تعطیلات

ماه رمضونم تموم شد و حتی تو هم اواخرش می پرسیدی پس کی تموم می شه البته تو بخاطر اینکه بازم بتونی با بابارضا به استخر بری .

روز دوشنبه رو مرخصی گرفتیم و به همراه مامان فریده به گرگان رفتیم واقعاً عاشق گرگان شده ایی اونقدر این شهر رو دوست داری که اعلام کردی که من یه گرگانی هستم من عاشق اینجام اصلا دوست دارم اینجا زندگی کنم 

نمی دونم شاید به این دلیل که تموم مدت سفرمون به جنگل و طبیعت گذشت اونقدر علاقمندی 

موقع برگشت از خونه عمه محبوبه خیلی راضی نبودی چون به قول خودت خیلی کم موندیم البته قبل از رفتنمون به باغشون سرکشی کردی و کلی سبزیجات چیدی واقعاً ادم مجذوب این همه عشق و علاقه می شه شب وقتی برگشتیم با سنگای کریستالی که از فروشگاه خریدیم برای خودت یه مزرعه درست کردی و کلی بذر کاشتی آب روشون پاشیدی و شب موقع خواب گفتی مامان صبح باهم می چینمشون صبح هم به محض باز کردن چشمات اول سبزیهات رو چیدی 

من و بابارضا هم بدمون نمیاد که یه زمین کوچولویی اونجا داشته باشیم تا خدا چی قسمت کنه 

شب جمعه برای دیدن نمایش علی جون به اسم باغ دلگشا کار پری صابری رفتیم خیلی خوب بود 

دوشنبه شب هم تو و بابارضا و عموحمید و کسری به استخر رفتید و ما خانوما هم به سینما ردکارپت رو دیدیم.

امروز هم خونه ایی و قرار با کسری برید سینما امیدوارم بهتون خوش بگذره

/ 0 نظر / 8 بازدید