Lilypie Kids Birthday tickers مترسک دره جنیان - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
مترسک دره جنیان
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

پریشب بابا برام مژده داشت که روز دوشنبه علی ( پسر عمه جون ) تو سالن اصلی تئاتر شهر بمناست بیست و هشتمین جشنواره تئاتر فجر اجرا داره وای چقدر از شنیدن این موضوع خوشحال شدم موضوع اجراش رو نمی دونستیم آخرین اجراش رو که دیده بودیم ( حسن کچل) مربوط به گروه سنی کودک بود به هر حال خوشحال بودم که هم برای دیدن نمایش و هم برای دیدن علی می ریم.
ساعت هفت برنامه شروع می شد بنابراین فرصت کمی داشتیم بارون شدیدی هم می بارید اول با آژانس به خونه رفتیم و بعد از تعویض لباس و یه کمی استراحت با بابا برای ساعت شش و ربع قرار گذاشتیم از محل کار بابا تا سالن تئاترپیاده پنج دقیقه راه بود تو ماشین خوابت برده بود و در حین پیاده روی هم بیدار نشدی جلوی در وردی مامورسالن بهمون اجازه داخل شدن نداد و گفت که بچه های کوچیک اجازه ورود ندارن خیلی ناراحت شدیم بابا با علی تماس گرفت علی با همون لباس اجرا پیشمون اومد چقدر قیافه اش عوض شده بود با کلی خواهش و التماس تونستیم به داخل بریم دوربین عکاسیم رو ازم گرفتن . تو سالن شلوغ و مملو از جمعیت و تو همچنان در آرامش تو بغلم خواب بودی و من و بابا مردد از اینکه چه کنیم چون برنامه اجرای زنده بود و کوچکترین صدایی اختلال در اجرا بحساب می اومد بابا یهم پیشنهاد داد که من برای دیدن نمایش برم و اون به همراه تو ، داخل تریا می مونه همچنان مشغول همفکری بودیم که آقای احمد اسدی ( بازیگر سینما - نمایش و تئاتر و از دوستان خانوادگی بابا سهراب ) رو دیدم وای چقدر دیدارمون بجا بود بعد از مراسم هفتم بابا سهراب دیگه اونا رو ندیده بودیم و چقدر ابراز شرمندگی و عذرخواهی کرد . به همراه اون تونستیم به طبقه بالا و جایگاه دوم نمایش بریم دید خوبی روی صحنه نداشتیم یعنی همچی از بالا دیده می شد ولی از هیچی بهتر بود هنوز هیچکسی رو به داخل راه نداده بودن و بچه های اجرا مشغول مرتب کردن صحنه و اجراشون بودن و تو هم از دیدن مترسک به وجد اومده بودی و می خواستی مارو هم متوجه اون بکنی و مدام با انگشت به مترسک اشاره می کردی بابا هم نگران بود که تو با صحبت کردنت نظم برنامه رو بهم بزنی . داوود سعیدی و پسرش سینا ( از دوستان بابا سهراب ) از دیگر بازیگرای نمایش بودن که تو مراسم بابا سهراب اونا رو دیده بودیم . 
نمایش با موسیقی طبری و با همخونی گروه شروع شد وقتی صدای آشنای" نی "به گوشت رسید همراه با بازیگرا تو هم شروع به تکون دادن خودت کردی حدود ده دقیقه اجرا بدون کلام فقط با آواز و موسیقی و حرکات ریتمیک بود و تو با چشمان گرد و نگاه متعجبانه به نمایش نگاه می کردی کم کم که نمایش به دیالوگ رسید حوصله ات سر رفت یه کمی با خوردن پاستیل و موز و آب ویه کمی با خوردن جی جی سرگرم شدی بعد از دیدن رقص سما از علی که بی نهایت اجرای زیبایی بود رسماً اعلام خستگی کرد و دیگه بابا مجبور شد تو رو از سالن خارج کنه ، من که تموم و کمال محو تماشا شده بودم اصلاً حاضر نبودم که جام رو با بابا عوض کنم اصلاً به روی خودم نیاوردم و تا آخر نمایش نشستم و گاهی تو و بابا رو می دیدم که به داخل میایید و می رید و اما بابا از تو گفت که بیرون سالن سعی می کرد که با خوردن ساندویچ تست سرگرمت کنه که موفق هم بود ولی حسابی خسته شده بود . 
بعد از اتمام نمایش برای تشکر از علی رفتیم حسابی بهش خسته نباشید گفتیم و حیف شد که اجازه ندادن که دوربین رو به داخل ببریم و از علی قول گرفتیم که تویه فرصت مناسب به منزلمون بیاد .
آخرین باری که برای دیدن نمایش رفته بودم حدود سه سال پیش بود بهمراه خاله جون و نگین یه کار خوب از رضا فیاضی واقعاً بعد از اون دیگه هیچوقت فرصت نشد .چقدر از دیدن کار هنری لذت می برم حالا می خواد اون کار نمایش باشه یا یه تابلو نقاشی و یا یه عکس و یا یه تابلو فرش .... هر چی هست خوب می تونه باعث تقویت روحیه ام بشه البته اثراتش تو آدما متفاوته ولی تصور می کنم تو هم مثل من از دیدن نمایش لذت می بری چون در کمال تعجب تو حدود چهل دقیقه از نمایش رو نگاه کردی و این برای یه بچه پانزده ماهه یه کم عجیبه باید تو یه فرصت مناسب بگردم ببینم می تونم نمایشی مناسب گروه سنیت پیدا کنم .
وقتی به خونه رسیدم حدود ساعت نه و نیم شب بود چقدر احساس خستگی می کردم تو که تو ماشین خوابت برده بود تا حدود ساعت ده خوابیدی وقتی بیدار شدی مثل انرژی پتانسیل آزاد شده بودی که نمی شد مهارت کرد تموم سطلت لگوت رو خالی کردی و منم دنبال تو و مشغول مرتب کردن بودم که یه لحظه واقعاً نفهمیدم چی شد سطل لگو تو دست من بود اومدی اونو بکشی و من اجازه ندادم و یه لحظه دیدم جیغ می کشی و دستت رو به دهنت بردی و از دهنت خون میاد قلبم به دهنم اومد نمی دونستم چی پیش اومده وای بازم سهل انگاری کردم بابا رسید بغلت کرد و تو همچنان گریه می کردی و من گیج گیج بودم بابا گفت هیچی نشده احتمالاً لبش رو گاز گرفته وای که مردم و زنده شدم خدلیا چقدر این کوچولو ها آسیب پذیرن خدایا خودت حمایتشون کن بعد از این اتفاق و سرزنشای بابا چقدر خسته تر شدم ، خستگی و خواب همه چی با هم ..... کم کم داشتم تسلیم خواب می شدم حتی رمق مسواک زدن رو هم نداشتم برای خودم یه لیوان چای داغ ریخته بودم اما اصلاً نفهمدیم کی خوابیدم و کی صبح شده و دارم اون لیوان چای یخ رو تو سینک خالی می کنم .
خداوندا مرا آن ده که آن به.
سه شنبه 6 بهمن 88 ساعت 9:43