Lilypie Kids Birthday tickers دیدار با بابا سهراب - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
دیدار با بابا سهراب
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

چهار شنبه ساعت هفت صبح به سمت گرگان حرکت کردیم وای چه جاده بی خود و مسیر خسته کننده ایی بود ساعت یک ونیم رسیدیم خیلی خسته شدم هر چی سعی کردم که بخوابونمت بی فایده بود نه خودت خوابیدی و نه اجازه استراحت به من دادی با همه خستگی شب به منزل عمه ناهید رفتیم برای یه لحظه ننشستی مدام از این طرف و به اون طرف و منم همپات بودم برای اولین بار قرمه سبزی با ماهی بهت دادم که با میل خوردی بعد از شام طبق معمول در حال قدم زدن بودی و منم پشت سرت که یه دفعه با صورت به زمین خوردی بغلت کردم سرت رو روی شونم گذاشتم که آروم شی که ناگهان زهرا داد زد از دهنت خون میاد گیج شدم فکر می کردم دندونت شکسته خیلی ترسیده بودم مامانی بغلت کرد یه کم که هردومون آروم شدیم تو بغلت گرفتم و بهت شیر دادم و خوشبختانه با دندونت زبونت رو گاز گرفته بودی و یه کمی خون اومده بود ولی تا آخر شب پریشون بودم خیلی ناراحت شدم و خودم رو سرزنش کردم که همراهت بودم و برات این اتفاق افتاد نمی دونم برای اینکه بتونی از این جریانات مصون بمونی باید چه کنم . همه بهم بگن خیلی سخت می گیرم و برای همینه اینطور لاغر و نحیف شده ام بهم می گن این زمین خوردنا طبیعیه ولی من نمی تونم قبول کنم . خودم پذیرفتم که خیلی دلواپس و نگرانم تو محل کارم مدام به فکرتم و تو خونه هم دنبالت و حتی موقعی که خوابی صد دفعه بهت سر می زنم و اگر بیشتر از یکساعت بخوابی نگرانت می شم آخه تو سابقه خواب طولانی نداری . خلاصه سوژه همه محافل و مجالس شده ام .
روز پنجشنبه مامانی به مناسبت تولدت بهت یه دستبند پللاک دار هدیه داد ودایی صالح و سحر هم بلوز قرمز خوشرنگ . از همشون ممنونم .
عصر پنجشنبه برای بابایی مراسم پانزده برگزار کردیم سرخاک رفتن و دعای کمیل و پذیرایی شام . خیلی کوتاه با بابایی دیدار کردیم با اینکه می دونم تو اون خاک دیگه چیزی نیست ولی به محض رسیدن حس خوبی بهم دست داد انگار بابایی رو حس می کردم وجودش رو ، چهره مهربونش با اون سبیلای خوشگل و منحصر به فردش به بابا سلام کردم مثل همیشه با لحن مهربون جوابم رو داد" سلام بابا چطوری" ازش گلایه از اینکه خیلی راحت خودشو تسلیم کرد و مارو تنها گذاشت دیگه جوابی نشنیدم . صدای تیک تیک قلب بابیی هنوز تو گوشمه بازم خاطرات بود که تو ذهنم مرور می شد اسم الهه رو بابایی برام انتخاب کرد و همه منو به این اسم صدا می کردن هیچوقت علت اون رو نگفت واقعاً بابایی رو مثل بابای خودم دوست داشتم و احترامی خاصی براشون قائل بودم و طبق گفته های شیخ یعقوب ایشون هم همین احساس رو نسبت به من داشتن . خدا بابا رو رحمت کنه.
حالا باید حسرت اون روزا رو بخورم فقط حسرت......
صبح روز جمعه حرکت کردیم و ساعت دوازده و نیم به تهران رسیدیم.خسته تر از همیشه به خونه اومدیم.
شنبه 25 مهر 88 ساعت 11:20