Lilypie Kids Birthday tickers پارسال تو چنین روزهایی..... - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
پارسال تو چنین روزهایی.....
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

پارسال همین روزا بود روزای تنهایی روزهای استرس و نگرانی روزای بی خوابی ، لحظه به لحظه اون روزا و شبا برام سخت و طاقت فرسا بود احساس می کردم تموم مسئولیت زندگی رو دوشمه احساس می کردم دیگه نمی تونم شاد باشم بخندم بگردم احساس می کردم نگهداریت خیلی سخته شستنت حموم کردنت خوابوندنت آروم کردنت چقدر احساس ضعف می کردم وقتی تو بغل کسی دیگه ای آروم می شدی اون لحظه احساس ناتوانی همه وجودم رو می گرفت یاس و ناامیدی بر من چیره می شد و کسی نبود جز تو که باهاش حرف بزنم و از تو براش بگم .وقتی به اون موقع ها فکر می کنم می بینم چقدر سخت می گرفتم چقدر وسواس داشتم چقدر تو خلوت خودم گریه می کردم وای چه دورانی بود ، "یادش بخیر" تو دهنم نمی گرده .شیر خوردنت رو دوست داشتم چون به سختی تونستم بهت شیر بدم یه شب از ساعت ده و نیم شب شروع به شیر دادنت کردم تا یک و نیم نیمه شب سه تا فیلم سینمایی از شبکه های مختلف دیدیم و تو همچنان مشغول خوردن شیر بودی البته یه کم خواب و یه کم شیر .عاشق اینطور شیر خوردن و خوابیدن بودی. کلاً از اینکه تو بغلم باشی احساس آرامش می کردی . وقتی از بی خوابی شبم برای کسی می گفتم باور نمی کردن که تا خود صبح پلک رو هم نگذاشته ام ساعتها بیدار بودم برای شیر دادن و پوشک عوض کردنت و زمانی هم به خواب کوچولو می رفتی از استرس شیر برگردوندنت نمی تونستم بخوابم ترجیح می دادم بیدار باشم تا اینکه نخوابیده بیدار باشم . وای چه روزا و شبایی داشتم یادآوری اون دوران ترسی عجیبی از بچه دوم تو وجودم میاره گاهی بابا از بچه دوم صحبت می کنه اما من حتی حاضر نیستم برای یه لحظه به اون فکر کنم دلم نمی خواد حتی از اون صحبت کنم گاهی باید بعضی ها از حرفا و فکرا رو تو دلم نگه دارم نمی خوام با استدلال و دلایل خودم اون رو متقاعد کنم تو این مورد خاص من و بابا هیچوقت به نتیجه نمی رسیم و با خنده به اون می گم دیگه رو من حساب نکنه و اگه بچه دیگه ای می خواد یه خانواده جدید تشکیل بده . امیدوارم خدا به تو سلامتی و به ماهم توانایی برای بزرگ کردنت بده تا بتونیم تو رو به عرصه برسونیم سلامتی هر سه تامون بزرگترین آرزومه .
چهارشنبه 27 آبان 88 ساعت 12:27