Lilypie Kids Birthday tickers تعطیلات - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
تعطیلات
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

پنج شنبه و جمعه ایی که گذشت بابا ماموریت بود و من و تو به اتفاق دایی خونه بودیم خیلی از کارای عقب افتاده ام رو انجام دادم و روز شنبه ناهار رو پیش مامان فریده بودیم و بعد از رسوندش به فرودگاه به منزل مامان زری رفتیم وقتی اونجاییم همه خستگیم می ریزه یه کمی خونه دایی رضا هستی یه کمی خونه دایی رولی و من اصلا متوجه خوردن و خوابیدنت نمی شم شب شهادت امام رضا همه منزل مامانی جمع بودیم خاله و دایی ها و خانواده عمو رسول هم اومده بودن همه به بابایی اصرار کردن که یه آهنگ تقریباً غمگین بزنه که تو برامون یه کمی برقصی مامانی اعتراض کرد ولی وقتی جمع رو مشتاق دید چیزی نگفت اونقدر حرکت رقصت با آهنگ هماهنگ بود که همه متعجب مونده بودن که چطور به این خوبی می رقصی. انگار از سربسر گذاشتن با نگار لذت می بری با انگشت اشاره ات به سمتش حمله می کردی و باعث وحشت اون می شدی.
روز دوشنبه به هر حال طلسم فروشگاه هایپر استار شکسته شد و تو مسیر برگشت به خونه به همراه خانواده خاله میترا رفتیم دقیقاً ساعت سه بود که وارد فروشگاه شدیم و تو مدت گشت زدنمون تو ، تو چرخ دستی بود ی و بیشتر خریدمون رو یا سوراخ کردی یا پاره. وقتی موقع خروج ساعت رو از بابا پرسیدم و اون گفت ساعت هفت و ده دقیقه است باورم نمی شد اصلاً متوجه گذشت زمان نشده بودیم حدود صدو پنجاه تومن خرج کردیم ولی واقعاً نفهمیدیم چی خریدیم .
چهارشنبه 28بهمن 88ساعت 11:32