Lilypie Kids Birthday tickers خاطرات شش ماه .... - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
خاطرات شش ماه ....
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

 یکشنبه 21 مهر 87
ساعت 12:30از بیمارستان ترخیص شدیم . بابا همون رو ز تونست برات شناسنامه بگیره و برعکس همه بچه ها قبل از خروج از بیمارستان دارای هویت و اسم و رسم بودی آخه خوبی این بیمارستان این بود که در داخل بیمارستان یه ثبت احوال کوچولو داشت . صدور شناسنامه همون جا انجام شد طبق قانون جدید تا زمانی که آزمایش تیروئید برای بچه ها انجام نشه گواهی ولادت از طرف بیمارستان صادر نمی شه اما بابا با دادن انعام تونست برات شناسنامه بگیره.0 کار بابا حرف نداره ).به منزل بابایی رفتیم نمی تونستم بهت جی جی بدم شب بسیار بسیار بدی داشتیم چند ساعتی رو که خوابیدم تو حالت نشسته بود برای اینکه نمی خواستم که برای بلند شدنم از کسی کمک بخوام یه شب پر استرس.
دوشنبه 22مهر87
از صبح زردی چهره ات بیشتر شد شیرم رو می دوشیدم بهت می دادم ساعت 9 شب تو بیمارستان طالقانی ازت آزمایش گرفتند و زردیت 15 بود و ساعت 12 شب تو بیمارستان آبان بستری شدی . لحظه جدایی خیلی سخت بود .بعد از نه ماه با هم بودم ازهم جدا می شدیم .
سه شنبه 23مهر87
فقط گریه می کنم احساس ناتوانی می کنم وقتی به دینت به بیمارستان میام ازت وحشت دارم اصلاً هیچ همکاری برای خوردن شیر نمی کنی و من همچنان مایوس.
چهارشنبه24مهر87
زردیت پایین اومده اما بخاطر فاویسم مرخصت نکردن . خدایا بهم روحیه بده.
پنجشنبه25مهر87
ساعت 9صبح از بیمارستان مرخص شدی . مامانی و بابایی ها و خاله و دایی ها و عموها شب بدیدمون اومدن . تونستم بهت یه کمی جی جی بدم.
جمعه 26مهر 87
روز بدی داشتم بابا به منزل بابایی رفته بود و احساس تنهایی می کردم تو هم یه ریز گریه می کردی خاله جون برای آروم کردنت اومد اما من رفتار خیلی بدی باهاش کردم اما عصری موقع خداحافظی ازش عذرخواهی کردم و بهش گفتم بدون منظور یوده گریه امونم رو بریده بیخود اشک می ریزم .از ساعت 10 شب به بعد دوباره بدخلقی کردی و حاظر نشدی جی جی بخوری و بازم مجبور به دوشیدن شدم.
شنبه 27مهر87
نوبت چکاب دکتر داشتی و دکتر امیدوار از همه چیز راضی بود بغیر طرز جی جی خوردنت .
برای تشکر و چکاب به مطب دکترم رفتیم ،وزنم از 74 کیلو به 68 کیلو رسیده ، بابا درخصوص وضعیتم با دکتر صحبت کرد دکترم گفت افسردگی بعد از زایمانه که با دارو رفع می شه ولی عارضه شدید اون خشک شدن شیرمه که حاشر نشدم مصرف دارو رو بپذیرم.
عصری برای اولین بار یواشکی بدور از چشم مامانی خودم شستمت دست و پاهام می لرزید ولی خوشحال بودم.
یکشنبه 28 مهر 87
همچنان با شیشه شیر می خوری سختیش مهم نیست نگران عادت کردنت هستم.
با وجو حضورت احساس تنهایی می کنم.
دوشنبه 29 مهر 87
خدایا شکرت . موفق شدم . کاش به همین شکل پیش بری ، نذر امامزاده صالح و ختم قران.
سه شنبه 30مهر 87
اولین دل دردت که باعث برهم زدن خوابت شد.
کابوسای شبانه ام همچنان ادامه داره ( خواب می بینم که تو کنارم خوابیدی و ناگهان از رو تخت پرت شدی )بیدار می شم و ملافه ها رو کنار می زنم ، جیغ می کشم بابا صدام می کنه بیدار می شم و می بینم راحت توی تختت خوابیدی.
چهارشنبه 1 آبان87
بازم کابوسای شبانه . شروع بی خوابی های شبانه . همچنان احساس تنهایی می کنم .
جمعه 3 آبان 87
اولین مهمونی به منزل بابایی ( سهراب ) تا خود صبح بیدار بودم.
دوشنبه 6 ابان 87
نوبت دوم چکاب داشتی . دکتر خیلی راضی بود برات قطره مولتی ویتامین و شربت دل درد 
پنجشنبه 2آبان87
مامان مامانی خیلی مریضه و مامانی به شمال رفته من و تو تنها شدیم 
سه شنبه 7 آبان 87
درددلت همچنان ادامه داره و شبا نخوابیده بیدار می شی و هر کسی یه چیزی می گه یکی می گه گرسنه ای یه می گه گرمت یکی می گه شب و روزت رو گم کرده ایی فقط من و تو می دونیم که تنها مشکلت دلدردته و صبحا که من از خواب کلافه ام تو دلت جی جی می خواد
شنبه 11 آبان 87
اعتماد بنفسم رو از دست داده ام نمی دونم کی خوب می شی.
چهارشنبه 15 آبان 87
هنوز نتونستم خودم رو با شرایط جدید وفق دهم ، تصمیم داریم به خونه برگردیم
جمعه17 آبان87
یه مهمونی بزرگ تو خونه بابایی ( سهراب ) فقط برای تو ، کلی کادوهای خوب خوب گرفتی. بزرگ شدی باهم حساب می کنیم.
یکشنبه 19 آبان 87
به خونه خوش اومدی . به اتفاق مامانی به خونه برگشتیم ، تخت رو کنار تختمون جا کردیم ، به امید اینکه شبا خوب بخوابی.
دوشنبه 20آبان 87
یکماهگیت مبارک. برای این روز ثانیه ها رو می شمردم ، اولین عکس در آتلیه ، حیف چشمات رو بستی .نوبت چکاب دکتر داشتی ، دکتر گفت تا پایان چهار ماه این دلدردها رو داری.شربت کولیک ایت ، اینفکول هم موثر نشد.
سه شنبه 21 آبان 87
اولین حموم کردنت ، مثل اولین شستنت دست و پاهام می لرزید .ولی خیلی لذت بردم.
چهارشنبه 22 آبان 87
اولین خنده صدا دار تو بیداری ساعت 12 شب موقع خوابیدن ، کاش می دونستم به چی خندیدی.
یکشنبه 26 آبان 87
ساعت 2 بعدازظهر تو بیمارستان مصطفی خمینی ختنه شدی وقتی برای شیر دادن آوردنت مثل یه مرد اومدی پیشم و سریع جی جی خوردی اصلاً گریه نکردی لحظه فراموش نشدنی بود ولی به محض ورود به خونه گریه هات شروع شد شب بسیار سختی رو گذروندیم .
چهارشنبه 29 آبان 87
مامانی امشب ما رو بعد از حموم چهل تنها گذاشت . خیلی تو این مدت مامانی رو اذیت کردم ، کاش منو به بزرگی خودش ببخشه .مامانی خیلی دوستت دارم.
جمعه 1 آذر 87
اولین مهمونی با حضور تو ، تو خونمون . بابا سهراب و مامان فریده و عموها و خانواده خاله فهیمه . خیلی پسر خوبی بودی.
شنبه2 آذر 87
حلقت افتاد و خیالم راحت شد به قول بابا سخترین و مهمترین اتفاق زندگی اهورا ختنه کردن بود که خوشبختانه بدون دردسر انجام شد.
یکشنبه 3 آذر 87
شب تا صبح بیداریم و از صبح تا ظهر هم می خوابیم .
دوشنبه 4 آذر 87
به لوستر خیره می شی و می خندی . گاهی از لوستر وحشت می کنم.
جمعه 8 آذر 87
برنامه های کرجمون از نو شروع شد پنج شنبه می ریم و جمعه عصر بر می گردیم . شب بسیار بدی رو گذروندم . هر شب امیدوارم که یه شب خوب خوب بخوابی.از بی خوابی قیافه ام داغونه داغونه.
سه شنبه 12 آذر 87
اولین حرکت چرخشی به سمت به بالا حرکت می کنی .
یکشنبه 17 آذر 87
بی خوابی های شبانه همچنان ادامه داره . احساس می کنم دچار افسردگی شده ام از این یکنواختی خسته شدم شبا بیداریم و روز تا ظهر می خوابیم و عصر هم بازی می کنیم . هر روز از روز قبل بازگوشتر می شی.
پنج شنبه 21 آذر 87
دیروز نوبت واکسن سه گانه و هپاتیت داشتی خیلی اذیت شذی از ترس خودت رو تو بغلم می انداختی تا صبح به همراه بابا بیدار بودیم.
شنبه 23 آذر87
زمزمه رفتن به سرکار ، نمی تونم قبول کنم هنوز نتونستم خودم رو با شرایط جدید تطبیق بدم حالا اگه بخوام به سرکار برم که دیگه هیچی.
دوشنبه 25 آذر 87
امروز به همراه بابا به محل کارم اومدیم همکارا از دیدنت خوشحال شدن براشون خندیدی و حسابی لذت بردن . با حاج آقا قرار گذاشتیم هفته ایی سه روز و نصف روز برای رسیدگی به کارها بیام.
چهارشنبه 27 آذر87
فکر جدایی از تو دیوونم می کنه اگه بخاطر شرایط موجود نبود هیچوقت نمی پذیرفتم . قراره مامانی تو این سه روز برای نگهداریت بیاد.
جمعه 29 آذر87
بابا سرمای بسیار بدی خورده و من هم به اون مبتلا شده ام خدا کنه فقط تو از ازمون نگیری.
شنبه 30 آذر 87
شب یلدای فراموش نشدنی رفتار بابا رو هیچوقت فراموش نمی کنم شب بسیار بسیار بدی رو گذروندم .
 از صبح حال بدی داشتم و تب 40 درجه و فردا هم اولین روز کاریمه ، خدایا کمکم کن.
یکشنبه 1 دی 87
اولین روز جدایی .برات شیر دوشیدم هیچ کار مثبتی انجام ندادم و فقط به تو فکر می کردم.
دوشنبه 2 دی 87
گریه امونم نمی ده ، به هر حال تو هم به سرما خوردگی مبتلا شدی با دکتر تماس گرفتیم برات دیفن هیدرامین تجویز کرد.
سه شنبه 3 دی 87
دیدن همکارا خیلی روحیه ام رو عوض کرد فقط میمونه جدایی از تو که هنوز نتونستم با اون کنار بیام.
جمعه 6 دی 87
جشن ختنه سرانی . مهمونی بسیار بسیار عالی ایه بود به همه خیلی خوش گذشت کلی هم هدیه آوردن . از همتون سپاسگزارم مخصوصاً مامان فریده که دست اندرکار این جشن بود خیلی خیلی زحمت کشید.
یکشنبه 8 دی 87
دومین هفته کاری و من همچنان تو محل کارم به فکر توام و هیچ کار مثبتی انجام نداده ام . سیل تبرکات به مناسبت برگشتم همچنان سرازیره.
دوشنبه 16 دی 87
به مامان فریده عادت کردی روزا جی جی می خوری می خوابی و باهم خاله شادونه می بینید و کلی می خندی. 
برای تموم شدن سال لحظه شماری می کنم برای خارج شدن از این شرایط به همون سخت می گذره ، خصوصاً مامان فریده که حتی شبا هم پیشمون نمی مونه . صبح زود میاد و ساعت دو هم با اومدن من بدون اینکه غذا بخوره می ره . خیلی از این وضعیت در عذابم.
سه شنبه 17 دی 87
از اون شبای فراموش نشدنی که تا خود صبح پلک نزدم بابا سهراب هم همپای ما بیدار بود . همه منزل گیشا به مناسبت نذر گوسفند عمو علیرضا جمع شده بودیم.
یکشنبه 22 دی 87
دومین سرما خوردگی به همراه سرفه های خشک . نوبت چکاپ دکتر داشتی و دکتر بهمون تاکید کرد که باید تو رو از افراد مریض دور نگه داریم وباید بیشتر مراقبت باشیم .
سه شنبه 24 دی 87
جغجغه هات رو تو دستت نگه می داری و علاقه عجیبی به دستت داری و تا جایی بتونی انگشتات رو می خوری.
دوشنبه 30دی 87
این هفته رو دایی و لیلا برای نگهداریت بسیج شدن شبا یه کمی بهتر می خوابی.
سه شنبه 1 بهمن 87
یکماه از زمان کاریم گذشت برای رهایی از این روزا ، برای بزرگ شدنت ، برای خوب شدنت لحظه شماری می کنم.
چهارشنبه 9 بهمن 87
بی خوابی ها و شب زنده داریها همچنان ادامه داره . به تماشای تلویزیون مخصوصاٌ برنامه های کودک علاقه عجیبی داری.
یکشنبه 20بهمن 87
چهار ماهگیت مبارک. نوبت چکاپ داشتی و بازم واکسن یه کمی اذیت شدی . دکتر می گفت کولیکت برطرف شده ولی همچنان بی خوابی هات ادامه داره.
یکشنبه 27 بهمن 87
حال مامان بزرگم خیلی خرابه به حالت کما رفته خدایا خودت شفاش بده . مامانی برای پرستاریش چند هفته اییه که به شمال رفته.
یکشنبه 4 اسفند 
با پایان اسفند و رسیدن بهار با هم به استقبال سال جدید و زندگی جدید می ریم.
یکشنبه 11 اسفند87
ساعت چهار و نیم صبح مامان بزرگم برای همیشه رفت . خدایش رحمت کند .
اولین مسافرت به لیند و اولین جایی بود که تو رو تو پتو نپیچیدم و تو آزاد و رها برای خودت گردش می کردی . هوا بسیار عالی بود .
دوشنبه 12 اسفند 87
هم از خستگی و هم بی خوابی نتونستم به سرکارم برم . بازم سیستم خوابت بهم ریخت.
سه شنبه 13 اسفند87
تا خود صبح نخوابیدم بخاطر همین تو محل کارم حدود یکساعتی خوابیدم.
جمعه 16 اسفند87
مامانی و بابایی از سفر برگشتن برای عرض تسلیت به منزلشون رفتیم و برای اولین از ساعت دو به بعد خوابیدی و فقط برای شیر خوردن بیدار شدی.
سه شنبه 20 اسفند 87
نوبت چکاپ دکتر داشتی و دکتر وضعیتت رو خوب تشخیص داد.
هنوز نتونستیم برای خونه تکونی کارگر پیدا کنیم.
یکشنبه 25 اسفند 87
خیلی پسر خوبی شدی و شبا خیلی خیلی بهتر می خوابی . و حسابی شیرین و دوست داشتنی شدی .قرونت برم هزارتا
کارگر که پیدا نکردم ولی یه کمی کارم رو خودم با کمک بابا انجام دادم. 
از بچگی عاشق این ماه بودم ، از جنب و جوش از شلوغی از استشمام بوی بهار لذت می برم .
سه شنبه 27 اسفند 87
آخرین روز کاری تو سال 87 .و پایان 32 روز کاری و بازم تجریه های خوب.خیلی باهام همکاری کردی .
از مامان فریده از بابا سهراب خیلی خیلی سپاسگزاریم و امیدوارم بتونیم زحماتشون رو جبران کنیم و قدردون محبتاشون باشیم .
جمعه 30 اسفند 87
به رسم همیشه موقع سال تحویل به منزل بابا سهراب می ریم و سال رو تو خونه اونا آغاز می کنیم شب سبزی پلو ماهی می خوریم و خودمون رو برای سال جدید آماده می کنیم همه وسایلمون رو جمع کردم و سفره هفت سین رو نیز چیدم فرصت عکس گرفتن رو نداریم با خونمون خداحافظی می کنیم تا سال بعد .
دعای قبل از سال:
خدایا به مامان و بابایی ها سلامتی بده و عاقبت به خیرشون کن . خدایا به همه اعضای خانوادهمون سلامتی عطا کن . خدایا جمع خانوادگیمون رو شاد و پیروز نگهدار.