Lilypie Kids Birthday tickers مریضی و مرخصی - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
مریضی و مرخصی
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی


مرور بعضی از خاطرات اونقدر تلخ و دردناکه که اصلاً دلم نمی خواد اونارو به ذهنم بسپرم اما اهورا جانم می خوام بدونی زندگی بالا و پایین زیاد داره سختیها و مشقتهاش زیاده همیشه تو بدترین و سخترین شرایط زندگیت صبور باش و ایمان داشته باش و بر خدا توکل کن .این شاعر باباست باید هردمون به اون عمل کنیم دلم می خواد بدونی که برای بزرگ شدنت هرسه مون باید مقاوم باشیم ،حال ناگزیرم که بازم اون روزای بد رو یادآوری کنم امیدوارم که دیگه هیچوقت برامون تکرار نشه.شنبه عصری تو مسیراومدن به مهد بودم که از شرکت تماس گرفتن که باید به شرکت برمی گشتیم زمان نداشتم بنابراین تصمیم گرفتم اول به دنبالت بیام و باهم با آژانس به شرکت بیاییم تو مهدت سهیلا جون گفت دوبار استفراغ داشتی اونقدر فکرم مشغول شرکت بود که دیگه به این موضوع فکر نکردم تو ماشین مشغول جی جی خوردن بودی اما یه دفعه ای نزدیکای شرکت بالا آوردی اونم چه بالا آوردنی تموم لباسم ، مقنعه ام حتی گوشیم کثیف شد بی حال شده بودی اصلاً نمی دونستم باید چکار کنم به محض ورود به شرکت سر و صورتت رو شستم کمی سرحال شدی و می خواستی به همه چیز رو بگیری کیبورد ،گوشی ،ماشین حساب .تا مطب دکتر راهی نبود به محض اینکه که کارم تموم شد به مطب رفتیم بعد یه بار دیگه هم بالا آوردی پیش دکتر خیلی سرحال بودی دکتر گفت شاید عفونت گوارشی باشه برات قطره ضد تهوع و در صورت اسفتراغ مجدد آمپول و در صورت اسهال هم دارو داد بیرون از مطب بازم اسفراغ کردی ،تا خونه برسیم خواب بودی اون شب دیگه بازی نکردی شب زود خوابیدی اما چه شبی بود تا خود صبح فقط استفراغ می کردی و منم همپات اشک می ریختم بعد از هر بار اسفتراغ بیحال می شدی و می خوابیدی چقدر دلت جی جی و آب می خواست اما نمی تونستم بهت بدم چون حالت بدتر می شد ساعت 6 به بیمارستان کودکان رفتیم آمپول رو زدی خوابیدی اونروز مرخصی گرفتیم تا عصر بهتر شدی ولی بی حوصله و بی حال بودی روز یکشنبه به مهد رفتی چند بار تماس گرفتم گفتن خوبی اما عصری که بدنبالت اومدم زیاد سرحال نبودی و تو خونه هم مدام غرغر می کردی تا آخر شب دو بار اسهال رفتی ، اون شب به سختی خوابیدی و نصف شب تب کردی خیلی داغ شده بودی خیلی ترسیده بودم مدام ناله می کردی ساعت 5 صبح دوباره به بیمارستان کودکان رفتیم دکتر احمق برات دیازپام ، آموکسی کلاو و او آر اس نوشت تو ماشین یه کمی جی جی خوردی و تا خونه خوابیدی توراه تصمیم گرفتیم تورو به منزل مامانی ببریم اما تو خونه هم استفراغ کردی و هم اسهال رفتی تبم که داشتی فقط دعا دعا می کردم که حالت بدتر نشه اشک امون نمی داد انگار به ته دنیا رسیده بودم همه چیز جلوی چشمام تیره و تار بود فکر بستری شدنت دیوونه ترم می کرد دو ساعت بعد دوباره بالا آوردی بابا تصمیم گرفت اینبار تو رو به پیش دکتر خودت ببریم با شرکت تماس گرفتم و وضعیتمو گفتم به هیچ چیز سلامتیت نمی تونستم فکر کنم یه کمی او آر اس خوردی و تا بیمارستان آبان خوابیدی فقط دعا دعا می کردم بستریت نکنن مدام به خودم دلداری می دادم که تو خوب می شی تموم وجودم چشم شده بود و خیره به لبای دکتر که چه جمله ای از دهنش خارج می شه خدا رو شکر گفت نیازی به بستری شدنت نیست آهی از ته دل کشیدم و با خیالی آسوده به سمت کرج رفتیم مامانی و بابایی از دیدنت خیلی ذوق کردند ولی ازاینکه اینقدر رنجور و بیمار بودی ناراحت شدند خیلی به مامانی و بابایی زحمت دادیم اون روز تا آخر شب کسل و بیحال بودی ولی فردا صبح مثل همیشه بشاش بیدار شدی غذا فقط جی جی می خوردی تا ناهار که برات سوپ درست کردم و هیچوقت غذات رو اینطور نخورده بودی خیلی وضعیتت بهتر شده بود عصری با مامانی و مریم و یکتا بیرون رفتیم برای اولین بار سوار کالسکه می شدی اولش خوشت نیومد ولی بعداً دوست داشتی کلی عکس انداختیم کم کم هوا سرد شد و به خونه برگشتیم خوشحال بودم که این چند روز خودم در کنارت هستم و ازت مراقبت می کنم هرچه رو بهبودی می رفتی بهونه گیرت بیشتر می شد تا جایی یه لحظه رو زمین بند نمی شدی بازم غصه مهد و اینکه از بغلی بودنت گله می کنن هرچی تلاش کردم تو را با اسباب بازیات سرگرم کنیم نشد که نشد . مرخصی و تعطیلات هم تموم شد و بازم یه شنبه دیگه و مهدکودک هروقت که مریض می شی از فرستادنت به مهد پشیمون می شم ولی عزیزم چاره ای ندارم فقط باید برات دعا کنم که هیچوقت مریض نشی خدا نگهدارت باشه .

دوشنبه 18خرداد ساعت 6:25 بعدازظهر