Lilypie Kids Birthday tickers باغ وحش - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
باغ وحش
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

دیروز صبح متوجه شدم که یکی دیگه از دندونای پایینت دراومده و جع دندونات به ده تا رسیده ،6 تا بالا و چهار تا پایین .
تعادل ایستادنت و زمان اون خیلی بیشتر شده ولی هنوزم نمی تونی قدم برداری و یا با اولین قدم به زمین می خوری ولی تلاشت وصف ناشدنیه.
خودت تو دل همه جا کردی( هم تو مهد و هم تو خونه دو تا مامانی و بابایی ،) و حسابی خودت برای همه لوس می کنی مخصوصاً بابایی ( بابام ) که پیش اون جایگاه ویژه پیدا کرده ای 
شبایی که دایی جون پیشمون بود آخر شبا که کلافه خواب بودم با اطمینان تو رو به اون می سپردم و یه نیم ساعتی با هم بازی می کردید و وقتی انرزیت تخلیه می شد برای خوابیدن به پیشم می اومدی .
دیروز غروب به هر حال موفق شدیم به باغ وحش ارم بریم اصلاً باغ وحش تمیزی نبود بازدیدکنندگان از هر قشری بودن که بعضی ها با خودشون زیلو و بساط شام آورده بودن که نمی دونم با اون بوهای تعفن چطور می تونستن غذا بخورن و بسیار بی آداب که حتی نمی تونستن با یه نظم وارد محوطه بشن هم من و هم بابا خیلی عصبی شدیم .
هیجانزده بودم که با دیدن حیوونا چه عکس العملی نشون می دی ، نگاه کردنت به میمون ها ، بابون ها و آهو وگوزن بسیار جالب بود پلک نمی زدی و محو تماشای حرکاتشون بودی مخصوصاً بچه بابونی که مدام در حال پریدن تو قفسش بود ، از قفس پرنده ها هم خوشت اومد و همیونطور شیرا ولی از آکواریوم ماهی ها ترسیدی و نگاهت رو برمی گردوندی کم کم با تاریک شدن هوا تو هم خسته شدی هر چند از همه قفسا دیدن نکریدم ولی برای اولین بار خوب و کافی بود.
شنبه 88/05/31 ساعت 14:28