Lilypie Kids Birthday tickers شیطون بلا شیطون بلایی - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
شیطون بلا شیطون بلایی
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

هر روز نسبت به روز قبل شیطونتر می شی و کارای جدیدتری یادمی گیری یه لحظه نمی تونم ازت غافل شم تا زمانی که خواب هستی نمی تونم سر و صدا بکنم که مبادا بیدار شی و وقتی هم بیداری فقط بدنبال منی اگه برات موسیقی بزام باید در کنارت بنشینم و با هم تماشا کنیم و چقدر جذاب محو تماشا می شی کم کم از موسیقی بتوون جدیدت هم خوشت اومده و انگار فیلم رو حفظ شدی چون قبل از اینکه شخصیت سگه بیاد کلی ذوق می کنی و براش می خندی و دست و پا می زنی و اگر من از کنارت پاشم تو هم دنبال منی تو آشپزخانه سرت توی سبد سیب زمینی و پیازه و یا اینکه بطریها رو به این طرف و اون پرت می کنی و یا زیر پای گازی و وقتی هم خسته می شی زیر و دست و پام میای که بغلت کنم و از آشزی پشیمونم می کنی اگه دوباره برت گردونم سراغ کمد فیلم و سی دی ها می ری و یا اگه تو اتاق خواب باشم یاد گرفتی از پله اول بالا میای خیلی کارای خطرناکی می کنی خلاصه شش دونگ حواسم باید بهت باشه شب چهارشنبه تصمیم گرفتم یه بار بدون حضور بابا تو رو به حموم ببرم یعنی مراسم حموم رفتنمون به این شکله که من و تو با هم می ریم و بعد تو تو وانت بازی می کنی وقتی شستشویت تموم شده بابا رو صدا می کنم برای بردنت اما اینار تصمیم گرفتم و این شکل حموم کردن به خاطر اینکه بابا خیلی دیر از سرکار بر می گرده همیشه یه مشکلاتی ایجاد می کنی یا تو خوابت می یاد یا شکمت پره یا بابا حوصله نداره و کلی مسائل حاشیه ای دیگه خلاصه اینکه من و تو دیگه بزرگ شدیم و می تونیم کارمونو خودمون انجام بدیم اون شب من و تو دوتایی شوشوری کردیم و هردومون با هم از حموم اومدیم یه کمی سخت بود ولی خوب بود مشغول پوشیدن لباست بودم که بابا هم از راه رسید موقع لباس پوشیدنت متوجه یه جوشهایی روی تنت و پاهات و یه چندتایی هم روی دستت شدم خیلی ترسیدم به بابا نشون دادم بابا مثل همیشه بهم آرامش داد و گفت چیزی نیست اگه خیلی نگرانی فردا پیش دکتر می ریم اون شب مثل شبای قبل راحت نخوابیدی .فردای اون روز از صبح نگران اون جوشهای روی بدنت بودم ساعت 11 به همراه بابا به بیمارستان آبان رفتیم و دکتر امیدوار بعد از معاینه گفت فقط حساسیت غذایی است و ازم سئوال کرد که تو این هفته چه چیزی جدیدی خوردی ، تنها چیز جدید گوجه فرنگی بود که به توصیه دکتر باید از برنامه غذاییت مدتی حذف شه و داروی سیتروزین نوشت فردای اون روز جوشها بیشتر شد و کمی هم اذیتت می کرد دکتر گفته بود که به تدریج از بدنت خارج می شه روز شنبه بهتر شد و الان کاملاً دفع شده . دیروز توی مهد به گفته سهیلاجون رونت به تیزی تخت کشیده و زخمی شده الهی برات بمیرم حتماً خیلی اذیت شدی کلی به سهیلا جون سفارشت رو کردم . ار دیروز هم یه کمی آبریزش پیدا کرده ایی .خدایا خودت محافظ پسرم باش خدایا اهورا رو به تو می سپارم . خاله میترا برای من کتاب مادر و پسر و برای بابا هم پدر و پسر رو خریده که اونو تقدیم به تو کرده امروز صبح ساعت پنج ونیم بیدار شدی اول تو سر و صورتم زدی و بعد به سمت مبل اومدی  و کتابم رو از روی اون برداشتی چمشامو باز کردم دیدم مشغول مطالعه هستی سریع کتاب رو ازت گرفتم تا قبل از اینکه تونو به دهنت ببری یا پاره کنی و بعد از اون با اسباب بازیات سرگرم شدی حسابی بازی کردی و من رو بی خواب .پسرک شیطون بلا مراقب خودت باش.

دوشنبه 5 مرداد ساعت 2:29 بعد ازظهر