Lilypie Kids Birthday tickers خاطرات من و بوبولی - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
خاطرات من و بوبولی
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

هدیه آسمونی
..... سه رو گذشته ، امروز دیگه مطمئن بودم ، انگار قبل از هر تست و آزمایشی حضور تو رو ، تو وجودم احساس می کردم . از صبح چندین دفعه در این مورد با خاله میترا حرف زده بودیم . کاملاً می دونستم که چه جور قبل از مراجعه به دکتر از این حس درونیم مطمئن بشم . بعد از تعطیل شدن از محل کارم یه baby check خریدم . قبل از اینکه تست رو انجام بدم احساس عجیبی داشتم، دستم می لرزید، قلبم می طپید ، گُر گرفته بودم وقتی نتیجه رو با خاله میترا چک می کردیم هر دو جیغ می کشیدیم . برام لحظه باور نکردنی ایی بود ، وجود تو ، حضور تو واقعاً غافلگیرانه بود . خاله میترا اصرار کرد که حتماً موضوع رو به مامانی بگه . منم چون می دونستم مامانی مدتهاست که منتظر شنیدن چنین خبریه موافقت کردم . تنها بودم و منتظر ، منتظر اومدن بابا . خودمو آماده کرده بودم که خبر اومدنت رو به بهترین وجه ممکن بهش بگم ، تلفن کردم و از تنهاییم گله کردم که شاید به این بهونه اونو زودتر به خونه بکشونم اما موفق نشدم مثل همیشه ساعت هشت و نیم اومد، لپام گل انداخته بود احساس می کردم باید فهمیده باشه یه اتفاقی افتاده . سعی کردم بی تفاوت باشم دلم می خواست این راز رو بیشتر تو دلم نگه دارم اما نه ، نمی شد . صداش کردم و جواب تست رو نشونش دادم انگار چیزی نمی فهمید ، شوکه شده بود .می دونم منتظر شنیدن این خبر بود آخه نخود مامان ( هر چند الان به اندازه نخود هم نیستی ) بابا برای همه کاراش برنامه ریزی داره . نمی تونم حالت صورتش رو توصیف کنم چشماش، لباش ، لپاش همه صورتش می خندید . اون شب من و بابا هر کدوممون تو خلوتمون شوق اومدن تورو جشن گرفتیم و برای فردا قرار گذاشتیم که جهت اطمینان بیشتر به دکتر بریم.
23 سه شنبه بهمن 86
من مامان شدم
امروز از صبح دل تو دلم نبود که زودتر خبر اومدنت رو از دکتر بشنوم . برای عصر نوبت دکتر داشتم ودیگه فرصت رففتن به دانشگاه رو نداشتم من تنها رفتم و قرار شد بابا تو مطب به من ملحق شه اما بابا نتونست خودشو برسونه نوبتم شد قبل از هر چیز تست رو به خانم دکتر نشون دادم و اون با قطعیت حاملگی منو تائید کرد ولی با این حال برام آزمایش بتا نوشت از مطب بیرون اومدم بابا هم رسیده بود با هم به آزمایشگاه مادر رفتیم و نتیجه مادر شدنم رو ساعت 19:30 عصر از آقای دکتر گرفتم . حتماً بابا هم مثل من شب پراسترسی رو گذروند . بابا از همیشه مهربونتر بود.
خدایا از اینکه این بنده حقیر سر تا پا تقصیر رو لایق مادر شدن دونستی سپاسگزارم و آرزو می کنم بتونم مادر شایسته ایی برای کوچولوم باشم .
خدایا من و این هدیه آسمونی رو تنها نذار . خدایا همیشه با ما باش.
چهارشنبه 24 بهمن 86
اولین سونو گرافی
این دومین باری بود که برای انجام سونو می اومدم ولی اینبار با دفعه پیش فرق می کرد اینبار می خواستم از صحت و سلامتی کوچولوی توی دلم مطمئن بشم . دکتر سونو خانم مهربونی بود برام توضیح داد که ساک حاملگی تشکیل شده و تو هم در وضعیت خوبی هستی ولی هنوز صدای ضربان قلب کوچولوت قابل شنیدن نیست یه دفعه دلم ریخت نگران شدم هر چند خانم دکتر گفت اصلاً جای نگرانی نیست اما از اون شب به بعد مدام کابوس می بینم . سرمای عجیبی خورده ام و در شرایط روحی بدی هستم . مخصوصاً نمی دونم حالا با این آموزش رانندگی چه کنم .همه چی با هم قاطی شده ، خدایا کمکم کن .
یکشنبه 5 اسفند 86
دومین سونو
هستی مامان ! امروز هیکل کوچولوت رو توی مانیتور دستگاه سونو دیدم وای چقدر لذت بخش بود خدا رو شکر همه چیزطبیعیه و قلب کوچولوت هم با آهنگی موزون می طپه و فقط قطرات اشکی که تو چشمونم حلقه زده و آروم آروم از گونه هام سرمی خوره پایین می تونه تسلی بخشه هیجانم باشه.
مسافر کوچولوی من به امید پایان خوش این سفر
دوشنبه 20 اسفند86
دلتنگی مامان
دلبندم امروز سر نماز یه دفعه دلم گرفت به آینده دور فکر می کردم و از فکر دور شدنت غصه ام گرفت . کاش می تونستم با همه شرایط بد حاضر تور بیشتر تو دلم نگه دارم.
زندگی من ! به من بچسب و ازمن جدا نشو مامان فقط به تو فکر می کنه و برای سلامتیت دعا می کنه.
چهارده ماهگیت مبارک
امروز دقیقاً سه ماهت پر شده و وارد چهارمین ماه سفرت شدی مثل همیشه خدا رو شکر که همه چیز خوبه هم حال من و هم حال تو ، فقط بی خوابی های شبونه منه که که دکتر برام کلسیم نوشته که امیدوارم این مشکلم هم رفع بشه.
چهارشنبه 21 فروردین 87
دلهره های مادرانه
نفسم ، عشقم موضوع جنسیت تو کمی نگرانم کرده فکر می کنم برای بابا مهمه که تو حتماً پسر باشی و چند بار هم سر این موضوع با هم دعوا کردیم اما من فقط به سلامتیت فکر می کنم و کاش در مورد بابا هم اشتباه کنم هر چند بیانش یه چیز دیگه رو نشون می ده.
خدایا صبر و تحملمو بیشتر کن.
مامان منتظر و نگران
عزیزم این با تو بودنها برام از همه چیز لذت بخش تره . دوست دارم ساعتها بیکار بشینم و فقط به تو فکر کنم با تو حرف بزنم . می دونم این لحظات تکرارناشدنیه برای همین قدر لحظه به لحظه این روزا رو می دونم . خدایا لذت چشیدن این لحظه رو به همه مادرای روی زمین بده . امروز نوبت معاینه داشتم صد در صد مطمئن بودم که دکتر برام سونو می نویسه اما ننوشت حتی به دکتر یادآوری کردم اما گفت نیازی نیست حالم گرفته شد و بابا هم بیشتر حالمو گرفت بابا نظرش اینه که من باید بیشتر پافشاری می کردم تا دکتر برام می نوشت هر چند اصلاً دلیل این همه اصرار رو نمی فهمم با همه کنجکاوی که منم نسبت به این مساله دارم اما قلباً برام فرقی نمی کنه که این هدیه ایی که خدا بهم داده دختره یا پسر .
فقط آرزوی سلامتی تو رو دارم.
شنبه 21 اردیبهشت 87
ششماهگیت مبارک
بیست و یکمین روز تو هر ماه برام روز مهمیه . یکماه دیگه هم گذشت و پنجمین ماه از این سفرت هم سپری شد امروز عصر دکتر بعد از معاینه کامل ازم سئوالاتی پرسید و همه چیز رو خوب و مرتب تشخیص داد صدای ضربان قلبت اینار مرتبتر از دفعه قبل می زد ، وزنم به 60 کیلو رسیده در حالیکه تو اسفند 49 بودم دکتر اضافه وزنم رو طبیعی دید ودر نهایت تاسف بازم برام سونو ننوشت هیچ اشکالی نداره مگه نه بوبولی مامان.
سه شنبه 21 خرداد87
اولین خرید
خوشگلم امروز برای مامان روز قشنگی بود روز خرید وسایلت ، با مامانی و خاله میترا برای خرید رفتیم اصلاً نمی تونم حدس بزنم تو عشق مامانی دختری یا پسر فقط می دونم یه بوبولی نازنازی هستی برای همین بیشتر وسایلت رو نارنجی گرفتیم که هم دخترونه ست و هم پسرونه . سعی کردیم از هر چی بهترین و خوشگلترین رو برات بگیریم بعد از هدیه های مامانی اولین هدیه ایی که می گیری از خاله میتراست یه خرس پشمالو ناز.
دلبندم ببخشید مامان گاهی که مشغول استراحتی صدات می کنه آخه مامان عاشق تکونا و ول ول خوردنای قشنگته . راستی بوبولی بابا برات اسم اهورا رو انتخاب کرده الیته اگه پسر باشی و انتخاب اسم دختر هم با منه . ابلته هر چی من انتخاب می کنم یه ایرادی بهش می گیره اما مهم نیست 
بوبولی مامان خوب غذا بخور و حسابی استراحت کن.
چهارشنبه 29خرداد 87
سومین سونو
یه روز عجیب و تکرا نشدنی شاید شبیه 24 بهمن 86و شاید هم فوق العاده تر از اون روز ، عزیزم ساعت 5:30 عصر به اتاق خانم دکتر رفتم صدای ضربان قلبت شدیدتر می زد دکتر همه چیز رو به غیر از اضافه وزنم طبیعی دید در مورد وزنم که دریکماه 5 کیلو اضافه کرده بودم آزمایش پروتئین نوشت . قبل از اینکه درخواست نوشتن سونوگرافی رو بکنم خودش پرسید که آخرین سونوم مربوط به کی بوده و درنهایت برام سونو نوشت از قبل وقت سونو گرفته بودم سونو گرافی خیلی شلوغ بود و حدود 45 دقیقه معطل شدم دل تو دلم نبود نمی تونستم به هیچ چیز فکر کنم دلم می خواست بابا هر چه زودتر می رسید نوبتم شد دکتر سونو یه پیر مرد مهربونی بود یه سوالاتی ازم پرسید و بعد شروع کرد به معاینه بعد از چند دقیقه به خودم جرات دادم و پرسیدم جنسیتش مشخصه ؟ با لحن مهربونی گفت : هنوز اسمی برای شازده انتخاب نکردید . شوکه شده بودم ، یه لحظه حس کردم خون به مغزم نرسیده داشتم فکر می کردم که شازده دختره یا پسر که دکتر صفحه مانیتور رو به سمت من چرخوند و اولین چیزی رو که از هیکل 965 گرمیت بهم نشون داد یه چیز گرد و قلمبه و آویزون بین دو تا پاهات بود ، اشک تو چشام جمع شده بود . دکتر ستون فقرات ، دستای کوچولو، سرت و حتی چشما و دماغت رو و بعد هم پاهای ظریفت رو نشونم داد . کاش بابا هم بود و تو رو می دید . خوشبختانه دکتر وضعیتت رو خوب دید ، کارم تموم شده بود و بابا بیرون در منتظرمون بود ، بی اختیار می خندیدم به خروجی که رسیدیم ازم پرسید چی شد؟ گفتم چی فکر می کنی ؟ خندید و گفت : پسره . گفتم خیلی خوشحالی ؟ بابا به معنای واقعی کلمه در پوست خود نمی گنجید شادی بابا وصف ناشدنی بود.
دایی جون منزلمون بود و وقتی وارد خونه شدم اولین کلمه که بهش گفتم این بود ......هورا به اهورا
بابا درست شده بود مثل غول چراغ جادو اونقدر خوشحال بود که اونشب هر آرزویی داشتی برات برآورده می کرد . بازم بابا مهربون شده بود شاید از اینکه تو رو ، تو دلم داشتم . به خاله میترا خبر دادم و اونم به ماماتی گفت . همه شوکه شده بودن چون فکر می کردند تو دختری.
اون شب برام شب نگران کننده ایی بود به آینده ات فکر می کردم به مدرسه به دانشگاه حتی به سربازی و ازدواجت . خلاصه اون شب فکرم مشغول بود و نتونستم خواب خوبی داشته باشم . بوبولی مامان دوستت دارم و یه عالمه می بوسمت . برای من همیشه بوبولی هستی . 
فقط سه ماه به پایان این سفر مونده باید پسر خوبی باشی و خوب غذا بخوری تا بتونی به موقع بیای پیش مامان.
راستی یه خبر خوش به هر حال مامان تونست تو تاریخ شنبه 15 تیر تو آزمون شهری رانندگی قبول بشه فکر می کنم تو هم تو این مدت خوب رانندگی رو یادگرفته باشی خلاصه تونستم از اون همه آشوب و دلهره و استرس خودم رو نجات بدم هیچوقت لطف اون خانم افسر رو فراموش نمی کنم واقعاً درحقم ارفاق کرد.
شنبه 22 تیر 87
قاصدک
خبر پسر بودنت انگار مثل یه بمب بود که تو یه لحظه قشنگ منفجر شد و انعکاس صدای اون فقط خوشحالی و شادمونی اطرافیان بود مخصوصاً مامانی ( مامان بابا ) که وقتی بابا با کلی مقدمه این خبر رو بهش داد بی اختیار بغض کرد و ننتونست صحبت کنه ، برق خوشحالی رو خودم تو چشمان مامانی دیدم وقتی داشت با ذوق به من تبریک می گفت و در پایان گفت اگه بچمون دختر می شد اونقدر خوشحال نمی شد که الان خوشحاله ( یه خرده دلم گرفت ولی بعد با خودم فکر کردم که من نمی تونم احساسات آدما رو نسبت به این موضوع تغییر بدم ) بوبولی به هر حال بابا حوصله کرد و مشت و لگدزدنای تو رو دید اولین بار که این حرکات رو می دید چشماش گرده شده بود و بهم می گفت کاریش نداشته باش فکر می کرد من با نازکردنت آرومشتو بهم می زنم . لوسی مامان دوستت دارم .
شنبه 5 مرداد87
تولدی دیگر
بوبولی مامان امروز ، روز تولد دختر خاله میتراست ، خاله میترا بعد از 38 هفته تونست به استقبال مسافر کوچولوش بره . ( خدایا همه مسافرای کوچولو رو سالم به مقصدشون برسون ) برای دیدن خاله میترا و نی نی به بیمارستان رفتیم . از دیدن نی نی ناز که مثل یه موش کوچولو چشماشو رو هم گذاشته بود و به یه خواب عمیق فرورفته بود اشک شوق تو چشام جمع شد ولی با دیدن قیافه خاله میترا احساس کردم که لبخندم یخ کرد انگار خاله میترا برام مثل یه آینه بود که خودم رو تو اون می دیدم حالش خیلی بد بود از درد به خودش می پیچید . براشون دعا کردم هم برای اون و هم برای نی نی .
خدایاکمکم کن که تحمل این وضعیت رو داشته باشم.
شنبه 19 مرداد 87
یکماه دیگه هم گذشت
بوبولی مامان !دکتر اینبار برات سونو چهار بعدی نوشته ، صدای ضربان قلبت هم خدا رو شکر منظمه و دعا می کنم تا121 سال به همین منظمی بزنه وزنم به هفتاد کیلو رسیده و تنها موضوعی که خیلی اذیتم می کنه خارش روی پستمه که از شکمم شروع شده و به دست و پاهام هم رسیده گاهی از خارش کلافه می شم . دلبندم دکتر وقت زایمان طبیعی رو برام 28 مهر و سزارین رو 19 مهر تعیین کرده . به پیشنهاد خانم دکتر برای زایمانم به بیمارستان الغدیر می رم 
خدایا کمکم کن از این خارشا نجات پیدا کنم.
دوشنبه 22 مرداد87
خدایا کمکم کن
تموم نگرانیم بخاطر وجود توئه و می ترسم از اینکه مبادا این حساسیت ها رو تو هم تاثیر بذاره ، هیچ کدوم از داروها روی پوستم جواب نمی ده و مدام این خارشها بیشتر و تاولهای روی شکمم هم بدتر می شه حتی دکتر پوست هم نتونست برام کاری بکنه تموم این شبا از شدت خارش شب زنده دارم دو روز قبل مامانی و بابایی منو به دکتر بردند بازم پماد و شربت جدید ، البته کمی بهتر شدم دکتر خوبی هم بود تونست اعتمادم رو جلب کنه می گفت آلرژی رو جنین تاثیر نمی ذاره و باید این شرایط رو تحمل کنم تو این هشت ماه هیچوقت به این اندازه اذیت نشده بودم فقط امیدوارم هر چه زودتر خوب شم بدجور احساس ناتوانی می کنم و تو وضعیت بدی گرفتارم.
خدایا کمکم کن
دوشنبه 28 مرداد87
بابا می گه برای همین بهشت زیر پای ماماناست
الان نزدیک به دو هفته می شه که از تاریکی متنفرم همینکه هوا رو به تاریکی می ره انگار تموم غصه های عالم هم رو سرم میاد ، به کمک شربت هیدروکسی زین دو شب تونستم با آرامش شب رو به صبح برسونم اما شب سوم بازم یه شب فراموش نشدنی شد. از عصر دندونم درد می کرد اما فکر می کردم مثل دفعه های قبل با دنتول آروم می شه اما واقعاً این دفعه فرق می کرد نه اسپری و نه دنتول هیچکدوم اثری نداشت بابا هم نمی تونست برام کاری بکنه دلم نمی خواست اذیتش کنم من نمی تونستم از درد بخوابم اون که گناهی نداشت خواستم خودمو با تماشای تلویزیون مشغول کنم اما فایده نداشت نمی دونم چه جور خودمو تا چهار صبح سرگرم کردم به فکر این افتادم که یکسری از کارای عقب افتاده ام رو انجام بدم در س که نمی تونستم بخونم برای همین شروع کردم به اتو کردن پیرهن های بابا ، هر کدوم از پیرهن های بابا منو یاده یه خاطره می انداخت یکی رو روز نامزدیمون پوشیده بود ( همونی که برای اولین بار جشن عروسی عمو حمید پوشیده بود و از همونجا بود که فکر ازدواج با من تو ذهنش جرقه زد البته خودش اینطوری می گه ) یکی دیگه رو پارسال برای تولدش خریده بودم اون یکی رو مامانی براش خریده بود خلاصه اونقدر سرگرم شده بودم که احساس کردم دردم آروم شده اما بعد از پنچ تا پیرهنی که اتو کردم دوباره درد شروع شد نمازم رو خوندم و باز شروع کردم به قدم زدن خودمو سرزنش کردم که چرا دفعه پیش که به دندونپزشکی رفتم برای دندونم اقدام نکردم دکتر بهم گفته بود اگه دردش شروع بشه آدمو کله پا می کنه اما فکر می کردم می تونم مثل همیشه تحمل کنم اما اینبار فقط لحظه شماری می کردم که هر چه زودتر صبح شه و به دندونپزشکی برم . ساعت شش و نیم صبح رفتم بابا رو بیدار کردم بهش گفتم دیگه نمی تونم تحمل کنم بغلم کرد و تونستم در کمال آرامش حدود نیم ساعت یا چهل دقیقه بخوابم وقتی بیدار شدوم بازم درد بود و درد ، بابا منو به محل کارم رسوند و با هم قرار گذاشتیم بعد از اتمام کارم منو به کلینیک ببره خلاصه اون روز اگه بگم بابا به اندازه من اذیت شد دروغ نگفتم . آخه دکتر برای پانسمان دندونم نیاز به یه تائیدیه از دکترم داشت خلاصه به چهار تا بیمارستان تو چهار نقطه مختلف شهر رفتیم تا بهر حال تونستیم شماره تلفن دکترم رو پیدا کنیم و شفاهاً ازش تائیدیه بگیریم وقتی به مطب اومدیم شیفت دکتر ها عوض شده بود و این دکتر جدید اصلاً در مورد تائیدیه هیچ صحبتی نکرد چقدر من و بابا عصبانی شدیم سه ساعت این طرف و اون طرف کردن و به هر حال کارم انجام شد و بعد از عصب کشی و پانسمانم تونستم بعد از 24 ساعت به آرامش برسم . خیلی می ترسم بازم برام مشکلی پیش بیاد.
بابا به همراه مامانی به همایش سالانه کانون رفتن خیلی تنهام ( هیچوقت طی این سالها بابا کسی رو با خودش نمی برد و اما امسال که من تو چنین وضعتی هستم و می دونه که نمی تونم برم مامانی رو با خودش برده البته منکه دوست داشتم برم خودش می گفت نمی تونی )
کمتر از سه هفته به پایان هشت ماه مونده خواهش می کنم مقاوم باش که این 7 هفته هم سپری بشه . بوبولی بوس بوس.
شنبه 2 شهریور 87
سونو گرافی چهاربعدی
این دوران فقط دوران نگرانیه ، دوران استرسه اگه یکی بهم بگه چرا لپات گل انداخته ؟ سریعاً می خوام اونو به تو ربط بدم و تو دلمو خالی کنم از وقتی دکتر برام سونو چهاربعدی نوشته مدام به این فکر می کنم که نکنه دکتر می خواد چیزی رو ازمون پنهون کنه چقدر طول کشید که خودمو راضی کردم مدام با بابا در این مورد صحبت می کردم که به من دلداری بده و اونم به من می گفت ببین ته دلت چی می خواد.
خلاصه سه شنبه 87/06/12 اومد اولین روز ماه رمضون بود بابا ساعت 5 اومد دنبالم ، ما تو سونوگرافی فریور فرزانه برات نوبت گرفته بودیم نزدیک محل کارم بود البته من خیلی جستجو کردم و انگار به غیر از اینجا جای دیگه ای سونو چهار بعدی رو انجام نمی دادن چیدمان مطب فوق العاده بود دکوراسیون جوبی با تابلوهای زییا از پروانه های خشک شده حدود نیم ساعت منتظر بودیم وقتی منشی اسمم رو صدا کرد قلبم گرومپ گرومپ می کرد با بابا وارد اتاق شدیم روی تخت دراز کشیدم از سقف یه مانیتور دقیقاً روبروی من تعبیه شده بود و بابا هم روی صندلی ایی روبروی من نشسته بود و از صفحه مانیتور دکتر می تونست همه چیز رو ببینه . از دکتر خوشم نیومد تو سکوت کارشو انجام می داد و مدام هم به شکمم فشار می آورد و منو نگران می کرد . از تصاویر نمی تونستم سردربیارم . قط سکوت بود تا اینکه تو دقایق آخر کارش یه نمای کلی از صورتت رو صفحه مانیتور اومد بی اختیار بغض کردم دلم می خواست بغلت کنم و ببوسمت دلم می خواست داد بزنم خدایا شکرت دلم می خواست زمان تو اون لحظه متوقف می شد از صورت ماهت چند تا عکس گرفت اصلاً زمان و مکان رو فراموش کردم حتی بابا رو ، نمی دونم تو اون لحظه چه احساسی داشت حتی یادم رفت به چهره اش نگاه کنم کار دکتر تموم شد ه بود و فقط همین یه جمله رو گفت پسر خوب و کاملیه و مشکلی نداره و من با احتساب دستگاه تو هفته 34 بودم در حالیکه با محاسبات خودم هفته 33 و وقت زایمان رو 20 مهر اعلام کرد. احساس سنگینی می کردم از اونجا به مطب دکترم رفتیم وقتی خانم دکتر عکسا رو دید گفت بچتون به زشتی این عکسا نیست به نظرم عکسا زشت نبود بوبولی عزیزم به نظرم تو بهترین بودی و تو چهره نازت یه لحظه ترکیبی از صورت بابا رو می دیدم و یه لحظه خودم رو . دکتر بعد از معاینه همه چیز رو عالی دید بابا با خانم دکتر در مورد دستمزد و هزینه بیمارستان صحبت کرد و خلاصه من وبابا با خوشحالی از مطب بیرون اومدیم به پیشنهاد بابا برای افطار به پیش مامانی و بابایی رفتیم دایی جون اولین کسی بود که عکست رو می دید و بعد هم مامانی و دایی جون رضا و وقتی بابایی اومد خودم عکست رو نشونش دادم بابایی خیلی احساساتیه وقتی تو رو داشت تماشا می کرد به چهره اش خیره شدم خوشحالی و تعجب رو تو چهره اش می دیدم .
خدای خوب و مهربون ازت ممنونم .
سه شنبه 12 شهریور 87
مامان تنها و مریض
نمی دونم چرا اون رو روز عصر دلم گرفته بود عصر پنجشنبه بود تو اتوبان به سمت فردیس در حرکت بودیم بارون می بارید نذاشتم بابا شیشه پنجره سمت منو بالا بکشه دونه های بارون به سر و صورتم می خورد احساس می کردم تو هم از این خنکی احساس لذت می کنی اذان گفته بود که رسیدیم نمی تونستم بخندم سعی کردم خودمو شاد نشون بدم اما بی فایده بود بابا عکست رو آورده بود اول به مامانی نشونش داد چقدر ذوق کرد و بعد هم بابایی هر کسی یه نظری می داد یکی می گفت شبیه بابا هستی یکی می گفت دماغت خیلی گنده است خلاصه هر کسی یه چیزی گفت اون شب ، شب بدی برام بود وقتی کولر رو نصف شب خاموش کردن بیدار شدم بابا رو صدا کردم و اون دوباره کولر رو روشن کرد باد کولر مستقیم بهم می خورد و بخواب رفتم صبح احساس کوفتگی می کردم اما حال بدی نداشتم قبل از افطار به منزل خاله بابا رفتیم دایی و زندایی بابا هم اونجا بودن بابا عکس رو به اونها هم نشون داد همه از پیشرفت علم و تکنولوژی و از شباهت عکس به بابا حرف زدن . برای افطار منزل مامانی رفتیم خاله میترا هم اونجا بودن اونا هم عکست رو دیدن و اظهار نظر کردن و در نهایت سمیه خواست که عکس رو به خانواده اش نشون بده . می دونم من و بابا کار اشتباهی کردم که عکست رو نشون همه دادیم . شب منزل بابایی خیلی گرم بود با کلافگی خوابیدم دم صبح یه دفعه لرز کردم اونقدر وحشتناک بود که نمی تونستم هیچ حرکتی کنم بابا رو سرم پتو انداخت انگار اصلاً گرم نمی شدم زیاد طول نکشید که خوابم برد صبح بعد از اینکه بابا منو رسوند حال بدی نداشتم اما از سر ظهر سردرد بدی گرفتم خیلی دردناک بود اصلاً نمی تونستم خودمو آروم کنم و از طرفی زیر دلم درد عجیبی احساس می کردم که نمی تونستم قدم از قدم بردارم.اون روز عصر آژانس گرفتم تو ماشین فقط چرت می زدم نمی دونم با چه حالی خودمو به خونه کشوندم به بابا زنگ زدم و از اون خواهش کردم که به مطب دکترم زنگ بزنه و ازش بپرسه که چه باید بکنم دکتر استامینوفن ساده و پروفن رو تجویز کرد بابا زودتر به خونه اومد مامانی که از موضوع مریضیم مطلع شده بود اصرار کرد که به منزلمون بیاد اما من نپذیرفتم و تصور می کردم خوب می شم اما اون شب تب و لرز وحشتناکی کردم و فردا زودتر به خونه برگشتم دیگه نمی تئنستم تحمل کنم با مامانی تماس گرفتم و از اون خواستم که به تهران بیان . خیلی زود خودشونو رسوندن خاله میترا و نگین و نگار کوچولو هم باهاشون بودن با دیدنشون از نظر روحی خیلی بهتر شدم ولی از نظر جسمی همچنان تو وضعیت بدی بودم خلاصه اون شب بابا تا صبح در کنار من و تو بود نمی دونستم که چقدر درجه حرارت بدنم بالاست ولی متوجه بودم که بابا مدام پارچه ای رو خیس می کنه رو صورت و پاهام می ذاره موقع سحر هم مامانی این کار رو برام انجام می داد اصلاً حال خوشی نداشتم دهنم برای اولین بار آفت زده بودتعدادشون زیاد و دردناک بود واقعاًنمی دونم که چطور خودم رو به محل کارم می کشوندم عصری به همراه بابا به دکتر رفتیم دکتر بیشتر از همه نگران آفتهای دهنم بود چون هیچ چیز نمی تونستم بخورم برام مجدداً استامینوفن و سفالکسین نوشت تو خونه هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم مامانی و بابا هردوتاشون خیلی زحمت کشیدن بابا مدام آبمیوه می آورد و مامانی هم مشغول سوپ درست کردن . هر دوشون تو این مدت خیلی اذیت شدن مامانی صبحا که من به سرکار می رفتم پیش خاله میترا می رفت و عصری هم پیشم بر می گشت تو این مدت جز مایعات چیز دیگه ای نمی تونستم بخورم صبح جمعه مامانی زمزمه رفتن رو سر داد و از طرفی بابا هم تصمیم گرفته بود که برای دیدن خانواده اش به فردیس بره یه دفعه دلم گرفت چقدر احساس بدی داشتم از اینکه همه می خوان منو تنها بذارن حتی بابا هم ازم خسته شده حکم یه آدم علیلی رو داشتم که نگاش دنبال دستای دیگرونه که اونو از جاش بلند کنند از این تصور زار زار گریه کردم تنها بودم بابا مامانی برده بود منزل خاله میترا واز این تنهایی ام استفاده کردم و تا می تونستم اشک ریختم دلم برات می سوخت درست زمان وزنگیریت من نمی تونستم چیزی بخورم اونقدر گریه کردم که صدای هق هقام آرومم کرد کمی به خودم اومدم دلم می خواست خونه رو مرتب کنم اما انگار هیچ رمقی نداشتم روی تخت دراز کشیدم بخاطر مصرف داروها و بی خوابی های شبونه کسل و خواب آلود بودم فقط یادم میادهر نیم ساعت یکبار بابا صدام می کرد و یه چیزی تو حلقم می ریخت یه بار آبیموه و یه بارم چای گیاهی و دفعه آخرم برای ناهار بیدارم کرد دوش گرفتم کمی احساس سبکی می کردم ناهارم رو خوردم به همراه بابا برای دیدن بیمارستانی که تو قراره توش بدنیا بیای رفتیم مسیر خوب و نزدیک به خونه است ساعت ملاقات تموم شده بود و نتونستیم به داخل بریم . تا افطار دو ساعت مونده بود و تصمیم داشتم افطار خوبی برای بابا آماده کنم مشغول مرتب کردن خونه بودم که خاله تماس گرفت و اصرار که افطار رو به اونا ملحق شیم بعد از مدتا شب خوبی داشتم مامانی شنبه و یکشنبه رو هم پیشم موند اما دوشنبه صبح ازمون خداحافظی کرد خیلی دلم گرفت خیلی احساس تنهایی می کردم مخصوصاً وقتی که عصر بابا منو رسوند جای مامانی رو تو خونه خالی می دیدم بابا می خواست برای افطار و برای دیدن خانواده اش می خواد به گیشا بره من گفتم نمی تونم همراهیش کنم و اونم پذیرفت که به تنهایی بره از همون لحظه برای تنها شدنم بغض کردم بابا برای اینکه بتونه خانواده اش رو ببینه به دروغ به اونا گقته بود که من تنها نیستم و مامانی پیشمه . باورم نمی شد که بابا بره اما رفت و منو تنها گذاشت خودم رو به خواب زده بودم اومد صورتم رو بوسید و خداحافظی کرد وانمود کردم که خوابم و نذاشتم اشکام رو ببینه وقتی صدای استارت خوردن ماشینش رو شنیدم از جام پا شدم کنار پنجره ایستادم و دور شدنش رو تماشا کردم و بی اختیار اشک ریختم از وضعیتی که توش گرفتارم خسته شدم و از خدا خواستم هیچ زنی رو اینطور علیل و ناتوان نکنه چون ظرفیت مردا خیلی کمه . عصبی بودم از اینکه تو هم یه روزی بزرگ می شب مرد می شی و حال نوبت تو می شه که منو تنها بذاری اما باز به خودم می گفتم تو با همه فرق می کنی دلم می خواست سرم به شکمم می رسید و می بوسدمت کم کم با فکر تو آروم شدم .اون شب وقتی بابا برگشت از حالت صورتم پی به موضوع برده بود و ناراحت شده بود که چرا مانع رفتنش نشدم فقط سکوت کردم فردای اون روز بابا با یه دسته گل رز به خونه اومد و سعی کرد دلم رو به دست بیاره ظاهراً وانمود کردم اونو بخشیدم ولی قلباً نمی تونستم کم کم با بهتر شدن وضعیت جسمیم رفتار اون شب بابا رو فراموش کردم .
فقط یه ماه مونده . خدایا کمکم کن
سه شنبه 26 شهریور87
گلکم مقاوم باش
دودفعه از صبح زیر دلم دردای عجیبی داشتم به قول مامانی این دردا ماه درده. وقتی عصری به مطب دکتر رفتیم و در مورد دردام گفتم اونم تائید کرد که دردهای کاذبه دکتر برای هفته بعد چهارشنبه برام وقت ویزیت گذاشت که باید تو تاریخ پذیرشم هم آماده باشه که اگه خدای نکرده تو بخوای زودتر بیای تو بیمارستان برای بستری کردنم مشکلی پیش نیاد نمی دونم که چرا فکر زایمان حالم رو دگرگون می کنه از اینکه تو زودتر بخوای بدنیا بیایآخه با وضعیتی که پیدا کرده ام و اینکه نمی تونم غذا و میوه بخورم نگران وزن و سلامتیت هستم و این دردای وحشتناکی که گاهی به سراغم میاد نگرانم می کنه پسرم به مامان قول به که می تونی مقاوم باشی و سه یا چهار هفته دیگه تحمل کنی هر چند مامان برای دیدنت لحظه شماری می کنه اما ترجیح می دم که سالم و قوی وبه موقع بیای . باور کن تو این دنیا هیچ خبری نیست پس برای بیرون اومدنت هیچ عجله ای نکن . راستی بابا می گه پسرم اسم خوشگلی داره و می تونه به خاطر اسمش یه عالمه دوست دختر داشته باشه بابا همیشه از این موضوعات اونقدر با آب و تاب حرف می زنه که منو نگران می کنه که شیطنتات کار دستت بده . پسر خوشگلم ببین مامان و بابا به چه موضوعاتی فکر می کنن.
پنجشنبه 28 شهریور 87
برای بابا
رضای عزیزم ممنونم برای همه مهربونی هات برای همه فداکاریات برای همه صبوریات برای همه حمایتها و محبتات برای همه عشقی که تو این دوران نثار من و پسرمون کردی برای بیخوابی های گهگاه شبونه ات پا به پای من . برای همفکری هاو همکاری هات برای همه تلاشهای مضاعفت توی این دوران و برای همه احساسات پنهون و قشنگ و وصف ناشدنیت برای همه آرامشی که توی این دوماه آخر با جون و دل به من دادی تا سختیای این بیماریا رو تحمل کنم ببخشید اگه بدخلقی کردم یا حرفی زدم که از من رنجیدی و در نهایت بزرگواریت به خاطر شرایط من به روم نیاوردی اگه شرایط کاری تو رو درک نکردم اگه خوب نفهمیدم که تو هم نگرانی های خودت رو داری اگه گاهی مثل یه بچه بهونه گیری کردم اگه با اظطراب و نگرانیهام تو رو هم ناراحت کردم و شدم سوهان روحت و تو بازم فقط عشق و مهربونی نثارم کردی اگه اون شب نفهمدیم که تو هم دلت تنگ شده و دلت می خواد خانواده ات رو ببینی و بیجهت ازت دلخور شدم . نمی دونم چی بگم که قدردانی ام رو بهت برسونم ، حقیقتاً کلمات کافی نیست برای اجر نهادن به این همه محبتت فقط از خدا می خوام که همون طوری که تو بهترین ها رو برای من آماده کردی خودش پاداش همه تلاشهای تو رو بده. مطمئنم اگه من لایق شدم که مادر باشم تو ازمن لایق تری که پدر باشی . حتماً پسرمون هم بعد از اومدنش قددران محبت هات خواهد بود.( با کمی اقتباس از وبلاگ فرشته خوشبختی )
برای مامانی و بابایی
مامان و بابای عزیزم حالا که خودم مادر شدم قدر تموم زحماتت رو بیشتر از قبل می دونم همیشه این جمله "که خودت مادر می شی می فهمی" برام یه جمله عجیبی بود اما حالا می تونم معنای اونو کاملاً در ک کنم و بفهمم که چرا از همون لحظه که نطفه تو رحم مادر شکل می گیره دلبستگی ها و نگرانی های یه مادر هم تو اعماق وجودش شکل می گیره و همراه با رشد اون نطفه بزرگ و بزرگتر می شه . مامان خوبم حالا درک می کنم که چقدر برای برای بنیا آوردنم زجر کشیدی بابای مهربونم حالا خوب خوب می فهمم که چقدر برای بزرگ کردنم سختی کشیدی و حتی تو این دوران که خودم دارم این طعم رو می چشم منو تنها نذاشتید . 
فقط آرزوی سلامتی و عاقبت بخیری براتون دارم و از طرف پسرم هم قول می دم که هیچوقت محبتها و مهربونی هاتون رو فراموش نمی کنه.
لحظه دیدار نزدیک است
چهارشنبه سوم مهر آخرین روزی بود که به سرکار می رفتم خیالم راحت بود که همه کارهامو تحویل دادم و با مدیرم هم قرار ملاقات داشتم و قرار شد به درخواستم رسیدگی کنه . 
بعد از مدتها کلنجار رفتن با خودم بابا قانع ام کرد که توانایی تحمل درد زایمان طبیعی رو ندارم و به اصرار اون شرایط زایمان سزارین رو پذیرفتم اون روز به دکتر هم اعلام کردم که قطعاً با سزارین موافقم .و قرار شد دکتر هم ببیستم مهر ماه پذیرش بیمارستان رو برام بگیره . اون شب همه وسایلم رو جمع کردم و قرار شد این روزهای آخر رو کرج بگذرونم و خلاصه با اومدنم به اینجا همه رو به زحمت انداختم مامانی با غذاهای خوشمزه و دایی جون هم با پذیرایی به موقع حسابی شرمنده ام می کنن. البته بابا هم حسابی اذیت می شه چون این مسافت طولانی رو هر روز طی می کنه .
امروز هجدهم مهره و از اون تاریخ شانزده روز می گذره هر چند برام خیلی سخت و دیر گذشت و فقط دو روز مونده ولی اینکه تو این مدت چی کشیدم فقط خدا می دونه از بی خوابی گرفته تا این خارشهای لعنتی که واقعاً امید به خوب شدنش ندارم .
عزیزم بابا امروز و فردا به ماموریت اهواز می ره خیلی سعی کرد راه حلی برای نرفتنش پیدا کنه اما شرایط جور نشد و انشاء اله فردا برمی گرده ازت قول گرفته تا برگردنش صبر کنی .
تو این روزا باید همه جوره با بابا مدار کنیم چون بابا سهراب هم بخاطر یه مشکل کوچولو تو بیمارستان بستری شده و باید برای سلامتی و برگشتش به جمعمون دعا کنیم و همنیطور برای مامان مامانی اونم تو شرایط بدیه.
این آخرین یادداشتم به بوبولی عزیز و دوست داشتنیمه از خدا برات فقط سلامتی می خوام و امیدوارم به خواست خدا با قدمی خوش پا به این دنیا بزاری و باید بدونی زندگی تو این دنیا با زندگی تو اون دنیایی که توش بودی خیلی متفاوته تو این دنیا باید محکم و قوی باشی مثل یه مرد تا بتونی تو تلاطم امواج این زندگی سلامت و موفق بمونی باید همیشه قدردون محبت و مهربونی های اطرافیانت باشی گذشت و فداکاری رو هیچوقت از یاد نبر و همنیطور ایمان .
خدایا سلامتی این خانواده سه نفره رو آرزومندم .
پنج شنبه 18مهر87