Lilypie Kids Birthday tickers بازیهای بامدادی - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
بازیهای بامدادی
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

طبق معمول آخر هفته ها رفتیم کرج اینبار علاوه بر ایلیا و یکتا ، نگین و نگار هم به جمعتون اضافه شدن ، همه ازت شکایت داشتن که بهشون زور می گی تا چیزی تو دستشون می گیرن اونو می خوای یا تو باز هلشون می دی خلاصه تو این دو روزه کلی شاکی داشتی.
دیروز عصری با خاله جون و دائی جون رفتیم فروشگاه هایپر استار که تازه تاسیس شده وقتی رسیدم از شانس بد بعلت اربعین تعطیل بود ولی از بابا قول گرفتم که یه روز دیگه حتماً ما رو ببره.
بابا تو ماشینش یه عالمه جایزه خریده که هر وقت پسر خوبی بود یکی از اونا رو بهت می ده و دیروزم چون این دو روزه خیلی گل بودی یه جایزه بهت داد یه عروسک پسر پا دراز ولی زیاد خوشت نیومد.
دیروز سه بار اونم پشت هم دی وی دی مای فرست ساین رو دیدی . 
هنوز اشتهات مثل سابق برنگشته و بیشتر از دو یا سه قاشق نمی خوری و اگر پافشاری کنم پس می زنی .
دیشب بمحض اینکه غذا خوردی ساعت نه و نیم خوابیدی تا ساعت یازده ونیم که من بخوابم سه دفعه بیدار شدی . ساعت حدود یک ونیم بود که بیدار شدی یه کم جی جی خوردی یه کمی تو بغلم و بعد به بهونه آب خوردن از اتاق بیرون اومدیم روی صندلی نشوندمت دائی هنوز بیدار بود کلی از دیدنش ذوق کردی و از جات پا شدی و کلی رقصیدی و بعد ماشینت رو آوردی و شروع کردی به بازی کردن ازت یه کمی فیلم گرفتیم و بعد دلت تاب تاب خواست کلی هم تاببازی کردی فکر فردا و چرت زدن تو محل کارم باعت شد که تو رو به دایی بسپرم و بخوابم حدود ساعت سه صبح بود که دایی همه چراغها رو خاموش کرد و تو رو مجبور کرد که بیای بخوابی با کلی دردسر تونستم بخوابونمت . از ساعت سه و ربع تا هفت و نیم صبح که به مهد می برمت یه بار هم بیدار نشدی بعد از یه هفته به مهد می رفتی سهیلا جون به محض اینکه تو رو تو بغل گرفت گفت چقدر وزنت کمتر شده براش تعریف کردم که تو این هفته ایی که پیش لیلا بودی بخاطر مریضیت چقدر بی اشتها شدی .
بابا برنامه سفرمون به نشتارود رو بهم زده و قرار گذاشته که تو تعطیلات آخر هفته به گرگان بریم هنوز نتونستم تصمیم بگیرم از طرفی برای رفتن تمایلی ندارم و از طرف دیگه دوست ندارم بابا به تنهایی به این سفر بره .
شنبه 17 بهمن 88 ساعت 12:30