Lilypie Kids Birthday tickers دوران نقاهت - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
دوران نقاهت
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

ساعت چهار صبح شنبه با گریه بیدار شدی و بعد هم شروع به عق زدن کردی چقدر برات سخت بود بعد از یه کمی استفراغ آرومتر شدی چقدر نگران بودم که بازم تکرار شه یه کمی تو بغل بابا یه کمی بغل من خوابت برد کنارت نشستم و به چهره معصومانه ات نگاه می کردم و بی اختیار اشک می ریختم مدام بخودم نهیب می زدم که نباید اینطور شکننده باشم و خودم رو به این راحتی ببازم تازه اول مسیرم باید خیلی مقاومتر از اینا باشم باید یه تکیه گاه مطمئن باشم برای تو و بابا ، اونقدر با خودم نجوا کردم تا اینکه بیدار شدی حدود چهل دقیقه خوابیدی وقتی بیدار شدی خیلی سرحالتر بودی ازمون خواستی برات فیلم بذاریم و جلوی تلویزیون نشستی و منم کنارت نشستم و دستات رو تو دستم گرفتم وقتی از تماشای فیلم خسته شدی تاب سواری کردی روی تاب خوابت برد اما حاضر نبودی از تاب پایین بیای ، با اینکه سرت می افتاد ولی انگار از این چرت زدن لذت می بردی مامانی و بابایی ساعت هفت و نیم صبح رسیدند و بعد از شرح وضعییت تو رو به اونا سپردم و ساعت ده و نیم مجدداً برای ویزیت پیش دکتر رفتیم دکتر حال عمومیت رو مساعد دید و دارو خاصی هم تجویز نکرد و مثل همیشه تو مطب بسیار پسر آرومی بودی برای ناهار خیلی دلت می خواست غذا بخوری اما دکتر بهمون گفته بود باید غذا رو کم کم تو وعده های بیشتر بهت بدیم تا شب که بخوابی بیشتر تو بغل بودی و خیلی بهونه گیری می کردی . دیروز وضعیتت یه کمی بهتر بود ولی همچنان بی اشتهات و لجبازیت برقراره که کاملاً طبیعیه دلم نمی خواد که تو این شرایط باهات مبارزه کنم و بخاطر شرایط جسمیت بهت سخت نمی گیرم دیشب حال خوبی نداشتم فشارم رو ده بود یه دونه پنی سیلین با یه دگزو تزریق کردم خیلی بهتر شدم خدا رو شکر هنوز سرپام و می دونم همه بخاطر شرایط کاری سخت آخر سال و از طرفی بخاطر تغییر هوا و یه کمی هم وجود این گردو غبار آلوده معلق تو هواست امروز صبح مامانی و بابا به شمال رفتن و پستشون رو ساعت هفت و نیم صبح با مامان فریده عوض کردن و صبح با وضعیت خیلی بهتری بیدار شدی و طی تماسایی که با مامانی داشتم اشتهات نسبت به روزای دیگه خیلی بهتره بخاطر سفر مامانی و بابا به گرگان قرار بود که فردا هم مریم و یکتا برای نگهداریت بیان ولی مثل اینکه در حال کنسل شدنه . 
راستی اونقدر درگیر مرضیت شده که یادم رفت که بنویسم می تونی یه جمله بگی " آب بده "
دوستت دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه
دوشبه 10اسفند88ساعت 15:28