Lilypie Kids Birthday tickers یک هفته از همه جا - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
یک هفته از همه جا
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

هفته گذشته تصمیم گرفتم که بخاطر تو از همسفر شدن با بابا امتناع کنم ، هر چند ته دلم از این تصمیم راضی نبودم ولی قاطعانه به بابا اعلام کردم که منو از لیست مسافرینش حذف نماید به امید اینکه مامان فریده و عموجون در این سفر بااو همراه هستند کمی احساس آرامش می کردم .
دو روز بعد از مرضیت سهیلا جون می گفت زیاد میل و اشتیاقی به خوردن غذا نداری و این در حالی بود که شبا بهتر غذا می خوردی کمی اوضاع و احوالت بهتر بود اما نگرانی مثل یه خوره ای افتاده تو وجودم .خدایا تحملم رو بیشتر کن .
دلم می خواد مدام برات لباس و اساب بازی بخرم ، سرک کشیدن و خرید کردن از نی نی سالن کم کم داره برام مثل یه عادت می شه البته چیز بی خودی نمی خرم ولی انصافاً بیشتر از نیازته چون در حال حاضر برای دو و سه سالگیت هم کلی لباس داری اما ترک عادت موجب مرض است.
دوشنبه بابا اعلام کردکه بدلیل مشغله کاریش از رفتن به این سفر انصراف داده که چقدر از شنیدن این خبر خوشحال شدم و با وجود اینکه ازش دلخور بودم با شنیدن این خبر بغلش کردم و بوسیدمش .
سه شنبه مامان فریده شب منزلمون بود کلی خودتو براش لوس کردی و شیرینکاریات رو تک به تک براش اجرا کردی .
چهارشنبه صبح عکسات رو از عکاسی گرفتم عکسات بد نشد .
از صبح پنج شنبه تا ظهر دمای بدنت بالا بود و خیلی بی حال بودی ، عصری به منزل مامان زری رفتیم از دیدن ایلیا و یکتا خوشحال شدی اما دل و دماغ بازی کردن نداشتی .
ناهار جمعه منزل عموجون ( حمید ) بودیم هم حالت بهتر شده بود و همین اینکه خیلی خیلی پسر خوبی بودی خیلی خوشحال بودم از اینکه با کسری و امیر محمد سرگرم بازی هستی و به دنبال اونها می دوی و من دورا دور مراقبت بودم ( خدایا شکرت).
.............و اما شب موقع خوابیدن هر چی تلاش کردم لالایی خوندم جی جی بهت دادم رو پات گرفتم بغلت کردم اما یه ریزه خواب به چشمت نیومد که نیومد فکر می کنم تا ساعت دو و نیم مشغول بالش بازی بود و بازم به زور خوابیدی.
صبح روز شنبه با بی حوصلگی بیدار شدی صبحونه هم نخوردی حسابی کسل بودی دوست داشتی فقط تو بغلم باشی ساعت 11تا 2 خوابیدی نه پیوسته بیدار می شدی و دوباره می خوابیدی برای ناهار هم یه کمی مرغ و برنج خوردی بعد از ناهار یه جبهه خواب به سمتم اومد که هر چی سعی کردم کنترلش کنم موفق نشدم و حالا تو سرحال بودی تو رو سپردم به مامانی و حدود یکساعت و نیم هوشیارانه خوابیدم خواب بودم ولی صداها رو می شنیدم. 
عصری برای خرید اول رفتیم بازار ستارخان و بعد هم رفتیم بهار ، موقع خرید تو خیابون ستارخان خواب بودی اما تو خیابون بهار حسابی شیطنت کردی چشمت که بادکنک فروشا افتاد گیر دادی که برات بخریم و بعد هم خودت بادکنک بلنده رو انتخاب کردی و بعد تو پاشاژ یا اون به سر و کله مردم می زدی یا تو مغازه به اساب بازیا ، اونقدر بازیگوشی کردی که دیگه اجازه ندادم تو و بابا وارد مغازه بشید طبق معمول قصد خرید نداشتیم حدود صدو سی تومن خرید کردیم یه بافت خوشگل ، چند تا بلوز ساده و یه بلوز با یقه اسکی .
دوشنبه 9 آذر88ساعت    12:30