Lilypie Kids Birthday tickers برنامه یه روز من - تو - او - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
برنامه یه روز من - تو - او
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

آلارم گوشی بابا ساعت هفت زنگ می زنه بیدارم اما نمی تونم از جام پا شم بابا از جاش می پره می ره به دستشویی و بعد در حالی که مشغول ژل زدن به موهاش میاد منو صدا می کنه" الهه دیرم شد می زارم می رما اونوقت مجبور می شی با آژانس بری ، تو منو بی نظم کردی یه روز که جات بزارم اونوقت حساب کار دستت میاد" خلاصه اینا جملاتی که بابا هر روز تکرار می کنه با یه کم بالا و پایین ، خواب آلود و گیج از جام پا می شم یه کمی شیر می دوشم تغذیه ات رو می زارم و وسایلت رو آماده می کنم اگر خواب باشی مجبوریم بیدارت کنیم ( واقعاً دلمون نمیاد )ولی اصولاً صبحا خروس نخونده بیداری لباست رو می پوشونم و بعد حرکت به سمت مهد ، از سرکوچه مهد برای پلنگ صورتی بیچاره که روی پشت بوم ساختمون مهد نشسته بای بای می کنیم تا به مهد برسیم سهیلا جون هر روز با روی خوش جلوی در منتظره و ازت استقبال می کنه گاهی خودت رو لوس می کنی و سریع خودت رو تو بغلش میاندازی و گاهی باید به زور ببرنت . عصری بدو بدو ساعت چهار و نیم تا پنج خودم رو به مهد می رسونم ساختمان مهد دو طبقه است و بچه های شیر خوار و نوپا طبقه دوم و بقیه بچه ها طبق اول هستن . جلوی پله ها منتظرتم از اون بالا که در حال اومدنی برام دست تکون می دی تا به پایین برسی و وقتی به آخرین پله می رسی سریع خودت رو تو بغلم میندازی ، برای مربیات بای بای می کنی و حرکت به سمت خونه حالا موقع خداحافظی کردن با پلنگ صورتیه . تو کوچه و خیابابون اگه یه گربه ای و یا یه پرنده ای رو ببینیم باید اونقدر به تماشاشون بشینیم تا اینکه اونا قصد رفتن بکنن در غیر اینصورت لج می کنی می خوای خودت رو از تو بغلم پرت کنی پایین . تو مسیر برگشت به خونه سوار تاکسی می شیم ، تو تاکسی هوس جی جی می کنی مقنعه ام رو بالا می دی که جی جی بخوری از بس که بهت گفتم هیس هیس دیگه فکر می کنی اسم جی جی هیس هیسه والان یه مدت بجای جی جی گفتن هیس هیس می گی . وقتی رسیدیم قبل از هر چیزی باید لباست رو سریع دربیارم و تلویزیون رو روشن کنم ، روزای زوج فوق برنامه عمو پورنگ رو می بینی و منم از فرصت استفاده می کنم و برای ناهارفردای بابا و شام شب یه چیزی دست و پا می کنم هنوز کارم تموم نشده که حوصله ات سر می ره و میای خودت رو به من می چسبونی ، می ریم به سمت اسباب بازیات همه رو بهم می ریزیم و بعد یه کمی جی جی می خوریم و قتی کاملاً سیر شدی( دوباره یاد گرفتی) جی جی بیچاره رو می کشی و یا گازی می گیری که صدام تا محل کار بابا هم می رسه اگه حوصله داشته باشی باهم قایم موشک بازی می کنیم و اگه نه حدود یکساعتی می خوابی البته هر یه ربع و یا ده دقیقه بیدار می شی و عملاً هیچ کاری نمی تونم بکنم و اگر هم انجام بدم نصفه و نیمه می مونه . روزای زوج برنامه حموم هم داریم و بعد هم یه شام به کمک فیلم مک دونالد بهت می دم و حدود ساعت نه تا نه ونیم شب هم منتظر بابا می مونیم با اینکه بابا اصلاً تو هیچ کار خونه به من کمک نمی کنه ( یعنی منم اصلاً ازش نمی خوام ) ولی حضورش همیشه برام دلگرم کننده است وقتی بابا اومد یه شام مختصری می خوریم و تو هم تو مسیر آشپزخونه به سالن در حال رفت و آمدی . 
- اگه قصد شستن حموم و یا دستشویی رو داشته باشم و با هزار خواهش و تمنا برای چند لحظه ایی تو رو به بابا بسپرم صد هزار بار پشیمون می شم اونقدر تو سرو کله هم می زنین و جیغ جیغ میکنین و یا بابا طوری باهات برخورد می کنه و باهات حرف می زنه که اگه کسی از جلوی در خونمون رد بشه و ندونه تو چند سالت حتماً فکر می کنه یه بچه پنج یا شش ساله داریم. خلاصه اگه من و بابا سر این موضوع اون شب دعوا نکنیم که شبمون صبح نمی شه و نهایتاً من محکوم می شم به مادر بودن به زن بودن به تنها بودن به اینکه یه تنه باید هم بچه داری کنم و هم نظافت خونه ( البته اولی رو از من می خواد دومی رو نه ) باید مثل روستایی ها تو رو ببندم رو کولم و اگه گریه کردی یکی بزنم درکونت و به کارم برسم وای خدایا نخواستم اون نظافتی رو که بخواد توش اشک و التماست باشه ،من نخواستم و نمی خوام .خوب بهتره که این اخلاق بد بابا رو بین خوبی هاش قایم کنم که مدام نیاد جلوی چشامم تا مجبور بشم بهش فکر کنم که بابا چرا اینجوریه .البته نمی شه بهش ایرادی هم بگیریم می گه بلد نیست مثل من باهات کلاغ پر و قایم موشک ، دودوچی چی و.... بازی کنه .
و آخر شب هم موقع خوردن مولی ویتامین ها می رسه که ماشاءاله به اندازه یه سبد باید ویتامین بخوری از همون روزای اول خودم رو از این مسئولیت سنگین راحت کردم در هر شرایطی باید اینکار بزرگ و خطیر رو بابا انجام بده تا سرنگ دارو رو تو دستش می گیره و به سمتت میاد دو تا پای کوچولو ناز نازی داری دو تا دیگه هم قرض می گیری و دِ فرار . با کلی مقاومت کردن مجبور می شی اون ویتامین های تلخ و بدمزه رو نوش جان کنی که چقدر ازشون متنفری ( اگه بدونی که جقدر برات مفیدن ) . بعد از تعویض پوشک و لباس نوبت به خاموش کردن چراغا و لالا کردنه که از این قسمت برنامه هم زیاد لذت نمی بری اول به کمک جی جی سعی در خوابوندنت می کنم اگه نشد از آقا گرگ بدجنس و ناقلا کمک می گیرم و اگه اونم نشد از پالالا و اگه نشد مجبورم تو بغل بگیرمت و با تکون تکون آروم بخوابونمت ...............دیگه ساعت 12شبه شاید وقت استراحت منم رسیده باشه.......
یکشنبه 29آذر 88ساعت 11:57