Lilypie Kids Birthday tickers می رن آدما ، از اونا فقط ، خاطره هاشون بجا می مونه - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
می رن آدما ، از اونا فقط ، خاطره هاشون بجا می مونه
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

دوست ندارم برات از مرگ بنویسم اما فکر می کنم یه واقعیت تلخیه که نمی تونیم از اون فرار کنیم ، هر چه سنم بیشتر می شه احساس می کنم دارم به مرگ عزیزم نزدیکتر می شم اون لحظه اگه تنها باشم حتماً یه دل سیر اشک می ریزم و خودمو خالی می کنم . 
سرنوشت آدما تو این دنیا عجیبه بعضی تا دم مرگ سختی و عذاب می کشن ،آیا این درسته که بگیم دارن تقاص اشتباهاتشونو پس می دن و یا اینکه مورد آزمایش خداوند قرار می گیرند . زن عمو ( مادر علی آقا ) یکی از اون آدمای سختی کشیده روزگار بود از دوران جوونی و قبل از ازدواجش چیزی نمی دونم ولی زمانی که علی آقا رو بدنیا آورده بود شوهرش رو تو یه تصادف از دست می ده و سه تا پسر رو با خون جگر بزرگ می کنه و انصافاً پسرای خوبی تربیت می کنه اما از بخت بد روزگار پسر اول توی یه تصادف کشته می شه و عروس نگون بخت دچار سرنوشت مادر شوهر می شه ، داغ از دست دادن پسر جوون چیزی نیست که با گذشت زمان از یاد و خاطر مادر بره هنوز مادر زجر کشده خود رو با شرایط موجود وفق نداده بود که متوجه درد شدیدی در یکی از سینه هایش می شه ولی خیلی دیر این درد رو بروز می ده و زمانی که پسرا از این موضوع مطلع شدند تقریباً سرطان تموم سینه رو فرا گرفته بود و ناگزیر مجبور به جراحی و درآوردن سینه شدند. شیمی درمانی ها و داروهای قوی پیرزن رو از پا انداخت . هر چند بعد از اون زن عمو چهار سال زندگی کرد اما تو این مدت منتظر یه معجزه برای خوب شدنش بود دلش می خواست فقط یه روز طعم سلامتی رو بچشه . می گن عمر دست خداست چندین بار به حالت کما رفت و حتی بهتر شد اما اینبار که به کما رفت دیگه برنگشت ( دوشنبه 24شهریور ساعت 3:5 بعد از ظهر – سمنان )
برای دومین بار بود که به اتفاق تو به لیند می رفتیم ساعت 10 از خونه حرکت کردیم ، تو نمرود توقف کردیم و از صدای پرنده ها و رودخونه لذت بردی هوا عالی بود اما از گدوک به اون طرف هوا سرد شد و وقتی پیچهای لیند رو طی می کردیم کاملاً مه همه جا رو محصور کرده بود و دید بابا رو مشکل کرده بود وقتی رسیدیم اصلاً تصور نمی کردم توی این وقت سال اینجا اینطور سرد باشه لباس گرم داشتی اما کلاه نه ، مجبور شدم کلاه طاها رو سرت کنم برات بزرگ بود اما از هیچی بهتر بود اما حاظر نبودی اون رو رو سرت نگهداری ، سرخاک که رفتیم ریز ریز بارون می بارید ، از آخرین باری که زن عمو رو دیده بودم پنج ماهی می گذشت و حالا باید اینجا باهاش دیدار می کردم امیدوارم روحش به آرامش رسیده باشه و مورد آمرزش خداوند قرار بگیره .
هوا خیلی سرد بود و من نگران تو بودم و از طرفی اصلاً تمایل نداشتم که شب رو اونجا بمونم هر چی مامان اصرار کرد که بمونیم و یا حداقل افطار کنیم قبول نکردم و ساعت 7 به سمت تهران حرکت کردیم یه کمی ترسیده بودم بارون عجیبی می بارید مسافرت تو شب رو دوست ندارم نگران بابا بودم ، خد رو شکر جاده به سمت تهران خلوت بود بابا بود و جاده ، نزدیک به یازده شب خونه بودیم خیلی خسته بودیم هرسمون . 
راستی باید بگیم که کلمه جی جی رو نیز خوب ادا می کنی هر وقت هوس جی جی می کنی به سمتم میای و یقه لباسم رو می گیری و با طنین خوش می گی " جی جی " ، قربون جی جی گفتن برم .
صبح جمعه از صبح کمی سرفه می کردی واز صبح بهت دیفن هیدرامین دادم و ظهر یه کمی بدخلق شدی نمی دونم بخاطر بدخوابیت بود یا سرفه هات .
تموم روز جمعه رو مشغول جمع و جور و شستشو بودیم تقریباً کارمون تموم شده و فقط ظرفهای دم دستی توی آشپزخونه می مونه که باید روز آخری جمع بشه . تو اسباب کشی جمع کردن خیلی راحته اما پهن کردن خیلی سخته اونم با تو پسری وروجک.
شنبه 28شهریورساعت 11
تو خونه فقط کارت راه رفتنه ، ضرب المثل طرف پای مرغ خورده مصداق توئه . می خوری زمین بازم راه می ری از این طرف به اون طرف با اسباب بازیات هم که اصلاً بازی نمی کنی . عصر شنبه به منزل بابایی رفتیم ، بابایی خیلی مریضه اصلاً مثل گذشته نیست نمی تونه خوب نفس بکشه ، حرف بزنه اصلاً حوصله نداره و حتی نمی تونه خوب غذا بخوره. همه برای بابایی نگرانیم خدا کنه زودتر خوب بشه . 
سرفه هات بهتر شده بود اما منزل بابایی همه سرفه می کردن از کسری گرفته و تا بقیه و خلاصه این شد که بازم سرفه هات از قبل هم شدیدتر شده که حتی نمی تونی خواب خوبی داشته باشی دیروز عصر خیلی تو خواب سرفه کردی و امروز صبح هم همینطور . 
دوشنبه 30شهریور88ساعت7