Lilypie Kids Birthday tickers لحظه ها را با تو بودن ، در نگاه تو شکفتن ، حس عشقو در تو دیدن ........ - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
لحظه ها را با تو بودن ، در نگاه تو شکفتن ، حس عشقو در تو دیدن ........
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

انگار نوشتن تو اینجا داره برام یه تکلیف می شه که وقتی انجامش می دم احساس آرامش می کنم دلم نمی خواد هیچی از لحظه لحظه زندگیت جا بمونه دلم می خواد وقتی بزرگ شدی و اگه خواستی نوشته هامو بخونی بتونی این روزا رو احساس کنی کاش نوشته هام اون حس رو بهت بده . 
یه هقفته ایی می شه وقتی از مهد به خونه می رسیم و وارد خونه می شیم گریه و زاری راه میندازی که چرا داخل شدیم باید بیرون می موندیم دقیقاً اینکار رو هر روز انجام می دی هر چی سعی برای آروم کردنت می کنم فایده نداره حتی اجازه نمی دی که لباست رو دربیارم حتی دیروز دائی حرکتی کرد که شاید به این شکل بتونه آرومت کنه قبل از ورودمون به خونه برات دی وی دی گذاشت که شاید به این شکل بتونه آرومت کنه ولی هیچ فایده ای نداشت .
جدیداً غذاها رو با احتیاط می خوری قاشق اول رو تقریباً به زور می خوری تا ببینی به مزاجت خوش میاد یا نه قبلاً اینطوری نبودی و برای هر چیز خوردنی و غیر خوردنی دهنت رو باز می کردی از طعم ماست میوه هایی که برات گرفته ام از توت فرنگی بیشتر خوشت میاد کلاً میل و اشتهات به غذا کم شده که امیدوارم مقطعی باشه .
یه مدت خیلی وضعیت خوابت خوب شده بود دقیقاً نمی دونم از کی دوباره نظم و نظام خوابت بهم ریخت و هر چی هم می گذره بدتر می شه قبلاً اگه ساعت نه شب تا ده و نیم می خوابیدی ساعت چهار صبح بیدار بودی و اگه دوازده تا یک می خوابیدی ساعت هشت یا نه صبیح بیدار می شدی اما جدیداً خوابت خیلی کم شده دیروز عصری که از مهد برگشتیم نخوابیدی امیدوار بودم که شب زودتر می خوابی اما متاسفانه ساعت 12 شب خوابیدی و حدود نیم ساعت بعد هم از سرفه های شدید بیدار شدی تا ساعت چهار صبح که بازم سرفه و یه کمی تب بازم آنتی بیوتیک و دارو . دلت نمی خواست بخوابی اون موقع صبح ازم خواستی که برات پسر مورزیکال رقاص رو روشن کنم و خودت هم همراهیش می کردی و بعد هم سوار تاب شدی و تاب تاب کنان خوابت برد . بازم طبق معمول دیرمون شد و ساعت هفت و نیم صبح بیدار شدیم نمی دونستم به تو رسیدگی کنم یا خودم آماده شم . 
سه شنبه 4 اسفند88 ساعت14:40