Lilypie Kids Birthday tickers چهل روز گذشت - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
چهل روز گذشت
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

لحظه دیدارمن و بابا جلوی امامزاده مثل لحظه اولین دیدارمون تو سه راه تهران ویلا بود از این حجب و حیایی که بین من و باباست لذت می برم از احترامی که بینمونه، لذت زندگی با بابا برام مثل صعود از قله است مثل یه خواسته دست نیافتنی مثل یه هدیه ایی که هر گز اونو باز نکنی البته خودم این تصورات برای خودم درست کردم و حتی تو زندگیم پیاده کردم که همیشه عاشق باشم تو کتاب کیمیاگر خونده بودم که اون نمی خواست به مکه بره چون دلش می خواست همیشه رویای این سفر تو دلش داشته باشه و با این آرزو زندگی کنه .دلم می خواست بلغش می کردم و می بوسیدمش و بهش می گفتم که چقدر دلم براش تنگه فکر می کنم تو نگاهم همه چی رو خوند قیافه بابا با اون ریش بلند واقعاً دیدنی بود . 
مراسم چهل بابایی برگزار شد بر عکس همیشه یه حس عجیبی داشتم احساس می کردم چهره بابا برام کمرنگ تر شده هر چند یاد اون همیشه تو خاطرمونه ولی می دونم کم کم همه چی فراموش می شه و همه به زندگی عادیشون بر می گردن و من تعجب می کنم از این قانون عجیب زندگی فکر می کنم برای همینه که حضرت علی فرموده مرگ بزرگترین اسرار زندگیه دلم می خواد همیشه با این حس زندگی کنم که مرگ در سایه نشسته است به ما می نگرد در مورد خودم می گم واقعاً با این احساس می تونم خوب باشم .عزیزم بزرگترین توصیه ام بهت اینه که همیشه خوبی کن حتی اگه بدی دیدی. 
از روز پنج شنبه صبح که خونه خاله منیژه صبحونه مفصلی از کره و پنیر و عسل و یه دونه تخم مرغ کامل خوردی بعد از اون دیگه جز به جی جی به هیچی لب نزدی و همینطور روز جمعه تو مسیر فقط شیر خوردی و دو بار هم اسهال رفتی . بازم یه توده از نگرانی به سمتم سرازیر شده خدا رو شکر بی قراری نداری و حتی این دو تا دندونای نیشت هم کامل شده و بعید می دونم از اونا باشه . این دفعه خستگی سفرمون کمتر بود چون رود رهن منزل عموشجاع توقف کردیم و ناهار مفصلی خوردیم.
دو هفته پیش بابایی که از سفر زنجان برگشته بود برات یه سگ رقاص خریده بود که بهش می گیم هاپو کومار دوسش داری و همپای اون می رقصی اما حاضر نیستی به اون دست بزنی حتی بهش نزدیک نمی شی .
تو خونه جدید هنوز نتونستم دیوارکوب بز کوهی رو نصب کنیم و اونو روی زمین گذاشتیم اصلاً به اون نزدیک نمی شی حتی اگه توبپت به اون طرفت پرت بشی حاضر نیستی بسمتش بری 
دو هفته پیش هم مشغول خوابوندنت بودم و هر چی سعی می کردم از جات پا می شدی وقتی گفتم الان آقا گرگ بدجنس و ناقلا میاد در کمال تعجب با عجله اومدی و خودت رو تو بغلم انداختی و بعد هم خوابیدی از اون روز به بعد گاهی شبا برای خوابوندنت از آقا گرگه کمک می گیرم که بابا دعوام می کنه و می گه نباید بترسونمت حالا نمی دونم واقعاً کارم اشتباهست یا نه؟ حتی من این جمله رو با لحن خاصی ادا نمی کنم  
اصلاً این حس ترسی که داری برام جالبه و خوشحالم از اینکه قدرت تشخیص رو داری یکبار به رادیاتور دست زدی و دستت رو سوزوند دیگه به اون دست نزدی وقتی می خوای به چیزی دست بزنی و من غافلگیرت می کنم می ترسی دقیقاً مثل آدم بزرگا هول می شی و وقتی بهت می گم اهورا به اون دست نمی زنه دستت رو می کشی و خیلی با نمک دستات رو بهم می مالی که انگار هیچ کاری نکردی و بهم می خندی و میای به سمتم و خودت رو لوس می کنی که کارت رو فراموش کنم.  
بر عکس من که خیلی عجولم و همیشه یه جای بدنم کبوده دقیقاً مثل بابا محتاطی وقتی می خوای از بلندی به پایین بیای مثل آشپزخانه منزل مامانی که از سطظح زمین یه کمی بالاتره خیلی با احتیاط دستت رو به دیوار تکیه می دی و آروم یکی از پاهات رو پایین می زاری و بعد اون پات رو .، وای از اینکه قبل از انجام کارات فکر می کنی عشق می کنم خدایا ممنونم.
یاد گرفتی برای اینکه به خواسته هات برسی جیغ بزنی و تا به اون نرسی آروم نمی شی . 
موقع غذا خوردنت بهت اجازه می دم خودت غذا بخوری قاشقت خوب تو دستت می گیری اما متاسفانه غذایی که از تو ظرف برمی داری تا به دهنت برسه چیزی ازش نمی مونه ولی از این استقلالت لذت می بری و منم همینطور.
بعد از بابا شریف با مامان فریده خیلی دوستی با اینکه دو روز از هفته پیش رو پیش مامان زری بودی اما نمی دونم چرا با اومدن من دیگه حاضر نبودی با اون باشی . و از اینکه کسی بگه با مامانت نمی سازه ناراحت می شم چون مامان زری خیلی دوستت داره فقط نمی تونه بازیایی که دوست داری باهات بکنه . 
دیروز عصری که از مهد اومدی مامان فریده پیشت موند و من به هر حال تونستم یکساعت برای خودم باشم از قبل سالن نیلچی وقت گرفته بودم وقتی کارم تموم شد و تو آینه به خودم نگاه کردم خودم رو نشناختم چقدر ابروهام و موهام مرتب شد کاش از قیافه قبل و بعدم عکس می گرفتم خودم از اون قیافه پشمالو و بهم ریخته و درب و داغون خسته شده بودم نمی دونم بقیه چه جوری تحملم می کردن . حسابی این دوشبی که مامان فریده پیشمون بود هم باهاش بازی کردی و هم کلی اذیتش کردی . 
دوشنبه 25 آبان 88 ساعت 12:02