Lilypie Kids Birthday tickers رو باهات می ایستی - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
رو باهات می ایستی
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

دیروز عصری وقتی به دنبالت اومدم سهیلا جون از کار جدیدت برام گفت که میله تختت رو می گیری و می ایستی خیلی ذوق کردم وقتی به خونه برگشتیم مشغول جمع کردن وسایلمون بودم که بابا صدام کرد و برام تعریف کرد که وسط حال نشسته بودی و خودت رو به لبه مبل رسوندی و ایستادی .تو راه کرج بازم یه بی احتیاطی کردم عینک آفتابیم رو از چشمم درآوردی و موقع بازی کردن با اون من متوجه نبودم که انگشت کوچولت لای لولای اون گیر گرده و کشیدم و صدای ناله ای بود که از تو شنیده شد سریع آروم شدی اما بازم ناراحت شدم دلم نمی خواد هیچ صدمه ایی ببینی با سرزنش بابا بیشتر از قبل ناراحت شدم البته تو الان تو شرایطی هستی که دوست داری همه اجسام محیط اطرافت رو لمس کنی روز قبل هم مشغول بازی که بودی بعداً متوجه شدم که روی کتفت به جایی گرفته و زخم شده خلاصه باید شش دونگ حواسم بهت باشه وقتی خونه مامانی رسیدیم بخاطر کوچکی خونمون نمی دونستم اینقدر خوب چهار دست و پا می ری می خواستی به هر سوراخی سرک بکشی سوژه اصلیت گرفتن دی وی دی و ویدئو بود بخاطر اینکه بی خیال اونا شی جلوی میز تلویزیون یه بالشت گذاشتیم که البته توی یه لحظه بالشت رو گرفتی و ایستادی و بازم دستات رو به ویدئو رسوندی همین که تو رو از اونجا دور می کردیم قهر می کردی و آروم کردنت کار حضرت فیل بودی به هر حال اونقدر مستاصل شدیم که به ناچارتو رو توی روروک گذاشتیمت با اینکه کلی آتیش سوزوندی ولی موقع خوابیدن با اینکه کلافه خواب بودی  اما حاضر نشدی چشمات رو کامل ببندی و بر خواب به خاطر شیطنت غلبه کردی .

پنجشنبه 25 تیر 8:45 صبح