Lilypie Kids Birthday tickers نوروز88 - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
نوروز88
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

دقایق آخر سال همیشه برام از قشنگترین وعجیبترین لحظه های زندگیم بوده عجیب از این لحاظ چون اصلاً نمیتونم خوب فکر کنم ،نمی تونم دعا کنم انگار مغزم تهی می شه و قشنگ بخاطر دور ریختن همه بدیها و زشتیهای سال گذشته ، مثل سالهای گذشته بابا با سینی قرآن و سبزه و آینه و آب بدست ،آماده بود که سال جدید رو به خونمون بیاره با این تفاوت که امسال بوبولی ما دیگه تو دل مامانش نیست بلکه اهورایی شده تو بغل باباش که قرار یه سال خوبی رو برامون به ارمغان بیاره . 
عزیزم! پسر گلم !اولین نوروز زندگیت مبارک . به امید یکصد و بیست و یکمین نوروز زندگیت. برات از خدا فقط سلامتی خواستم فقط سلامتی سلامتی و بازم سلامتی .
برای همه فرشته های کوچولو زمینی دعا کردم که خدا اونا رو برای مامان وباباشون حفظ کنه.
هنوزم شبا بد می خوابی البته نه مثل گذشته مطمئمن بودم که یه مشکلی داری حدود دوساعت ، از ساعت 12 شب تا حدود ساعت 1 تا 2 صبح یکریز گریه می کنی .شبا با آهنگ I am big big خواننده ایی بنام املیا میخوابی، خیلی عجیبه در حال غرغر کردنی ولی به محض شنیدن این آهنگ آروم می شی و کم کم پلکات سنگین می شه و بعد به یه خواب کوچولو فرو می ری ، همچین می خوابی که هر کی ندونه فکر می کنه یه پنج شش ساعتی میخوابی .از ترس سرما خوردنت از پیشنهاد بابا برای سفراستقبال نکردم ولی می دونم به ناچار باید بپذیرم روز اول و دوم سال فقط دید و بازدید بود البته تو خیلی کلافه می شدی و بالاخره روز سه شنبه 4 فروردین به سمت گرگان رهسپار شدیم خیلی پسر خوبی بودی البته هوا هم خوب بود روزای بعدی هوا خیلی سرد شد و همش تو خونه بودیم اولین غذات رو خونه عزیز روز پنج شنبه 6 فروردین(5ماه و16 روزگی) با لعاب برنج تجربه کردی خدا رو شکر روبراه بودی فقط مشکل بد خوابی های شبانت بود که به هر حال تو این سفر کشف شد اگه بدونی مامان چقدر ذوق کرد هروقت بهش فکر می کنم دلم غنج می ره روز یکشنبه 9 فروردین ساعت 12 (5ماه و 19روزگی )بعد از ظهر مشغول گاز زدن به سیب بودی که یه دفعه متوجه یه تیزی رو لثت شدم باورم نمی شد اما کاملاً مشخص بود از یکطرف از خوشحالی فریاد می زدم و از طرفی وقتی فکر می کردم برای دندون درآوردن چقدر اذیت شدی غصه دار شدم برات یه ژل گیاهی بنام کین بی بی خردیم ، کمی آرومت می کرد. 
به هرحال روز سه شنبه 11 فروردین به تهران برگشتیم با پایان تعطیلات غصه منم شروع شد فکر جدایی از تو و فکر مهد کودک اصلاً دلم نمی خواست به این موضوع فکر کنم .
شب چهارشنبه 12فرودین ساعت 11(5ماه و 22 روزگی )که مشغول مالیدن ژل رو لثه هات بودم متوجه دومین دندونت شدم . عزیزم می خوای تو این چند روزه همه دندوناتو در بیاری .
فکر فرستادن تو به مهد برام یه کابوس بود کلی فکرای جورواجور کردم تصمیم گرفتیم برای زندگی به کرج بیاییم که تو پیش مامانی بمونی اما همه پشیمونم کردند خلاصه به هر حال باکلی کلنجار رفتن و از روی ناچاری تصمیمم ییم رو گرفتم که تو رو به مهد بفرستم البته عزیزم فکر نکن به این سادگی بود واقعاً چاره ای نداشتم فکر می کنم تو این مدت کوتاه دو یا سه کیلو کاهش وزن داشتم .
روز جمعه 14فروردین خیلی کار داشتم از صبح زود مشغول شدم بابا هم با تو سرگرم بود خیلی کلافش کردی به ناچار تو رو تو روورک گذاشت وقتی اولین حرکتت رو دیدم کلی ذوق کردم مدام از این سمت به اون سمت حرکت می کرد چند کارمو تعطیل کردم و مشغول تماشت شدم .خدایا شکرت!!!!!!!!
شنبه 22 فروردین ساعت 6بعد ازظهر