Lilypie Kids Birthday tickers خدایا دیگه غم نبینیم - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
خدایا دیگه غم نبینیم
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

صبح روز سه شنبه من و بابا یادم رفته بود که باید ساعت رو به یکساعت به عقب بکشیم برای همین حدود یکساعت و نیم زودتر به محل کارم رسیدم مشغول مرور اتفاقات یک هفته پیش و مرگ زن عمو بودم که تلفنم زنگ خورد اون طرف خط نگین بود که بعد از سلام بدون مقدمه گفت بابا بزرگ مرده خون به مغزم نمی رسید جمله نگین رو سوالی تکرار کردم و نگین گوشی رو به مامانی داد ، مامانی گریه می کرد فقط یه جمله گفتم آخه اون که حالش خوب بود و بغضم ترکید نتونستم با مامانی صحبت کنم حدود شش ماه بود که مادرش رو ازدست داده بود و حالا پدرش رو .
یه کمی گریه کردم و یه کمی آروم شدم ، همکارام که متوجه موضوع شدن برای دلداری و تسلیت اومدن . نمی دونستم باید چکار کنم فردا ساعت 8 صبح اساب کشی داشتم و از طرفی کارم و بیشتر از همه سرمای لیند و سرفه های تو . خدایا این چه مصیبتی بود روز پنجشنبه که آقاجون رو دیده بودم دستم رو تو دستاش گرفته بود و باهام در مورد مریضیش صحبت می کرد کاش ما آدما قدر لحظه به لحظه زندگیمونو می دونستم کاش می دونستیم مرگ چقدر بهمون نزدیکه کاش می تونستم معنی این جمله حضرت محمد رو به معنای واقعی کلماتش درک کنم .
" من حتی نمی دانم وقتی پاهایم رو از روی زمین بلند می کنم و تا گذاشتن اون به روی زمین زنده هستم یا نه"
کاش بیشتر می بوسیدمش ، کاش بیشتر می دیدمش و ای کاش........................
ساعت 1 به سمت لیند حرکت کردیم و ساعت 5 بعداز ظهر رسیدیم این بار با آگاهی نسبت به سرمای لیند مجهزتر بودم مه عجیبی بود یه راست به سرخاک رفتیم قبل از ظهر مراسم تدفین انجام شده بود هنوز نمی تونستم باور کنم مثل یه خواب وحشتناک بود تصور مواجهه شدن با مامانی و خاله و دایی ها برایم سخت بود اما با دیدنشون فقط اشک ریختم بعد از شام از همه خداحافظی و عذر خواهی کردیم و به همراه خاله میترا و نگین به سمت تهران رهسپار شدیم تو راه هر چه سعی کردم نخوابم که بابا هم دچار خواب آلودگی نشه نشد که نشد خیلی خسته بودم و حدود چهل دقیقه چرت زدم و تو این مدت خاله میترا با بابا هم صحبت بود ساعت یک خاله رو رسوندیم و ساعت یک و ریع هم خونه بودیم تا دو و نیم مشغول جمع و جور کردن شدیم و بعد خوابیدم صبح بابا تو رو به مهد کودک برد ومن هم مشغول جمع کردن مابقی وسایل شدم همه چیز بهم ریخته حتی بیشتر از اعصاب من. وقتی مامانی اومدو وضعیت بابایی رو تشریح کرد هر دومون گریه کردیم بابایی رو صبح زود تو سی سی یو بستری کردن نفس کشیدن براش دشوار شده و بازم ریه هاش آب آورده و مجبور به تخلیه اون شدن . خدایا بابایی رو شفا بده.
ساعت دو کاملاً اسباب به خونه جدید منتقل شد ولی نه از درای کابینت خبری بود و نه از رادیاتور ها و حتی قفسه های کمد دیواری هم نصب نشده بود یه کمی نظافت کردم و با ورود تو به خونه جدید کار کاملاً تعطیل شد اصلاً نمی تونستی آروم و قرار بگیری از وقتی که کاملاً راه افتادی یه لحظه بند نمی شی فقط راه می ری .
فردای اون روز بخاطر نصب رادیاتور ها کاری از پیش نبریدم اون شب و شب قبل منزل خاله میترا خوابیدم ساعت سه وربع بود که با سرفه ها وگریه هات بیدار شدم از خواب کلافه بودی ولی از شدت سرفه نمی تونستی بخوای و ناله می کردی اونقدر سرفه کردی که خلط بالا آوردی و یه کمی اروم شدی و ساعت چهار و نیم خوابیدی . قرار شد برای فردا ظهر به بیمارستان آبان ببریمت .قبل از ظهر یه لحظه ازت غافل شدیم و تا به خودمون اومدیم دیدم که چراغ کوچیکی که روی جا کفشی خاله بوده را با دستت هل دادی به سمت زمین و بین شیشه ها ی خرد شده نشسته ایی و داری با پایه چراغ بازی می کنی و یه کوچولو هم کف پاهات خون اومده . من اون لحظه دستشویی بودم ولی وقتی تو رو تواون وضعیت دیدم خشک شدم اگه خدا نکرده برات اتفاقی می افتاد چی ، خدا خیلی رحم کرد . وقتی بزرگ شدی و این یادداشت ها رو خوندی می فهمی که چقدر شطیون بلا بودی.
بابا خیلی عجله کرد که به کلینیک دکتر امیداور برسیم و خوشبختانه آخرین مریض بودیم دکتر برات آنتی بیوتیک داد و گفت ظرف چند روز خوب می شی . داروهای دکتر امیدوار حرف نداره هر چند قیمت بالایی داره ولی دوره مصرف اون کوتاهه و تو کمتر اذیت می شی چون اصلاً دارو دوست نداری امیدوارم عوارضی هم نداشته باشه.
بعد ازظهر به اتفاق بابا و خاله میترا یه کمی خونمون رو مرتب کردیم و بعد از رسوندن نگین و خاله میترا به سمت بهار رفتیم هنوز لباسای زمستونه زیاد نیموده ولی برات چند دست پاییزه خرید کردیم چند تیکه لباس شد صد و بیست هزار تومون . قیمت ها وحشتناک شده خدا خودش به آدمای بی بضاعت رحم کنه.
اون شب تو خونه جدیدمون خوابیدم .به امید روزا و شبای خوب تو خونه جدید. 
شنبه 4 مهر 88ساعت 14:40