Lilypie Kids Birthday tickers خونه تکونی - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
خونه تکونی
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : مامان بوبولی

حسابی خونه رو به لطف خدا همت مامان فریده ، کمک یه کارگر نیمه ماهر و ده درصد مرحمت بابا تکوندیم .
با وجود و حضور تو اصلاً امکان تمیز کردن خونه رو نداشتیم برای همین تصمیم گرفتیم که کارگر تو یه روز کاری بیاد که تو مهد باشی و مامانی هم از صبح پیش کار گر بمونه ، خیلی خوبه که آدم صبح خونه رو تحویل کارگر بده و عصری بیاد ببینه همه جا تر و تمیزه .
دقتت نسبت به عوض شدن همه چی خیلی بالاست وقتی رو تختی رو عوض کردم با دست بهم نشون می دادی که چقدر خوب شده یا اینکه با متوجه جابجایی مبلا شدی . 
دیشب بابا بهت گفت :" اهورا جان باباست " گفتی : " آره "
حتماً زدن رو تو مهد یاد گرفتی وقتی از دستمون ناراحت می شی با دستای کوچولوت من یا بابا رو می زنی و به قول خودت ما رو " دَ " می کنی هر چی بهت می گیم این کار بده انگار نه انگار.
بابا یه بلبل برات خریده که نسبت به صدا حساسه یعنی با هر صدای بلندی تحریک می شه و شروع به آواز خوندن می کنه خیلی جالبه وقتی تو جیغ می کشی و یا گریه می کنی اون شروع می کنه به خوندن و چون بی هوا این صدا پخش می شه تو آروم می شی و قراره ببینم کی تو خونه صداش از همه بلندتره و صدای این بلبل خوش سخن رو در میاره .
کوچمون یه کوچه دنج و بن بسته و دیشب همسایه هامون از این قضیه استفاده کردن و یه جشن خوبی تو آخرین سه شنبه سال گرفتن در حد یه آتیش روشن کردن و رقصیدن من و تو هم از پنجره به مدت نیم ساعت تماشا شون کردیم از کتو کول افتادم یه کمی هم بابا بغلت کرد تقریباً برنامه شون تموم شده بود اونا بی خیال شده بودن اما تو راضی نشدی و مثل همیشه با لجبازی تموم شد .
چهارشنبه 26اسفند88ساعت 10:51