Lilypie Kids Birthday tickers نوروز 89 - زندگی با عشق اهورایی
 
 
 
نوروز 89
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩ : توسط : مامان بوبولی

از بعداز ظهر جمعه بیست و هشت اسفند به کرج ( منزل مامان فریده ) رفتیم . 
صبح روز شنبه من و تو و کسری و عزیز تو خونه تنها بودیم سمیه به آرایشگاه رفته بود مامانی و بابا برای خرید بیرون رفته بودن و عمو حمید هم سرکار بود روی مبل روبروی من نشسته بودی و کسری هم روی زمین دقیقاً زیر صندلی تو، مشغول تماشای تلویزیون بودید سر گرفتن کنترل با کسری دعواتون می شه و کسری به من اصرار می کنه که اونو ازت بگیرم خواستی از روی مبل پایین بیای داشتی می افتادی گرفتمت اما یه لحطه دیدم دست کسری روی چشمشه و داد می زنه واقعاً نفهمیدم چی پیش اومده از یه حادثه پیشگیری کردم ولی یه حادثه دیگه پیش اومد کسری رو تو بغل گرفتم چشم راستش آسیب دیده بود به شدت ملتهب و قرمز شده بود و دو قطره اشک ریخت که خون آلود بود چه لحظه دلخراشی بود با گذاشتن حوله گرم کمی آروم شده بود با اومدن سمیه و مامانی و بابا وضعیت مساعد شد ولی تا عصری هر وقت به یاد اون پیشامد می افتادم ناراحت می شدم که چرا باید اینطور در معرض خطر قرار بگیرید و اون هم درست جلوی چشمای من .بدترین شکنجه برام دیدن چهره اشک آلود بچه هاست . خدایا همه فرشته های کوچولو رو از هر خطر و آسیبی مصون بدار .
دقایق آخر سال :
سفره هفت سین رو خودم چیدم سین اصلی اون سهراب بود یه عکس از بابایی ،همه در حال آماده شدن فقط مامان فریده مثل یه کلاف سردرگم بود بود کتاب حافظ بابا رو با همون اسکناسای تانخورده که یه گوشه اش بیرون زده بود روی میز گذاشت .همه چیز آماده بود ..............مثل هر سال نفسم رو تو سینه حبس کردم و فکرم رو روی بهترین ها متمرکز کردم دوربین به دست منتظر بودم .........بومپ بومپ بومپ آغاز سال یکهزارو سیصدو هشتاد و نه خورشیدی ............مثل سال گذشته به همراه بابا سال جدید رو برامون به ارمغان آوردید ، به امید یه سال پر از سلامتی فقط سلامتی سلامتی سلامتی ، سبزی و سرور. 
روز اول عید:
هوا عجیب سرد شده بود و برف شدیدی می بارید کلی مهمون داشتیم رفتارت تغییر کرده بود بسیار گوشه گیر و خجالتی شدی بغیر از من تو بغل هیچ کسی نمی رفتی بی اشتها و لجبازی هم به رفتارای جدیدت اضافه شده بود . 
روز دوم و سوم عید:
بعد از ظهر بود ناهار خورده بودیم دور هم جمع بودیم از عمه محبوبه و عمو کامران و عمو حمید و مامانی و بابا ... داشتی قدم می زدی از ظرف میوه سیب برداشتی پات به ریشه فرش گیر کرد خیلی فجیع به زمین خوردی روی کتف سمت چپت افتادی اما خیلی سریع از جات پا شدی بازم بازی کردی به همراه بابا به پارک نزدیک خونه رفتیم همه چیز خوب بود وقتی برگشتیم دوباره بهونه گیری و لجبازی خیلی گریه کردی موقع خوابوندنت احساس کردم یه لحظه به خودت می پیچی و جیغ می کشی نفهمیدم از چیه حدود دو ساعت خوابیدی اما وقتی بیدار شدی فقط گریه می کردی از اینکه نمی دونستم چیه همپات اشک می ریختم دستت رو شکمت بود و می گفتی " درد" اولش فکر کردم دلت درد می کنه ولی وقتی از این پهلو به اون پهلو می شدی ناله می کردی دیگه مطمئن شده بودم دستت درد می کنه . دست چپت به شدت درد می کرد البته زمانی که دستت رو حرکت می دادی مدام تکرار می کردی " درد" وقتی می نشستی و می خواستی از جات پا شی و به دست چپت فشار می آوردی یا اینکه کسی از بغل بلندت می کردی جیغ می کشیدی قبل از خواب برات ژل پیروکسیکام کشیدیم و تا ساعت شش و نیم صبح فردا روی یه پهلو خوابیدی نمی دونم چرا احساس می کردم درد شدیدی داری و در عین حال مقاومت می کنی قبل از ظهر به کلینیک اومدیم متاسفانه دکتر امیدوار تو هفته اول کلینیک نبود و بجای اون دکتر جوادپور بود دکتر بعذ از یه کمی معاینه چون احتمال شکستگی می داد برات عکس نوشت تو رادیولوژی خیلی خوب همکاری کردی دل تو دلم نبود که زودتر نتیجه رو بشنوم خدا رو شکر فقط تورم و نسج نرم بود و دکتر هم ژل پیروکسیکام و شربت پروفن رو تجویز کرد و اونشب دستت رو با باند کشی بستیم و تا فردا صبح خیلی بهتر بودی.
روز چهار عید:
به همراه کسری حموم کردیم از آبتنی سیر نمی شی با وجود هوای سرد بیرون دلمون رو به دریا زدیم و عصری بیرون رفتیم . شب خانواده خاله سودابه اومدن چه شبی داشتیم اون شب .... ساعت ده شب تا یازده و نیم خوابیدی و بعد با سر و صدای سوگند و کسری بیدار شدی و تا ساعت دو صبح بازی کردی و ساعت چهار و نیم صبح هم با جیغ های بنفش همه رو بدخواب کردی خلاصه صبح همه با قطعیت متوجه این تغییر وزن شدید من تو این مدت کوتاه شدن ( هر چی بهشون می گفتم نه ورزش می کنم نه رژیم خاصی می گیرم باور نمی کردن )
روز پنجم :
هیچوقت به این اندازه بابا رو در کنار خودمون ندیده بودیم مدام راه می رفتی و می گفتی " بابا " 
کلی کلمه یاد گرفتی " درد" " ترس" "داغ" "کفش" "چرخ " .....
کلی صدای حیوونا رو یاد گرفتی و از روی عکس هم می شناسیشون
گاوه : مو مو هاپو: هوپ هوپ پیشی: میو زنبوره:ویز ویز ...... نی نی دل آرام : هه هه
بسیار بسیار مستقل شدی حتماً باید خودت غذا بخوری اونم به تنهایی و بدون کمک من .
عاشق اینی که برات کتاب بخونم مخصوصاً قصه فلفلی و کاکلی
روز ششم :
به خونه برگشتیم و یه عالمه عید دیدنی کردیم و شب بسیار بسیار خسته کننده ایی رو گذروندیم خصوصاً که فردای اون روز باید به سرکار می رفتم. دوباره از سمت دست آسیب دیده ات افتادی و درد عجیبی داشتی و شب بدی رو گذروندیم .
تو هفته دوم تعطیلات دو روز کاری داشتم که تو پیش مامان فریده موندی و بقیه روزا هم مثل یه چشم رو هم گذاشتن سپری شد.
تعطیلاتی خوبی بود و مخوصاً اینکه من و تو بابا همش در کنار هم بودیم هیچ لذتی برام از این بالاتر نیست. 
تصورم از روز چهاردهم فروردین برات یه روز دشواری بوده و خوشحالم خلاف تصوراتم خدا رو شکر خیلی خوب بودی و روز خوبی داشتی.
چهارشنبه 19فروردین 89 ساعت 11:36