه می ری و من و بابا از این حرکتت می ترسم نمی دونم چرا دوست داری اینکار رو انجام بدی با اینکه می دونی با این کار هیچ جا رو نمی بینی و تا بجایی نخوری آروم نمی شی.
با اینکه دکتر دوز شربت هیدروکسی زین رو برات بالاتر برده بود ولی با کمال تعجب بازم حدود دو ساعتی زمان برد که بتونی بخوابی . و اگه بگم تا خود صبح شش دفعه بیدار شدی دروغ نگفتم کاش می دونستم علت این همه بیدار شدنت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی جات گرمه ؟ و یا واقعاً گرسنه ایی ؟ یا فقط عادته؟؟ برای همینه دوست دارم زودتر صحبت کنی وقتی اولین بار کلمه آب و اَم ( به معنی غذا ) رو گفتی خیلی خوشحال شدم چون خیلی مهمه که بدونم واقعاً کی تشنه و گرسنه هستی و خوشبختانه حتی اگه خواب باشی و تشنه ات بشه تو جات می شینی و با چشمای خواب آلود می گی " آب ".
خدایا ازت ممنونم 
خدایا ازت ممنونم به خاطر این احساس ناب مادرانه خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر اینکه منو مستحق مادر شدن دونستی و امیدورام استحقاقش رو داشته باشم و بتونم مادری خوب و شایسته برای پسرم باشم .
پسر گلم از تو هم ممنونم بخاطر اینکه از تو یاد گرفتم محبت کردن رو عشق ورزدین رو به معنای واقعی دوست داشتن رو صادق بودن رو ، پاک بودن رو و خواستن برای توانستن و تلاش برای رسیدن . 
دوشنبه 21 دی88 ساعت 8:45


 
برای کسیکه دوستتش داشتم ،دارم و خواهم داشت
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی
 
جی جی مهربون ودوست داشتنی
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

می رم پشت در قایم می شم دنبالم می گردی صدات می کنم و خودمو بهت نشون می دم به محض اینکه منو می بینی چشمات برق می زنه و از تصور اینکه منو پیدا کردی خوشحال می شی و خودت رو تو بغلم می اندازی و دوباره باید تکرار کنم ، پشت مبل ، پشت میز غذاخوری قایم می شم و این بازی همچنان ادامه داره تا اینکه خسته می شی و یه دفعه می بینم نگرانی که مبادا منو پیدا نکنی از پشت مبل نگات می کنم موج نگرانی رو تو چشمات می بینم و سریع خودمو بهت نشون می دم و به بازی خاتمه می دیم .
دیگه رسماً و عملاً بازی با اسباب بازیات رو کنار گذاشتی و تنها چیزیایی که سرگرمت می کنه میز عسلی ، آباژور ، کوسن ، بالا رفتن از تخت و مبل و صندلی ، جمع کردن پادری و ور رفتن با دستگاه دی وی دی و تلویزیون و یه کمی هم کلبه ات . اوایل می ترسیدی به تنهایی به داخل کلبه ات بری ولی یه چند وقتیه کارای یواشکیت رو اونجا انجام می دی مثل دیروز عصری کاتولوگ گن رو از تو کشو درآورده بودی و یه لحظه دیدم غیب شدی ترسیدم همه جا رو دنبالت گشتم یه لحظه کلبه به نظرم اومد یواشکی از پنجره بالا به داخل نگاه کردم دیدم خیلی آروم و بی سر و صدا مشغول پاره کردن و خوردن کاتالوگی ، با شوخی و خنده تونستم یه قسمتی از کاغذ رو از تو دهنت در بیارم ولی یه کمی رو هم نوش جان کردید .
اصلاً عادت به تنها بودن نداری شاید به همین علت نمی تونی خودت رو با اسباب بازیات سرگرم کنی خیلی کم تو اتاقت تنها هستی مدام منو چک می کنی که تنهات نذارم اگه یه موقعی بخوام برم دستشویی غصه ام می گیره با هر چی سرگرمت می کنم فایده نداره و در آخر صدای التماست رو از پشت در می شنوم که بهم اصرار می کنی درو برات باز کنم دلم نمی خواد برای یه لحظه ناراحت ببینمت گاهی وقتی میام بیرون می بینم از شدت عصبانیت همه چی رو بهم ریختی و به پهنای صورتت اشک ریختی برای اینکه همه چی رو فراموش کنی چون می دونم چقدر از کشیدن سیفون دستشویی لذت می بری باهام اینکار رو انجام می دیم و از دیدن اون همه آبی که یه دفعه جمع می شه و تخلیه می شه ذوق می کنی و این باعث می شه که ناراحتیت رو فراموش می کنی وای قربون قلب کوچولو و مهربونت برم که مامان رو می بخشی .
آخر شبه دارم می خوابونمت دلت جی جی می خواد هنوز به دهنت نیومده مثل گنجشک دهنت باز می کنی و به استقبال جی جی می ری در حال جی جی خوردنی و من محو تماشات وای چقدر لحظه قشنگیه ریتم حرکات لبات از تند تند شروع می شه و وقتی بخواب می ری کند می شی خواب خوابی ولی هنوز جی جی تو دهنته گاهی لبت یه حرکتی می کنه و دوباره آروم می شه تا اینکه وقتی خوابت عمیق عمیق شد دهنت باز می مونه و جی جی آروم آروم از لبات به بیرون لیز می خوره و یه کم از شیری که تو دهنت مونده و قورت ندادیش به بیرون می ریزه و رو بالشیت رو خیس می کنه . آروم پا می شم ملحفه ات رو تا روی شکمت می کشم هر چند می دونم تا چند لحظه دیگه اونو از خودت دور می کنی چون هوشیار می خوابی از ترس دوباره بیدار شدنت آروم و بی صدا از جام پا می شم یه نگاهی دیگه بهت می اندازم و امیدوارم خوابای خوش ببینی ( نمی دونم شما فرشته ها هم خواب می بینید یا نه ) 
دارم برای فردات شیر می دوشم هر قطره ایی که از سینه ام می چکه و تو شیشه می ریزه یه عصاره است از عشق من به تو به شیشیه نگاه می کنم تازه شده 30 سی سی بازم باید بدوشم حالا شد 60تا ....در همین حال با خودم فکر می کنم مطمئناً موقع گرفتنت از شیر خیلی اذیت می شی یاد اون روزا و شبایی می افتم که باید به زور بهت شیر می دادم یاد اون روزی که از صبح لب به شیر نزدی خیلی خوب و سرحال بودی اما انگار گرسنه ات نمی شد اونقدر شیر تو سینه ام انباشته شده بود که مجبور شدم به حموم برم و حسابی سینه ام رو تخلیه کنم قدر لحظه به لحظه اون روزا این شبا رو می دونم خدایا شکرت شکرت خدایا ازت ممنونم بخاطر همه چیز .
نزدیک به سه روزه که دایی پیشمونه یعنی به زور نگهش داشتیم چون اگه اینبار بره تا بهمن که خدا بخواد فارغ التحصیل بشه دیگه نمی بینیمش وقتی عصری می رسیم خونه و اون در رو به رومون باز می کنه خنده از لبات می شکفه و سریع خودت رو تو بغلش می اندازی البته ناگفته نمونه اذیتش هم می کنی اگه دراز کشیده باشه دست تو دماغ و چشمش می کنی اگه مشغول تماشای تلویزیون باشه کانالا رو عوض می کنی و اگه پشت سیستم باشه اونو از جاش بلند می کنی که خودت بشینی خلاصه خیلی سر به سر داداشم می ذاری .
دیروز عصری که به دنبالت اومدم مربیای مهدت خیلی ازت راضی بودن و می گفتن تولد یکی از بچه ها بوده خیلی بهت خوش گذشته و کلاه سرت کردن و از همه بچه ها خوشگل تر شدی و می گفتن یه عالمه اسپند برات دود کنم . مریم جون مربی مهد کلاس نوپاست حدود دوماه هم مربیت بوده علاقه عجیبی بهت داره ازت گله داشت که دیگه تحویلشون نمی گیری ولی می گفت ما همچنان اهورا رو دوست داریم. قربون پسر دوست داشتنیم برم که همه دوسش دارن و براش سر و دست می شکنن . 
دوشنبه 14 دی 88 ساعت 14


 
یه بهونه کوچولو......
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

فقط یه روز از هفته قیل رو به مهد رفتی دو روز تعطیل بود و سه روز دیگه هم به پیشنهاد من مامانی و بابایی اومدن ، عصر روز دوشنبه عجیب کلافه بودم یه جوری دلم پر بود دوست داشتم گریه کنم دل و دماغ انجام کاری رو هم نداشتم تو دلم هم مدام غُرغُر می کردم ، «شدم ننه غُرغُرو» . تا آخر شب که بابا بیاد همینطور حالم گرفته بود بی خودی چشمات رو بهونه کردم که برای نرفتنت به مهد دلیل بیارم ساعت یازده و نیم شب بود که به خونه بابایی زنگ زدم و ازشون خواهش کردم برای چند روز به منزلمون بیان . بعد از تماس با اونا انگار به آرامش رسیدم بابا رو بغل کردم و بوسیدم و تازه یادم افتاد که شام نخوردم ساعت دوازده شب سه تایی چای و کیک خوردیم و چون از خواب صبحت خیالم راحت بود اصراری به خوابوندنت نداشتم و تو هم سرحال تا ساعت یک در کنارمون بازی کردی .
ساعت شش صبح روز سه شنبه مامانی و بابایی اومدن و حدود سه روز در کنارت بودن ، از علاقه ایی که به بابایی داری هر چی بگم کم گفته ام تو این چند روزه با هم بودنتون از صبح تا شب با بابایی مشغول بازی بودی و بابایی از شطینتات حسابی خسته و کوفته بود یعنی وقتی من رسیدیم خونه تازه می خواست استراحت کنه و می گفت براش هیچ انرژی ایی نمونده بابایی تعریف می کرد که حسابی از سرو کولش بالا می رفتی بابایی تا چشماموشو می بست اونقدر دماغمش رو می کشیدی که به قول بابایی ظرف این چند روز یه چند سانتی بلندتر شده و یا اینکه به زور اونو تو کلبه ات می بردی و یا اینکه باید بغلت می کرد تا بتونی به چیزایی که دستت نمی رسه دسترسی پیدا کنی ، یکی از شبا بابایی رو مبل نشسته بود و خودت رو تو بغلش انداختی بابایی برات لالایی خوند و تو در کمال ناباوری خوابیدی وای چقدر لحظه قشنگی بود . 
از شیرینکاریات بگم که گوشی مامانی سامسونگه مدل تاشوئه ژلاتینی و اونو زده بود به شارژ و تو تا ما رو مشغول دیدی رفتی سراغ گوشی و یه گاز محکم به قسمت ok گوشی زدی و اونو از جاش درآوردی یه لحظه نگام بهت افتاد دیدم گوشی تو دستته و یه چیزی هم تو دهننت و مشغول خوردن وقتی نزدیکتر شدم چیزی که دیدم باورم نمی کردم وسط گوشی کنده شده بود و به قسمت لحیمکاری رسیده بود وقتی مامانی و بابایی متوجه شدن فقط می خندیدن و من مات و مبهوت از رفتارت واقعاً نمی دونستم باید باهات چه رفتاری کنم ....
علاوه بر بالا رفتن از مبل یاد گرفتی از صندلی هم خیلی خوب بالا می بری و می شینی و دستات رو روی میز می ذاری ، اولش خیلی با شخصیت رفتار می کنی ولی یه دفعه دستت رو به هر چی که رو میزه می رسونی و دیگه تمومه ......
موقع نماز خوندن مامانی تو هم باید یه مهر داشته باشی کنار اون می شینی و بعد ملحفه ات رو سرت می ذاری و زیر لب یه چیزایی می گی و بعد شروع می کنی به اذیت و آزار مامانی و در آخر هم مهر ها رو جمع می کنی و اگه ازت نگیرم حتماً باید تو دهنت ببریش .
آخر هفته بابا ماموریت بود و من و تو به همراه مامانی و بابایی به کرج رفتیم خیلی خوش گذشت و طبق معمول حسابی با ایلیا و یکتا آتیش سوزوندید وجمعه هم به همراه دایی جون بر گشتیم ، خدایا شکرت ... همه چیز خوب و عالی بود بابا برامون از یزد سوغاتیای خوشمزه آورده و برای اولین بار طعم شیرین های سنتی باقلوا و لوز و قطاب و... امتحان کردی ، مثل بابا عاشق شیرینی و شکلاتی البته شوری و ترشی رو هم دوست داری کلاً خوش مزاجیت مثل باباست.
یکشنبه13دی 88 ساعت 13:45


 
کارای جدید و عجیب غریب
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

 یه هفته از روزی که آخرین یادداشت رو برات نوشتم گذشته چهار روز از هفته قبل پیش مامانی بودی و سه روز هم تعطیلی و با هم بودن حسابی بهت خوش گذشته و خدا رو شکر حالت هم خیلی خیلی بهتره . و امروز با با میلی کامل به مهد بردمت .
دیشب خیلی دیر خوابیدی ( همیشه با برنامه خواب مشکل داریم ) دلت می خواست بازی کنی و هر چند دقیقه یکبار یه نوکی هم به هیس هیس می زدی جی جی بیچاره از بس کشیدیش کش اومده و از بس گازش گرفتی زخم شده خلاصه خیلی باهاش عشق می کنی . دیر خوابیدنت باعث شد که متاسفانه صبح به زور بیدارت کنم و در طول راه هم خواب بودی ( بمیرم برات )
از کارای جدید و عجیب وغریبت بگم :
بخاطر بالا بودن سطح مبلامون توانایی بالا رفتن از اون نداشتی اما به مدتیه که به عقل کوچولت رسیده که کوسنا رو بریزی پایین و با کمک اونا بری روی مبل و حسابی آتیش می سوزونی کمدی بغل مبله که یه سری مجسمه های از جنس چوب روشونه و همیشه دلت می خواسته خودت اونا رو تو دست بگیری نه اینکه ما بهت بدم و بالاخره موفق شدی به محض اینکه اونو تو دستت گرفتی بعد از کلی خوشحالی کردن یکیشون رو پرت کردی زمین و پاهاش شکست با اینکه اون مجسمه چوبی رو خیلی دوست داشتم ولی هیچوقت از بابت این موضوعات ناراحت نمی شم فقط همه رو از روی کمد برداشتم ولی کار عجیبتر اینکه جدیداً دلت می خواد روی اون کمد بشینی و پاهات رو آویزون کنی وبرای خودت دست بزنی (البته اینکار روهفته پیش مامانی برات کرد و تو هم خوشت اومد و حالا هم مگه از یادت می ره هر وقت بیکار می شی می خوای روی کمد بشینی ) 
قابلمه مامانی رو برمی داری یا روی سرت می زای و یا اینکه می ری توش و باهاش رو فرش سر می خوری که یه بار در حین بازی سرت به مبل خورد.
جدیداً به لیست فیلم های مورد علاقه ات بی بی داوینچی هم اضافه شده یه کم از موزارت و بتوون و یه کم هم از مک دونالد نگاه می کنی . کلاً تماشای فیلمات رو دوست داری و به ما هم اجازه نمی دی که به دستگاه پخش دست بزنیم و کاملاً در انحصار توئه .
کماکان غذا خوردنت باید جلوی تلویزیون باشه و اگر نه باید دنبالت راه برم .
صندلی ایی که برات خریدیم ارتفاع کمی داره بجای نشستن مدام روی اون می ایستی یا اینکه اونو نزدیک میز وجاکفشی و هرجایی که دستت نمی رسه می بری و روش می ایستی و هر چی بخوای بر می داری ، از قبل همه رو میزی ها رو برداشته بودیم که مبادا با کشیدن اون کار دست خودت بدی و حالا هم همه چی رو از روی اونا جمع کرده ام.
تو با بازی با بچه های بزرگتر از خودت کم نمیاری همگام و همقدم با اونا می دوی و جیغ می کشی 
کلماتی که می گی البته جدید نیست شاید هم قبلاً نوشته باشم به توپ می گی " بوپ" به دوغ می گی "بوغ" مامان و بابا و آب رو درست و کامل می گی . ولی با کلمات نامفهوم خیلی صحبت می کنی که فقط من و بابا متوجه می شیم که چی می گی . اما هر چی بهت بگیم کاملاً می فهمی اصلاً از من انتظار برخورد تند رو نداری و هر دفعه جدی باهات حرف می زنیم تصور می کنی بازیه اما دیشب که جی جی رو گاز کرفتی و باهات با عصبانیت برخورد کردم ( الان که دارم می نویسم خودم رو سرزنش می کنم ) که چرا جی جی رو گاز می گیری یه دفعه اشک تو چشات جمع شد و لبات رو جمع کردی و همین که فرم گریه کردن رو گرفتی بوسیدمت و ازت عذرخواهی کردم و اینار آروم بهت گفتم مامان جی جی دردش میاد و بعد از اون دیگه جی جی رو گاز نگرفتی . کاش ما آدم بزرگا بتونیم همیشه تو برخوردمون با شما کوچولوها درست و صحیح رفتار کنیم که هم لطمه ایی به شما نزنیم و هم پیشمونی برای خودمون نداشته باشیم .دوشنبه7 دی 88 ساعت 12:35
                                                                                                                             


 
یلدا مبارک
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

عصری از مهد که بر گشتیم سریعاً به سراغ دستگاه دی وی دی رفتی و شاید برای هزارمین دفع فیلم بی بی مک دونالد رو دیدی فیلم رو کاملاً از حفظی قبل از اینکه شخصیت گاو ( شخصیت اصلی فیلم ) بیاد شروع می کنی به خندیدن و دست زددن ، هر چی اصرار کردم که یه کمی جی جی بخوری نمی تونستی بی خیال دیدن فیلم بشی دستت تو دستم بود ولی نگاهت به تلویزیون . 
برات یه کمی ماکارونی گرم کردم مشغول خوردن بودی که متوجه شدم کثیف کردی چون برنامه حموم داشتیم وسایلت رو آماده کردم که یه شوشوری هم بکنیم وقتی از حموم برگشتیم یه کمی جی جی خوردی و خوابیدی بعد از بیدار شدنت متوجه شدم که گوشه چشم راستت یه کمی قی بسته با دستمال تمیزش کردم ولی مدام ایجاد می شد و تا آخر شب هم شدید تر شد که بابا برات با یه کمی چای شست . فردا صبح از همه جا بی خبر لباسومو پوشیدم و وسایل مهدت رو هم آماده کردم به اتاق اومدم و مشغول ناز و نوازشت بودم که متوجه شدم چشمت کاملاً بسته شده ، وای چه لحظه دلخراشی بود بی قراری نمی کردی اما بسته بودن چشمت باعت ناراحتی شدید من و بابا شد با چای چشمات رو شستشو دادیم و لی چشمات کاملاً ملتهب و متورم شده بود ، نمی دونستم چه تصمیمی بگیرم از طرفی کلید صندوق و چکهای وصولی روز بود که مجبورم می کرد که برای دو یا سه ساعت هم شده به شرکت برم که حداقل کارها رو تحویل بدم و از طرفی هم وضعیت تو بود مستاصل شدیم که حالا چه کنیم ، به هر حال تصمیم گرفتیم تا اومدن دکتر به کلینیک تو رو به مهد ببریم و تو این فرصت من هم کارهایم رو هماهنگ کنم به محض ورود به مهد در مورد وضعیتت با سهیلا جون صحبت کردم اما متاسفانه مدیریت مهد مانع پذیرفتنت شد واقعاً درمونده شده بودم که چه کنم موقع خروج خاله جون رو دیدم اونقدر کلافه و سردرگم بودم که اصلاً نمی فهمیدم که چی می گه یه لحظه تصمیم گرفتم که تورو با خودم به محل کارم ببرم ولی دوباره پشیمون شدم و به خونه رفتیم چقدر از برخورد مدیریت مهد عصبی بودم اصلاً نمی تونستم بهشون حق بدم هر هفته یه داستان و یه مریضی ، واقعاً تو چه گناهی کردی که بخاطر کوتاهی و سهل انگاری اونا اونقدر صدمه ببینی بدنت اونقدر آسیب پذیر شده که با کوچکترین نسیمی سرما می خوری خدایا کاش یه راه حلی جلوی پام می گذاشتی ، برای صبحونه برات فرنی درست کردم و میان وعده هم کیک خوردی زیاد دل ودماغ نداشتم اما تا جایی که می تونستم باهات بازی کردم مامان زری و بابایی می خواستن به شمال برن به همین دلیل با مامان فریده تماس گرفتیم و قرار شد تا ظهر خودش رو برسونه ، ساعت یازده به همراه بابا به کلینیک رفتیم دکتر بعد از معاینه اعلام کرد که چشمات عفونت کرده و مشکل خاصی نیست و احتمالاً در اثر تماس دست یا شئی آلوده بوده ، و برات فقط یه قطره نوشت که چون احتمال می داد به اون چشمت هم سرایت می کنه توصیه کرد که قطره باید داخل هر دو چشمت ریخته شه ، همیشه موقع چکاپ دکتر می خندیدی وقتی گوشی رو روی سینت می زاره و یا وقتی به شکمت دست می زنه حسابی ریسه می ری و منتظر بازیای بعدی هستی . دکتر در مورد دندونات هم اعلام کرد که اگر به خوردن شیر موقع خواب شب ادامه بدی حتماً بزودی زود همه دندونات خراب می شه و برای اینکه تا صبح بخوابی برات هیدروکسی زین نوشت البته من بعید می دونم که جواب بده بعد از رسوندت به خونه تو رو به مامانی سپردیم و عازم محل کار شدیم .
برای ناهارتون غذا درست کرده بودم انگار مامانی لب نزده بود از تعارفات مامانی و حالت خشک و رسمیش عصبی می شم با اینکه ناهار چیزی نخورده بود بهم گفت برای شام چیزی درست نکنم و حدود دو ساعت هم از خونه بیرون رفت که به قول خودش من استراحت کنم با این رفتارش منم معذب می شم البته بعد از رفتن بابا سهراب خیلی آروم شده و از دیگه اون زن پرانرژی و خوش سخن خبری نیست مدام مشکی می پوشه و تو سکوت میل بافتنی رو بالا و پایین می کنه دیگه کمتر مطالعه می کنه و تلویزیون تماشا می کنه بیشتر وقتش تو بی حرفی می گذره تو دلم غصه می خورم که کاش شرایطمون جوری بود که باعت دردسر هیچکسی نمی شدیم حیف که نمی شه به پرستار خونه اعتماد کرد و اگرنه تا حالا صد دفعه برات پرستار گرفته بودیم . 
تاصبح چهار دفعه بیدار شدی مطمئن بودم که این شربته هم برات تاثیری نداره و مجبور شدم بازم بهت شیر بدم البته مجبور بودیم برای قطره چشمت هر سه ساعت یکبار بیدارت کنیم ، امروز صبح موقع رفتمون بیدار شدی چشم راستت خوب شد ولی متاسفانه چشم چپت شدید قی بسته که امیدوارم امروز کاملاً خوب خوب بشی . برای سلامتیت همیشه دست به دعام .
سه شنبه 1 دیماه 88 ساعت 8:45