Lilypie Kids Birthday tickers عکاسی ،خواسته نابجا؟ - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
عکاسی ،خواسته نابجا؟
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

گاهی ناخواسته و ندونسته یه کارایی می کنم که بعد از انجام اون تازه می فهمم که چه کرده ام و پشیمون می شم هر چند دیگه فایده ایی نداره . درخواستی که مدتاست از بابایی داشته ام از اون کارای عجیب و غریب بود .انگار این کیک تولد یکسالگیت تو دلم مونده بود فقط دلم می خواست فقط یه عکس یادگاری از اون داشته باشی. دو هفته پیش شماره تماس آزاد مرتضوی رو از مامان مارتیا گرفتم و خلاصه بهمون وقت داد ولی متاسفانه به خاطر مشغله بابا موفق به رفتن نشدیم داشتم بی خیال موضوع کیک و عکاسی می شدم که بازم پیش خودم تصور کردم که این کار رو نکنم شاید حسرت اون تو دلم بمونه از عکاسی کاووس نوبت گرفتم اما بازم مجبور به کنسل کردن شدم تا دیروز که نوبت دکتر داشتی تصمیم گرفتم قبل از اون به عکاسی بریم و بعد از اون به مطب دکتر. ساعت دو مرخصی گرفتم وبا بابا سر جم قرار داشتم خیلی به ندرت پیش میاد که بابا به موقع سر قرار حاضر بشه و دیروز از اون روزا بود قضیه عکاسی و کیک رو بهش گفتم ( البته از قبل گفته بودم ) در کمال ناباوری رو به من کرد و گفت تو مراعات شرایط و وضعیت روحی من رو نمی کنی اگر خدای ناکرده برای خودت همچین اتفاقی می افتاد دل و دملغ کیک خریدن و عکس انداختن رو داشتی . یخ کردم هیچ جوابی نداشتم که بدم یعنی خیلی کارم اشتباه بود واقعاً خواسته ام نابجا بود، حتماً بود .
جلوی شیرینی فروشی شیرین نگه داشت نخواستم پیاده بشم اما اصرار کرد با میلی یه کیک و شمع خریدیم و بعد از گرفتنت از مهد به عکاسی کاووس رفتیم اصلاً حال و حوصله قبل رو نداشتم حرفای بابا مثل یه پتک بود که با مرور اون به سرم می خورد .حتی تو عکاسی اصلاً تلاشی برای بهتر شدن عکاسا نکرده ام با اینکه به خواسته ام رسیده بودم اما با حرفای بابا قشنگی خودش رو از دست داده بود. تو مطب اولین نفری بودیم که ویزیت می شدیم یه لحظه آروم و قرار نداشتی . با صدا درآوردن و شیطونی کردن تونستی توجه دکتر رو به خودت جلب کنی ، دکتر هم متوجه این موضوع شد و مثل دفعات پیش کلی ازت تعریف کرد حتی اینار بیشتر و جالب این بود که توی یه لحظه کلیه روحیات و اخلاقیات رو گفت از اینکه بسیار کنجکاو هستی و سریع ارتباط برقرار میکنی و دوست داشتنی ایی . و رفتارت به بچه های یکساله شباهتی نداره و حتی موقع چک کردن دکتر بسیار آروم و خونسردی . خلاصه بزنم به تخته دکتر ازت کلی تعریف و تمجید کرد و حتی رفتن به مهد رو برات تائید کرد اما از نتیجه آزمایشت بگم که جی سیکس پی دی ات نشون می ده که همچنان فاویسم رو داری و تا آخر عمرت از خوردن باقالی و یه سری دارو ممنوعیت داری و آزمایش ادرارت هم باید تکرار بشه و دیگه اینکه هموگلوبین خونت هم یه کمی پایینه که با خوردن گوشت های قرمز و فروگولوبین و ساناستول باید اون رو به بالا برسونیم . متاسفانه هر چی گشتیم نتونستیم واکسن آنفولانزا برات پیدا کنیم یعنی اصلاً تو هیچ داروخونه ایی پیدا نمی شه شکر خدا نوبت اول رو بهت زده بودیم و برای نوبت دوم که دکتر گفت هر زمانی پیدا کردیم می تونیم تزریق کنیم .قدت به 78 و وزنت هم به 10950 رسیده ودکتر بازم با دیدن 14 تا دندونت تعجب کرد و تاکید کرد غذات نیاز به له کردن و میکس شدن نداره . خدا شکرت .
دیگه کم کم متوجه همه صحبتامون می شی وقتی بهت می گیم اون چیه تو دستت سریع دستت رو باز می کنی و نشونم می دی و یا وقتی بهت می گم بریم جی جی بخوریم به سمت اتاقت می ری و ........... و اگر چیزی بخوای با تکون دادن سرت اونو تائید می کنی ، از اینکه دیگه نمی تونی در کابینت ها رو باز کنی خیلی کلافه ایی . دیروز عصری که به خونه اومدیم بازیت این بود که روی کارتن دستگاه بخار می رفتی و دست می زدی و می رقصیدی و بعد هم خودت رو پرت می کردی پایین . مدام دنبال چیزای جدیدی که اونا رو کشف کنی چراغ آباژور حتماً از دست اذیت و آزاری که بهش می رسونی یه روزی زبون درمیاره و از تو می ناله ، مدام سیم اون رو تو دستت می گیری و از روی میز می کشی . و یا دکمه های تلویزیون و وی سی دی هم همنیطور از دستت شاکین . به هیچ چیزرحم نمی کنی وقتی می خوای با لگوهات بازی کنی اول با خشونت تموم همه رو پرتاپ می کنی و یکی از اونا رو بر میداری و از جات بلند می شی یا زیر کابینت پرت می کنی یا زیر مبل . 
بابا بخاطر مراسم چهل بابا سهراب امروز به گرگان میره و آخر هفته هم ما بهمراه بابایی و مامانی میریم . حتماً تو این چند روزه دلمون برای بابا خیلی تنگ می شه .بابا رضا دوستت داریم.
دوشنبه 18 آبان88 ساعت 10:50