Lilypie Kids Birthday tickers تجربه دو شب تنهایی به همراه مرد کوچک زندگیم - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
تجربه دو شب تنهایی به همراه مرد کوچک زندگیم
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

ساعت چهار صبح روز چهارشنبه بیدار شدی طبق معمول همیشه اول آب خواستی و بعد هم ازم خواستی از اتاق ببرمت بیرون، برات فیلم گذاشتم تاب بازی کردیم یه کمی تو بغلم یه کمی رو پام یه کمی شیر خوردی خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن ساعت هفت صبح خوابیدی گیج و کلافه خواب بودم اما چاره ای جز رفتن به سرکار نداشتم خدا رو شکر تو شرکت خبری نبود و می تونستم ظهر زود به خونه بیام چون بابا و مامانی تصمیمشون رو برای رفتن به گرگان گرفته بودن ساعت دوازده خونه بودم و ساعت یک هم اونا رفتن با اینکه زمان زیادی از رفتن بابا نمی گذشت و تقریباً به این تنهایی عادت داشتم اما نمی دونم چرا حس دلتنگی سرو پای وجودم رو گرفته بود و هر چند لحظه یکبار به یادم می اومد و آزارم می داد دلم نمی خواست از نرفتنم پشیمون بشم چون دلایل محکم و معقولی برای نرفتن داشتم هر چند از نظر بابا غیر منطقی بود با وجود و حضورتو اصلاً احساسی مثل ترس یه لحظه به سراغم نیومد اما نگرانی از اینکه مبادا حال خودم بد بشه و یا چیزی شبیه به این گاهی فکرم رو مشغول می کرد اصلاً آشپزی نداشتم برای چند روز تو یخچال غذا داشتم و دربست و کامل دراختیارت بود البته ناگفته نمونه که تو این چند روز خیلی سعی کردم عادات زشتی که تو این مدتی که مامانی و بابایی بهت دادن رو از سرت بندازم مثلاً دلت می خواست روی کانتر آشپزخونه بشینی و در کابینت هم برات باز باشه و هر چی دوست داری بریزی بیرون یا تو بغل با آیفون بازی کنی یا اینکه تو کمدت بشینی و اسباب بازیات رو بپاشی یا بازی با سی دی هات اصلاً هیچوقت ازم نمی خواستی که سی دی هات رو بهت بدم اما تو این مدت یکی از بازیات بهم ریختن کیف سی دی بود البته اصلاً برام سخت نبود برای چند لحظه قهر می کردی ولی خیلی زود با روی خوش به سمتم میومدی تو این چند روز با هم کتاب خوندیم شعر خوندیم رقصدیم بازی کردیم حموم کردیم و تا جایی که می تونستیم با هم خوابیدیم و استراحت کردیم اما هیچکدوم اینا نمی تونست جای خالی بابا رضا تو این شبا برامون پر کنه . صبح جمعه وقتی چشام رو باز کردم خوشحال بودم از اینکه تموم شد و امروز روز بازگشت باباست برای دیدار بابا لحظه شماری می کرم نزدیکای ظهر بود داشتم اتاق خوابمون رو مرتب می کردم مثل همیشه پای میز توالت ایستاده بودی همه چیز توی یه لحظه اتفاق افتاد تلفن از روی کمد روی شمعدون روی میز افتاد تو هم سیم تلفن رو کشیدی و شمعدون سنگین روی سرت افتاد گیج و منگ با گریه های تو فریاد می زدم و خدا خدا می کردم دست به سرت می کشیدم و در حالیکه تو بغلم بودی از این طرف سالن به اون طرف می رفتم و همپای تو گریه می کردم بازم به سرت دست کشیدم امااثری از خون نبود در حین گریه کردن خدا رو شکر می کردم و تو رو می بوسیدم اگه خدای ناکرده برات اتفاقی می افتاد تو تنهایی چه می کردم همون لحظه صدقه گذاشتم ازگریه ها و ترس و وحشتی که من داشتم شوکه شده بودی و دستات رو دور گردنم حلقه کردی و آروم آروم با نوازشام خوابیدی به صورتت خیره شده بودم و خدا رو شکر می کردم خدای مهربون و دوست داشتنی کاش می شد می بوسیدمت خدای اهورایی ازت ممونم .
تو مدت تنهاییمون همه بهمون لطف داشتن باهامون تماس می گرفتن و یه جورایی سعی می کردن بهمون آرامش بدن به لطف خدا و با کمک هم تونستیم از پسش بربیام .
عو حمید و سمیه و کسری تو مسر برگشت از شمال به منزلمون اومدن چقدر از دیدنشون خوشحال شدیم و مثل همیشه کلی با کسری بازی کردی حدود ساعت نه و نیم بود که بابا و مامانی اومدن چقدر از دیدنش ذوق کردم کاش می تونستم جلوی همه بابا رو بغل کنم و ببوسمش البته اون کلی سرزنشم کرد که چرا همراهیشون نکردم و می گفت تو نباید جای اهورا تصمصیم می گرفتی تو بخاطر خودت اهورا رو تو خونه محبوس کردی پسرم اجتماعی و طالب زندگی جمعیه اما تو به گوشه نشینی و عزلت نشینی عادت داری و نباید پسرم رو به این خوی و خصلت بکشونی ته دلم از حرفای بابا گرفت بعد از چند روز تنهایی با این حرفای نیش دار ازم تشکر و قدردانی می کنه جلوی جمع چیزی نگفتم واما اینکه توی دلم چه حرفایی به گلوم نرسید و خفه شد و اون تو موند بماند .
امروز به پشنهاد سمیه و مامانی خونه موندی بهت خوش بگذره 
 امروز از مهد باهم تماس گرفتن و نگران نرفتنت شدن و بهشون نوید دادم که از فردا دوباره به مهد برمی گردی .
شنبه 15 اسفند88 ساعت10:44