Lilypie Kids Birthday tickers خواب خوش - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
خواب خوش
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

آخر هفته ها همیشه برنامه مون همین بوده می ریم کرج یه کمی خونه این مامانی (مامان زری ) و یه کمی هم خونه اون مامانی ( مامانی فریده ) یعنی از زمانی که من و بابا ازدواج کردیم همیشه برنامه آخر هفته هامون همین بوده و هیچ چیز نمی تونه مانع برهم زدن برنامه مون بشه حتی زلزله و سیل ..... یعنی کلاً هیچکوم از بلایای طبیعی و غیر طبیعی نمی تونن توش خللی ایجاد کنن.
عصر چهارشنبه با یه تلفن و یه روز مرخصی برای روز پنج شنبه آخر هفته ایی دلچسب برای خودم و خودت درست کردم . و از عصر چهارشنبه به همراه بابا به منزل مامانی رفتیم .اون شب تا ساعت 12 شب به همراه ایلیا و یکتا بالا و پایین پریدی و چون قصد خوابیدن نداشتید مجبور شدیم بچه ها رو بیرون کنیم . هنوز وقتی شبا به خونمون بر می گردم تو اتاق سابقم می خوابم مامانی هیچ چیزی نذاشته از گذشته باقی بمونه جز اثر میخا رو دیوار وای چه خاطراتی و چه خلوتی داشتم........با مرور خاطرات گذشته ناخواسته خوابم برد و برای اولین بار بود که وقتی چشم باز کردم نفهمیدم چقدر گذشته پنچ دقیقه ، ده دقیقه ، شاید یکساعت.... ولی تو بین من و بابا خوابیده بودی بدون اینکه تلاشی برای خوابوندنت کنم .فردای اونشب وقتی از بابا پرسیدم چطور تو خوابیدی بهم گفت در اتاق رو بسته بود و تو مشغول بازی کردن بودی که اونم خوابش می بره ( یادم باشه دیگه تورو دست بابا نسپرم ). و این تاریخ باید حتماً ثبت بشه یعنی چهارشنبه 24دیماه88.
برای دومین بار بود که طعم کله پاچه رو امتحان کردی البته خیلی نخوردی ولی طعمش رو دوست داشتی چون خودم بدم میاد از اینکه می دیدم با میل می خوری برام یه حس عجیبی بود.
 مامان فریده رو خیلی دوست داری و عصر جمعه تو مسیر برگشتمون به تهران تو بغل اون خوابت برد با اینکه به اندازه یه صندلی باهات فاصله داشتم ولی خیلی دلم برات تنگ شده بود حساسیت بدی دارم و کلاً موقعی که خودم هستم دوست ندارم کسی بهت غذا بده یا بخوابونتت یا حمومت کنه حتی اگه مامان خودم باشه و حالا اینکه چطور تو رو می فرستم مهد یه مقوله کاملاً جدا و غیر قابل هضمه.
دیشب از ساعت 9 شب شروع کردی به مالوندن چشمات ( هر وقت خوابت می گیره اول یکی از گوشات و بعد هم سرت رو می خارونی و بعد هم نوبت به مالوندن چشماته ) وبعد هم جی جی خواستی رفتیم تو اتاقت یه کمی که جی جی خوردی از جات بلند شدی ( همیشه وقتی از جات بلند می شدی بهت می گم اهورا الان آقا گرگ بدجنس و ناقلا میاد و آروم با دستم می کوبم به کمدت ) مثل همیشه گفتم الان آقا گرگ بدجنس و ناقلا میاد خیلی جالب دیدم که قبل از اینکه من به کمدت بزنم اینار شما زحمت کشیدن برام به کمد زدین و دوباره دراز کشیدی کلی با هم بازی کردیم و خوابوندنت تا ساعت یازده و نیم شب طول کشید و اینکه تا خود ساعت چهار و نیم صبح چند دفعه بیدار شدی بماند و تو این ساعت به بهونه خوردن آب به آشپزخونه رفتیم وقتی به اتاق برگشتیم اثرات خواب کاملاً از چشمات رفته و حدود یکساعتی طول کشید که یه توده خواب به سمتت اومد .
وقتی بزرگ بشی ویادداشت هام رو بخونی تازه می فهمی که مامان چرا اینقدر پیرامون مساله خواب صحبت می کنه چون ما بزرگا فقط دنبال یه فرصت می گردیم که یه کمی بخوابیم ولی همیشه خدا رو شکر می کنم که چقدر نسبت به شش ماه اول زندگییت بهتر شدی و برای همین صد دفعه بیدار شدنای شبانه رو قدر می دونم نسبت به اون شب زنده داری ها.
شنبه 26دی88ساعت12:05