Lilypie Kids Birthday tickers یه بهونه کوچولو...... - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
یه بهونه کوچولو......
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

فقط یه روز از هفته قیل رو به مهد رفتی دو روز تعطیل بود و سه روز دیگه هم به پیشنهاد من مامانی و بابایی اومدن ، عصر روز دوشنبه عجیب کلافه بودم یه جوری دلم پر بود دوست داشتم گریه کنم دل و دماغ انجام کاری رو هم نداشتم تو دلم هم مدام غُرغُر می کردم ، «شدم ننه غُرغُرو» . تا آخر شب که بابا بیاد همینطور حالم گرفته بود بی خودی چشمات رو بهونه کردم که برای نرفتنت به مهد دلیل بیارم ساعت یازده و نیم شب بود که به خونه بابایی زنگ زدم و ازشون خواهش کردم برای چند روز به منزلمون بیان . بعد از تماس با اونا انگار به آرامش رسیدم بابا رو بغل کردم و بوسیدم و تازه یادم افتاد که شام نخوردم ساعت دوازده شب سه تایی چای و کیک خوردیم و چون از خواب صبحت خیالم راحت بود اصراری به خوابوندنت نداشتم و تو هم سرحال تا ساعت یک در کنارمون بازی کردی .
ساعت شش صبح روز سه شنبه مامانی و بابایی اومدن و حدود سه روز در کنارت بودن ، از علاقه ایی که به بابایی داری هر چی بگم کم گفته ام تو این چند روزه با هم بودنتون از صبح تا شب با بابایی مشغول بازی بودی و بابایی از شطینتات حسابی خسته و کوفته بود یعنی وقتی من رسیدیم خونه تازه می خواست استراحت کنه و می گفت براش هیچ انرژی ایی نمونده بابایی تعریف می کرد که حسابی از سرو کولش بالا می رفتی بابایی تا چشماموشو می بست اونقدر دماغمش رو می کشیدی که به قول بابایی ظرف این چند روز یه چند سانتی بلندتر شده و یا اینکه به زور اونو تو کلبه ات می بردی و یا اینکه باید بغلت می کرد تا بتونی به چیزایی که دستت نمی رسه دسترسی پیدا کنی ، یکی از شبا بابایی رو مبل نشسته بود و خودت رو تو بغلش انداختی بابایی برات لالایی خوند و تو در کمال ناباوری خوابیدی وای چقدر لحظه قشنگی بود . 
از شیرینکاریات بگم که گوشی مامانی سامسونگه مدل تاشوئه ژلاتینی و اونو زده بود به شارژ و تو تا ما رو مشغول دیدی رفتی سراغ گوشی و یه گاز محکم به قسمت ok گوشی زدی و اونو از جاش درآوردی یه لحظه نگام بهت افتاد دیدم گوشی تو دستته و یه چیزی هم تو دهننت و مشغول خوردن وقتی نزدیکتر شدم چیزی که دیدم باورم نمی کردم وسط گوشی کنده شده بود و به قسمت لحیمکاری رسیده بود وقتی مامانی و بابایی متوجه شدن فقط می خندیدن و من مات و مبهوت از رفتارت واقعاً نمی دونستم باید باهات چه رفتاری کنم ....
علاوه بر بالا رفتن از مبل یاد گرفتی از صندلی هم خیلی خوب بالا می بری و می شینی و دستات رو روی میز می ذاری ، اولش خیلی با شخصیت رفتار می کنی ولی یه دفعه دستت رو به هر چی که رو میزه می رسونی و دیگه تمومه ......
موقع نماز خوندن مامانی تو هم باید یه مهر داشته باشی کنار اون می شینی و بعد ملحفه ات رو سرت می ذاری و زیر لب یه چیزایی می گی و بعد شروع می کنی به اذیت و آزار مامانی و در آخر هم مهر ها رو جمع می کنی و اگه ازت نگیرم حتماً باید تو دهنت ببریش .
آخر هفته بابا ماموریت بود و من و تو به همراه مامانی و بابایی به کرج رفتیم خیلی خوش گذشت و طبق معمول حسابی با ایلیا و یکتا آتیش سوزوندید وجمعه هم به همراه دایی جون بر گشتیم ، خدایا شکرت ... همه چیز خوب و عالی بود بابا برامون از یزد سوغاتیای خوشمزه آورده و برای اولین بار طعم شیرین های سنتی باقلوا و لوز و قطاب و... امتحان کردی ، مثل بابا عاشق شیرینی و شکلاتی البته شوری و ترشی رو هم دوست داری کلاً خوش مزاجیت مثل باباست.
یکشنبه13دی 88 ساعت 13:45