Lilypie Kids Birthday tickers زندگی و دیگرهیچ - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
زندگی و دیگرهیچ
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

سرمای بدی خورده بودم و با همه پیشگیریها متاسفانه تو رو هم مریض کردم برای روز پنجشنبه مرخصی گرفتم حال خوشی نداشتم و کم کم بیماریم رو به تو هم انتقال دادم عصر پنجشنبه به مطب دکتر رفتیم خوشبختانه تو مطب کسی نبود مثل همیشه مثل یه مرد اجازه دادی که دکتر معاینه ات کنه و حتی دکتر پرسید همیشه اینطور آرومه من و بابا هر دومون با هم جواب دادیم خیر فقط زمان معاینه اینطور آرومه دکتر برات همون داروهای همیشگی رو نوشت و از نظر اون وضعیت بدی نداشتی ولی فوق العاده بی اشتها شدی و امروز از صبح تا عصر جز شیر و آبمیوه به هیچ جیز لب نزدی دو ساعت صبح و سه ساعت ظهر و یکساعت عصر خوابیدی و این همه خواب برای تو عجیبه دل و دماغ بازی کردن رو هم نداشتی زمان بیداری تو بغلم بودی و عصری هم یه بیرون روی حسابی داشتی که واقعاً به وحشت افتادم یه کمی روبراه شده بودی تا موقع شام که بابا برات کباب درست کرد تو تیکه رو به همراه ماست و دوغ خوردی و حدود نیم ساعت بعد که بابا خواست بهت دارو بده همه رو بالا آوردی و دوباره نیم ساعت دیگه موقع خوردن پلانتاژل بالا آوردی کم مونده بود گریه کنم خیلی بی رمق شده بودی با دکتر تماس گرفتیم ولی متاسفانه جواب نداد کمی تو بغل من و کمی هم تو بغل بابا بودی تا اینکه ساعت یازده و نیم خوابیدی برای فردا هم مامانی و بابایی پیشت می مونن امیدوارم تا فردا حالت خوب خوب شه بارون شدیدی می باره و دلم حسابی گرفته .......... نمی تونم اینطور مریض و آروم ببینمت نمی تونم بجای صدای خنده هات صدای سرفه هات رو بشنوم نمی تونم ببینم و بشنوم....... خدای مهربون مثل همیشه کمک کن......خدای مهربون سلامتی اهورا رو می خوام خنده ها و شیطنتاش .....

شنبه 8اسفند88ساعت 1بامداد