حکایت این روزها و فردایمان

پادشاهی در یک شب سرد زمستانی در قصر به یکی از نگهبانان برخورد و گفت : سردت نیست؟ گفت عادت دارم . شاه گفت می گویم برات لباس گرم بیاورن . شاه فراموش کرد . صبح جنازه نگهبان را پیدا کردند که روی دیوار نوشته بود من سالها به سرما عادت داشتم وعده لباس گرمت مرا از پای درآورد !!!

/ 3 نظر / 19 بازدید
ارغوان

:( قشنگ بود

ناعمه

[ناراحت]