نگرانی

خیلی زود راه افتادی خیلی خوب یادمه اولین قدمهات رو تو یازده ماه و دوازده روزگیت برداشتی دقیقاً از همون روز همراه با این خوشحالی نگران بودم که مبادا تو حین این تاتی کردنا بیافتی بازم خوب یادمه اولین باری رو که افتادی یه هفته بعد یکسالیگت بود با صورت به زمین خوردی و لبت پاره شد یادمه چشمام رو بسته بودم و گریه می کردم مبادا برات اتفاقی افتاده باشه دندونت مبادا شکسته باشه و حتی هنوز که خوب راه می ری بازم نگرام وقتی می دوی وقتی غذا می خوری وقتی تو مهدی حتی وقتی خواب هستی نگرانتم ... همیشه نگرانم .

روز چهاردهم فروردین در حین بازی یکی از دندونای خرگوشیت شکست خیلی خیلی ناراحت کننده بود نتونستم خودم رو ببخشم  و  اما چهارشنبه ایی که گذشت تو کلاس موسیقی با فشار باگت ( مضراب بلز ) به دندونت ، اون یکی دندونت هم شکست حالا جای اون تا دندون خالیه و با هر خندیدن تو و پیدا شدن اون جاهای خالی من غمگین می شم .

دارم سعی می کنم که قوی باشم البته که خیلی بهتر شدم اینبار گریه نکردم و  خودم رو سرزنش هم نکردم ... همیشه موضوعی هست برای نگرانی فقط باید دعا کنم و البته صبور هم باشم .

خدای مهربونم شکرت

/ 1 نظر / 17 بازدید
ارغوان

عزیزممممم :( کلی ناراحت شدم که هر دوتا دندونش اینجوری شدم...یکی دیگه از بچه های بلاگی هم همین اتفاق براش افتاده تازگیا!...ببوسید اهورا جونمو[ماچ][ماچ]