Lilypie Kids Birthday tickers آخر هفته .... - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
آخر هفته ....
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : مامان بوبولی

پنج شنبه مرخصی گرفتم و از غروب چهارشنبه به منزل مامانی رفتیم از موقعی که رسیدیم بازی کردی تا زمانی که خواب بیهوشت کرد ساعت چهار و نیم صبح از خواب پریدی و جملات بریده بریده می گفتی توش کلمه " دَدَر " کاملاً واضح بود بغلت کردم و کم کم آروم شدی و به خواب رفتی . 
از ساعت ده و نیم صبح به همراه مامانی و بابایی به پارک رفتی تا ساعت 12 و بعد یه کمی ناهار و حدود یکساعت و نیم خوابیدی و عصری هم به همراه من ومریم و یکتا و ایلیا به پارک رفتیم کنترلت غیر ممکن بود روی زمین خاکی مورچه های زیادی جمع شده بودن و یه سوراخی هم برای محل رفت و آمدشون بود چقدر از نگاه کردن بهشون لذت می بری حتی سعی می کردی که اونا رو بگیری که برات توضیح دادم که اگه بگیریمشون می میرن ، گاهی رو سبزها می شستی برای خودت آواز می خوندی و به معنای واقعی از طبیعت لذت می بردی برگردوندنت به خونه کار مشکلی بود تموم شب منزل دایی بودی تا ساعت 12 شب که خودت رو تسلیم خواب کردی .
دیروز بعد از ظهر من و مامانی سرگرم صحبت بودیم و تو هم مشغول بازی یه جورایی خاله بازی می کردی کیف دستی ام رو برداشته بودی و به تقلید من روی آرنجت انداخته بودی و مدام تکرار می کردی "دَدَر" ژست بسیار جالبی گرفته بودی .
 اونقدر تو این دو روزه پارک رفتی و بازی کردی فکر می کردیم که اگه برگردیم خونه اذیت می شی که خوشبختانه دوباره با اسباب بازیات و سی دی هات سرگرم شدی .
تو تبلیغات اول یه سی دی تبلیغات فیلم کلاه قرمزی و سروناز بود حدود بیست دفعه فیلم رو عقب زدم که فقط همین یه تیکه رو ببینی اگه اینکار رو نمی کردم خودت دست بکار می شدی و با دکمه های دستگاه ورمی رفتی که کلاه قرمزی رو بیاری حالا قراره بابا امشب این فیلم رو برات بخره .
یه مدتیه البته گاهی به دهنت اشاره می کنی و می گی " درد" فکر می کنم یکی از چهار دندون باقیمانده ات در حال جوونه زدنه و شاید یکی از دلایل شب بیداریات همین باشه .
چند تا موضوعه که دارم روشون کار می کنم:
- پوشک گیری
- شیرگرفتن
- خداحافظی با اتاق مامان و بابا 
شنبه 4اردیبهشت 89ساعت12:43