Lilypie Kids Birthday tickers هو 121 - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
هو 121
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

فارغ شدم از این جهان
رو سوی جانان می روم
دیروز گریان آمدم
امروز خندان می روم
جمعه شب با امید برای بهبودی حال بابا سهراب خوابیدم غافل از اینکه ساعت چهار صبح تو بیمارستان بانک ملی بابا سهراب برای همیشه از پیشمون رفته و برامون جز خاطره هیچی نمونده .باباسهراب رفت و تو هیچوقت نتونستی به اون بگی بابا سهراب ، بابا سهراب رفت و تو نتونستی هیچ وقت از مهربونیا و بزرگواریای اون نصیب ببری ، بابا سهراب رفت ونتونست خونه جدیدمون رو ببینه وبابا سهراب رفت و نتونست یه شب دیگه در کنارمون باشه حیف اینکه هیچ وقت نتونست تو جشن یکسالگیت شرکت کنه بابا یی رفت و ما تنها موندیم با یه کوه غم و غصه .
 ای خدا یعنی بردن بابا سهراب همون معجزه ایی بود که ما ازت خواسته بودیم . حیف از بابا سهراب و حیف از اون همه لطف و صفا . یادش بخیر.........................
ساعت 7 صبح بیدار شدم ، داشتم وسایلت رو جمع می کردم که گوشیم زنگ خورد هراسون جواب دادم باباشریف پشت خط بود انتظار شنیدن هر چیزی رو داشتم به غیر از شنیدن خبر مرگ بابایی، بابا یی رفت برای همیشه .
کاش خواب بودم کاش همش یه کابوس بود ، اما واقعیت مرگ تلخترین واقعیت زندگی آدمیه ، از بابا سهراب هیچی برامون نمود جز یاد و خاطره ایی از اون . لخت شدم و روی صندلی نشستم زار می زدم اما می دونستم بی فایده ست تصویر بابایی تو آخرین لحظه خداحافظی جلوی چشمام بود ، لحظه ایی که دستاشو بوسیدم ، کاش زمان ثابت می موند. خدایا آخه چرا.....
لیلا کمکم کرد که وسایلم رو جمع و جور کردم با مامانی اول به محل کارم رفتیم و کارمو تحویل دادم و بعد هم به گیشا ، لحظه مواجه شدم با مامان فریده و بابا برام خیلی سخت بود . الهی برای بابا می مردم و این غمو تو چهره اش نمی دیدم از دور دیدمش نتونستم به چهره اش خیره بشم حتی به اون تسلیت نگفتم آخه چطور می تونستم . از تو خونه صدای غم می اومد تو خونه فقط سیاهی بود پیش مامانی رفتم و تو بغلش کلی گریه کردم لحظه دردناکی بود و غیر قابل توصیف.خدایا به مامانی صبر بده خدایا کمکش کن بتونه این مصیبت رو تحمل کنه خدایا سایه مامانی رو رو سرمون حفظ کن.
شوکه شدم وقتی شنیدم که قراره مراسم تدفین تو امامزاده عبداله گرگان انجام شه آمبولانس زودتر به سمت گرگان حرکت کرد و ما هم ساعت پنج غروب حرکت کردیم خیلی خسته کننده بود تو مسیر تو خواب بودی ولی خیلی خسته شدی ساعت ده ونیم رسیدیم و شب بسیار سختی رو گذروندیم .
صبح ساعت نه به سمت امامزاده حرکت کردیم جمعیت زیادی جمع بود نزدیک آرامستان صندلی چیده شده بود و همه با چشمان اشک آلود منتظر بودیم وقتی جسم بیجان بابایی رو بیرون آوردند فقط صدای شیون بود که به گوش می رسد تو رو به لیلا سپرده بودم تو اون شرایط اصلاً نمی تونستم بهت فکر کنم ، توصیف اون لحظه و لحظات بعد از اون اونقدر دشواره که قادر به شرح مابقی واقعه نیستم .....
دفتر زندگی بابایی در تاریخ 11 مهر 1388 ساعت چهار صبح تو بیمارستان بانک ملی تو سن 65 سالگی بعلت ایست قلبی برای همیشه بسته شد و در تاریخ 13 مهر 1388 در امامزاده عبداله گرکان به خاک سپرده شد. یاد و خاطرش همیشه باقی.
ساعت یک و نیم بعد از ظهر برای همیشه از بابایی خداحافظی کردیم . 
برای بابا یی طبق رسوم گرگان مراسم سوم ، پنجم و هفتم گرفتیم خوشبختانه هوا خیلی خوب بود ولی با وجود گرمی هوا هم سرفه هات شروع شد و هم آبریزش پیدا کردی به شدت تو این مدت به من وابسته شدی و بغیر از بابا ، سمیه و مامان فریده بغل هیچکس نمی رفتی ، چون فکر نمی کردم مدت زمان موندنم اینقدر طولانی بشه هم سوپت تموم شد و هم حریره بادوم و مجبور شدم صبحونه بهت نون و پنیر و کره و مربا بهت بدم که با میل می خوردی و ناهار و شام هم از غذای خودمون بهت می دادم . موقع خوابیدن خیلی اذیتم می کردی مخصوصاً روزای آخر ، برای اولین بار یه مسافرت خیلی طولانی داشتم یعنی از روز شنبه تا روز جمعه که ساعت هفت حرکت کردیم و ساعت یک و نیم به تهران رسیدیم. مسیر بسیار خسته کننده ایی بود مخصوصاً که جامون خیلی تنگ بود ولی شرایطی بود که ناگزیر باید تحمل می کردیم. روز شنبه هم برای بابا تو مسجد النبی امیرآباد مراسم هفت برای تهرانیها گرفتیم روز بدی بود و تو خیلی اذیت شدی چون بابا تو رو ساعت دو و نیم از مهد تحویل گرفت و به گیشا برد و تا ساعت چهار و نیم مدام از این بغل به اون بغل شدی وقتی تو مسجد بغلت کردم و یه کمی جی جی خوردی خوابیدی . چقدر برات غصه خوردم الهی برات بمیرم که بخاطر شرایط کاریم بهت سخت گذشت.
با رفتن بابا دفتر خاطرات خونه گیشا هم بسته شد تو این خونه فقط جشن بود ، جشن عروسی عمو حمید ، جشن عقد من و بابا و جشن عروسیمون و یکسال زندگی تو اون خونه که بهترین بخش زندگی من و بابا بود و فرداهم قراره مراسم هفتم بابا در این خونه برگزار بشه و برای همیشه از این خونه خداحافظی کردیم .کاش با خاطره خوش از این خداحافظی می کردیم.
شنبه 18 مهر 88 ساعت 24