Lilypie Kids Birthday tickers تو راه میری - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
تو راه میری
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

ایام ماه رمضونی برای کسایی که روزه نیستن تا روزه دارا سختره چون نمی تونن چیزی بخورن مثل روز قبل وقتی با هم اومدیم خونه تو با اسباب بازیات سرگرم شدی و من هم برای خودم غذا آماده کردم تا سینی غذام رو دیدی به سمتم اومدی هنوز اولین لقمه رو بدهنم نبرده بودم که تیکه خیار کوچولویی که بدهنت برده بودی تو گلوت گیر کرد ویه لحظه نفسم بند اومد لحظه بسیار بسیار بدی بود پشتت رو زدم هیچ فایده ایی نداشت نمی تونستی نفس بکشی سرخ شده بودی و من فقط اشک می ریختم و خدا خدا می کردم همین الان چهره معصموت رو تواون لحظه کذایی تجسم می کنم خدا به من رحم کرد و تونستی اون تیکه رو بیرون بدی ، بغلت کردم و بوسیدمت و اشک ریختم و تو هاج و واج به من نگاه می کردی تا یکساعت توحال قبض بودم تا اینکه با بابا صبحت کردم و به آرامش رسیدم .
دیروز عصری تونستی اولین قدمای زندگیت رو برداری حدود پنج یا شش قدم ، مشغول صحبت با خاله میترا بودم که متوجه شدم داری راه می ری خیلی کوتاه بود ولی خوب راه رفتی احتمالاً تا چند روز آینده می تونی به راحتی راه بری .( ده ماه و 12 روزگی )
اهورای عزیزم دوستت دارم دوستت دارم دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتـــت دارم.
سه شنبه 03/06/88 ساعت 14:30