Lilypie Kids Birthday tickers از همه چیز و همه جا - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
از همه چیز و همه جا
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

جدیداً خیلی لجباز شدی یعنی اگه چیزی رو بخوای و بهت ندیم اونقدر خودت رو به این طرف و اون طرف می کوبونی و اشک می ریزی که من مستاصلمی شم که باید چه کنم اگه بابا تو لحظه باشه به من اجازه نمی ده بهت نزدیک بشم چون نظر اون اینه که تو واقعاً می فهمی چکار می کنی و بنابراین اگر بخواهیم بنا به خواست تو رفتار کنیم دیگه برای هیچوقت حریفت نمی شیم هر چند من اصلاٌ موافق این شیوه نیستم چون نمی تونم اشک و التماست رو ببینم ولی یه بار به خواست بابا تحویلت نگرفتم و در نهایت تعجب دیدم خودت کوتاه اومدی و زودتر دست از لجبازی برداشتی . وای که تربیت شما کوچولو ها چه کار سختیه کاش یه الگو و روش خاصی داشت و به این سختی نبود.
از هفته پیش برات توضیح دادم که این هفته تولد کسری است و قراره شمع فوت کنیم و دست بزنیم و تو هفته قبل چندین دفعه این موضوع رو تعریف کردم و هر بار هم مجبور شدم شمع روشن کنم و تو فوت کنی . 
روز سه شنبه تو مهد با خاله جون قرار داشتیم و از اونجا هم به خونمون بریم خاله برات یه سطل بزرگ لگو خریده بود چقدر اندازه اشون مناسبه دیگه نمی تونی اونو تو دهنت ببری . با نگار و نگین کلی بازی کردی.
ساعت پنج صبح روز پنج شنبه با شیون از خواب بیدار شدی ترسیده بودم به هیچ وجه آروم نمی شدی بغلت کردم و از اتاق بیرون اومدیم فکر می کردم بابا به دولتسرا رفته مشغول خوندن تفسیر قرآن بود وقتی سر و صدا و گریه و ناله هات رو دید به سراغمون اومد تو رو تو بغل گرفت وسعی کرد که آرومت کنه مثل زمانی که خیلی کوچیک بود آروم شدی " نی " بابایی رو بهت داد اونو تو بغلت گرفتی و تو رو تو جات دراز کرد و با " نی " به خواب رفتی ، حتماً یه خواب بدی دیده بودی .
بعداز ظهر پنجشنبه به فروشگاه رفتیم برای اولین باربود به فروشگاه زنجیره ای می رفتی دقیقاً پارسال تو همچین روزایی همچین خرید اساسی انجام دادیم با این تفاوت که تو با دایی جون تو ماشین موندید اما اینبار تو چرخ دستی نشوندیمت و حسابی از دیدن اجناس در کنار هم چیده شده لذت بردی و تا دستت به چیزی می رسید بر می داشتی و تو سبد می ذاشتی دلت می خواست همه بسته ها رو باز کنی و همه چی رو بهم بریزی . 
شش و نیم صبح روز جمعه بازم کابوس روز قبل تکرار شد بازم شیون و بی قراری و نا آرامی ، دقیقاً بهمون شکل و ظرف پنچ دقیقه آروم شدی و خوابیدی. یعنی بازم خواب دیدی.
برای ناهارروز جمعه منزل عمو حمید دعوت بودیم به مناسبت تولد کسری یه فوتبال دستی بسیار عالی از فروشگاه گلک براش خریده بودیم و مامان فریده هم برای اینکه تو هم یه کادویی باز کنی برات یه شلوار پانکی خرید و بهت داد، خیلی بهت خوش گذشت و برای دومین بار تولد و شمع فوت کردن رو تجربه کردی.
جمعه شب از زور خواب چشمات باز نمی شد ولی مقاومتت از مقاومت گروه حزب اله هم سختر و به هیچ وجه حاضر به خوابیدن نبودی که نبودی به حالی افتاده بودی که نمی تونستی قدم از قدم برداری و مدام به مبل و دیوار و یه بار هم به میز تلویزیون خوردی اما بازم مثل همیشه ساعت دوازده شب با هم خوابیدیم.
دیروز من و بابا یه گریزی زدیم به قصد خرید از فروشگاه بوسینی و خرید از فرش ستاره کویر یزد به خلوت دو نفره ایی بهم زدیم و لی من مدام جاتو خالی کردم حدود ساعت چهار عصر بود وباید تا ساعت پنج خودم رو به مهد می رسوندم مدام به ساعتم نگاه می کردم ولی سعی کردم خوش بگذرونم و بابا هم در پایان خرید منو به یه همبرگر تنوری دعوت کرد و منم با کمال میل استقبال کردم هر چند موقع خوردنش دلم پیشت بود (وقتی بزرگ شدی متوجه می شی که گاهی این خلوتا برای ما مامان و بابا ها لازمه) .
دیشب خیلی خیلی بد خوابیدی یعنی از ساعت نه شب که خوابیدی تا ساعت پنج صبح اگه بگم صدو بیست و یکبار بیدار شدی دروغ نگفته ام وقتی بابا از سرکار میاد تازه کار اصلی من شروع می شه چون تا قبل از اومدن اون من تموم وقت در خدمت تو هستم و اگه تو خواب باشی من باید هر چند دقیقه یکبار باید کارم رو تعطیل کنم اول برای ناهار فردای بابا غذا درست کردم بعد میوه ها رو شستم و بعد هم حدود چهار یا پنج کیلو هویج پاک کردم و در آخر برای بابا لباس اتو کردم ظرفها رو شستم و تو این مدت کاری تو ده بار بهم آنتراک دادی ممنونم پسر خوب و خوشگلم که همیشه به فکر مامان هستی حتی زمانی که خوابی .
یکشنبه 4 بهمن 88 ساعت 11:15