Lilypie Kids Birthday tickers پانزده ماهگیت مبارک - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
پانزده ماهگیت مبارک
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

ساعت چهار تو مطب دکتر بودیم کفشات رو از عمد نیاورده بودم چون می دونستم اگه به راه رفتن بیافتی دیگه حریفت نمی شم یه کمی با دی وی دی های جدیدت بازی کردی اما خیلی زود حوصله ات سر رفت مجبور شدم تو بغلت بگیرم و باهام تو سالن و تو راهرو مطب قدم بزنیم و چشم چشم دو ابرو .... بخونیم ، محیطای بسته مثل همچنین جاهایی رو دوست نداری .
همچنان تو بغلم بودی که با ورود یه خانم و یه پسر کوچولو نظرم بهشون جلب شد انگار این پسر کوچولو رو یه جایی دیده بودم به محض اینکه از تو بغل مامانش رها شد به سمت در ورودی و راهرو رفت و سعی می کرد از دست مامانش فرارکنه و مشخص بود که عاشق جست و خیز کردنه 
 با بابا مشغول صحبت کردن بودم که یه لحظه به بابا گفتم رضا اگه گفتی من این کوچولو رو کجا دیدم با تعجب نگام کرد گفتم مارتیاست فرشته کوچک خوشبختی بهمراه لیلا جون . می خواستم برای آشنایی جلو برم که منشی برای ورود به اتاق دکتر صدامون کرد .
دکتر تزریق نوبت دوم واکنس آنفولانزا رو برات انجام داد و مثل همیشه مثل یه پسر خوب ، آروم و صبور بودی و بازم مثل همیشه دکتر از اینکه پسر مقاومی هستی تعریف کرد قد و وزن و کلاً وضعیتت نرمال بود و بابا هم سوالی رو که مدتا بود فکرش رو مشغول کرده بود از دکتر پرسید اینکه تو قدت نسبت به سنت کوتاه است یا نه؟ و دکتر هم با رضایت کامل اعلام کرد که کاملاً طبیعی است نه کوتاه و نه خیلی بلند . خوشبختانه همه چیز رضایت بخش بود.
وقتی از اتاق خارج شدیم نزدیک مامان مارتیا رفتم وبا اینکه مطمئن بودم که این پسر کوچولو مارتیاست بازم ازش پرسیدم وخودمون رو بهش معرفی کردم متاسفانه به دلیل اینکه بعد از خروج ما نوبت ویزیت اونا بود نتونستم باهاشون صحبت کنم ولی خیلی از دیدنشون خوشحال شدم چون واقعاً برام غیر منتظره و جالب بود و حتی برای بابا و حتی خانم نوزاد که بابا جریان براشون توضیح داده بود . 
لیلا جون ( مامان مارتیا ) قبل از من حامله شده بود و من بطور تصادفی تو بهمن 86 وبلاگش رو پیدا کردم و از بدو تولد وبلاگش تا الان مطالبش رو می خونم و حتی آشنایی با ویلاگ اون باعث شد که منم تصمیم گرفتم برات بنویسم . ولی حس جالبی بود که می تونستم بعد از دو سال یه شخصی رو فقط تو دنیای کوچیک و مجازی احساسش می کردم حالا تو دنیای کاملاً واقعی ببینمش و باهاش حرف بزنم مارتیا رو که قبلاً عکساشو دیدم ولی مامان مارتیا خلاف تصویرایی بود که از اون تو ذهنم ساخته بودم خیلی شگفت انگیز بود حالا می تونستم وقتی وارد وبلاگ فرشته کوچک خوشبختی می شم این خانواده رو با قیافه واقعیشون ترسیم کنم وای خدایا برای این انفاق که شاید از نظر خیلی ها مهم نباشه ممنوم وقتی با شوق و اشتیاق از برخوردم با مامان مارتیا حرف می زدیم بابا مثل یه علامت تعجب به من نگاه می کرد و من فقط منتظر بودم که به خونه برسیم و سریع در این مورد با خاله صحبت کنم وقتی به خاله گفتم اگه گفتی تو مطب دکتر کی رو دیدم ؟ سریع جوابم رو داد : مارتیا؟؟؟؟؟؟؟؟ آخیش احساس آرامش کردم و با صحبت با خاله تونستم اون هیجانم رو تخلیه کنم .
یه روزی داشتم برای خاله از وبلاگ نویسی و این دنیای مجازی تعریف می کردم که دقیقاً مثل زندگی تو همین دنیاست با این تفاوت که شاید کمتر توش دروغ و تزویر و ریاکاری باشه و البته حداقل برای اونایی که در مورد فرزندشون می نویسن آدما می تونن تو دنیای نت حداقل نسبت به خودش رواست باشن و حتی ارتباطها هم به همون شکلیه که تو دنیای واقعیه یعنی من کلاً خصوصیت اخلاقیم اینه که کم دوست دارم ارتباط زیاد دارم ولی دوست نه (برات سوء تفاهم نشه که فکر کنی مامان مغرور و خودخواهی داری این اخلاق و روحیات جزء خمیره وجودی منه و انگار تغییر دادن اونم غیر ممکنه و برعکس تو مثل بابا از آیین دوست یابی بالایی برخوردای و روابط اجتماعی ات بسیار قویه تو تاکسی آنچنان با بغل دستی ام ارتباط برقرار می کنی که من انگشت به دهنم می مونم مثل یه استعداد خدادادی می مونه و شاید من از اون محرومم و شاید تو وجودمه و هیچ وقت نخواستم کشفش کنم )و البته تو اینجا هم به همین شکله به خیلی از وبلاگها سر می زنم خیلی ها رو می شناسم ولی اونا منو نمی شناسن بعضی از اونا خیلی مطالب جالب و آموزنده ایی دارن و بعضی ها هم برام دوست داشتنیه شاید مطالبی که منم برات می نویسم اصلاً آموزنده نباشه و بیشتر از روزمرگی ها باشه ولی دوست دارم برات بنویسم به امید اینکه یه روز بخونی و شاید هم لذت ببری .
شب خسته کننده ایی بود برات چون بعد از اونجا به مطب دکتر خودم رفتیم و حسابی حسابی کلافه شدی دقیقاً حدود دو ساعت تو مطب معطل شدیم من فقط می تونم بگم ببخشید که اونقدر اذیت شدی . سعی کردیم با خرید یه ماشین کوچولو ( به اندازه ایی که بتونی توش بشینی ) این خستگی رو برات جبران کنیم که البته دیدن دی وی دی های جدیدت (داستانهای شکسپیر و ..... ) برات هیجان انگیز تر بود تا بازی کردن با اون ماشین . بهت می گم بگو "ماشین " می گی " هان ".
همینکه در یخچال یا فریزر را باز می کنم سریع خودت رو می رسونی داشتم از تو فریزر گوشت بر می داشتم سریع از بین پاهام خودت رو به کشو رسوندی و یه بستنی برداشتی اصلاً فکر نمی کردم بتونی به تنهایی بخوریش هر چند کل هیکلت با بستنی شکلاتی یکی شد اما تجربه به تنهایی بستنی خوردن رو نیز امتحان کردی قربون پسر مستقلم برم که دوست داره همه کاراش رو خودش انجام بده خیلی خوب کارای ما رو تقلید می کنی بهمین خاطر خیلی خوب لباست رو از تنت در میاری و حتی بعضی از بلوزات رو می تونی بپوشی حتی برای پوشیدن جورابت هم تلاش می کنی کلاه سر کردن رو که خیلی وقت بلده گاهی اون رو تا لبه گردنت پایین می کشی و راه می ری و من و بابا از این حرکتت می ترسم نمی دونم چرا دوست داری اینکار رو انجام بدی با اینکه می دونی با این کار هیچ جا رو نمی بینی و تا بجایی نخوری آروم نمی شی.
با اینکه دکتر دوز شربت هیدروکسی زین رو برات بالاتر برده بود ولی با کمال تعجب بازم حدود دو ساعتی زمان برد که بتونی بخوابی . و اگه بگم تا خود صبح شش دفعه بیدار شدی دروغ نگفتم کاش می دونستم علت این همه بیدار شدنت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی جات گرمه ؟ و یا واقعاً گرسنه ایی ؟ یا فقط عادته؟؟ برای همینه دوست دارم زودتر صحبت کنی وقتی اولین بار کلمه آب و اَم ( به معنی غذا ) رو گفتی خیلی خوشحال شدم چون خیلی مهمه که بدونم واقعاً کی تشنه و گرسنه هستی و خوشبختانه حتی اگه خواب باشی و تشنه ات بشه تو جات می شینی و با چشمای خواب آلود می گی " آب ".
خدایا ازت ممنونم 
خدایا ازت ممنونم به خاطر این احساس ناب مادرانه خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر اینکه منو مستحق مادر شدن دونستی و امیدورام استحقاقش رو داشته باشم و بتونم مادری خوب و شایسته برای پسرم باشم .
پسر گلم از تو هم ممنونم بخاطر اینکه از تو یاد گرفتم محبت کردن رو عشق ورزدین رو به معنای واقعی دوست داشتن رو صادق بودن رو ، پاک بودن رو و خواستن برای توانستن و تلاش برای رسیدن . 
دوشنبه 21 دی88 ساعت 8:45