Lilypie Kids Birthday tickers دو روز با مامانی و بابایی - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
دو روز با مامانی و بابایی
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی


مدام بهم می گفتن موهاش می ره تو چشاش و بالاخره مجبور شدم جلوی موهات رو کوتاه کنم ( خیلی بد کوتاه نکردم )

اینکه می گن هر چی حساس باشی بیشتر اذیت می شی دروغ نگفتن ، حالت خوب خوب شده بود اما از عصر دوشنبه تا آخر شب چند تا سرفه کردی و دو یا سه بار عطسه همراه با آبریزش ، دودل بودم که با مامانی و بابایی تماس بگیرم یا نه ، بعد از همفکری با بابا قرار شد که بری مهد، فردای اون روز سهیلا جون ازت شکایت کرد که نه خودت خوابیدی و نگذاشتی بقیه بخوابن و سرفه ها و آبریزشت همچنان ادامه داره وقتی به خونه رسیدیم اول با خاله جون در مورد وضعیتت صحبت کردم و بعدهم با گوشی بابایی تماس گرفتم و خواهش کردم فردا برای نگهداریت بیان ، خیالم راحت شد . بازم نشستم کلی خیال پردازی کردم کاش سه روز هفته رو مامان زری و سه روز هفته رو مامان فریده نگهت می داشتن ، کاش ..... .حالت خوب خوب بود اما دلم نمی خواست این چند روزه رو بری مهد و حالا هم یه کوچولو بهونه داشتم ، یادم رفت برات بگم که چقدر تو کارای خونه کمک می کنی وقتی می خوام لباسا رو از تو ماشین دربیارم و رو خشک کن بندازم تو هم دستت تو ماشین می کنی وبه اندازه خودت یه چیزی در میاری و میدی به من وقتی زورت به لباسای بزرگ نمی رسه ازم کمک می خوای و یا تو چیدن سفره کمکم می کنی از تو کابینت ظرف درمیاری یا وقتی در یخچال رو باز می کنم می گی "من من " مثل همیشه مجبور می شم شیشه سس رو بهت بدم .
فردا صبح خوشحال و خندون از اومدن مامانی و بابایی و دایی جون من و بابا به سرکار رفتیم موقع رفتنمون خواب بودی ، وای که چقدر بابایی تو رو و همینطور تو ، اونو دوست داری . بابایی تعریف کرد حددود نیم ساعت بعد از رفتنمون بیدار شدی و چقدر از دیدنش خوشحال شدی، حدود نیم ساعت ساکت و آروم تو بغلش نشسته بودی ، بابایی می گفت حالت خوبه و هیچ مشکلی نداشته ایی و حتی به من گفت بهشون کلک زده ام چون تو اصلاً چیزیت نبوده عصری اومدم خونه همه چیز عالی بود اهورا خوب و سلامت، وای چقدر همه چیز رویایی بود بوی عطر شام خوشمزه ، چای تازه دم .....
علاقه ایی که بابایی داری واقعاً وصف ناشدنیه ، وقتی تو بغل اونی حاضر نیستی حتی تو بغل من بیای و یا دوست داری مدام با اون بازی کنی مامانی می گفت از صبح فقط راه رفتی و بازی کردی و کلاً نیم ساعت خوابیدی ، خدا رو شکر شامت رو هم خوب خوردی و ساعت ده و نیم هم خوابیدی . امروزم تا ساعت یک در کنار اونایی و به امید خدا چند روز هم تعطیلم یعنی با مرخصی روز شنبه سه روز در کنار همدیگه هستیم . داره ریز ریز برف میباره . چقدر زیباست .خدایا شکرت .پنج شنبه12آذر88ساعت11:30