پسرک تبدار

وقتایی که بابارضا مشغول درس خوندنه تو هم مشغول نوشتنی به تقلید از بچه های کلاس اولیمون یکتا ایلیا و کسری  شکلهایی رو کاغذ می کشی و با صدای بلند می خونی گاهی هم برای من و بابا نامه می نویسی روی میزغذا خوری یه فانوسه که یکی از نامه هات رو داخل اون گذاشته بودی و مدتهاست که اون تو مونده چند وقت پیش که چشمت به اون افتاده به من می گی

"مامانی این نامه رو برای شما نوشتم وقتی من رفتم جنگ کشته شدم شما می تونی اون نامه رو بخونی "

مدتها فکرم درگیر این جمله ات بود که واقعاً چرا همچین حرفی زدی با بابارضا  هم در موردش صحبت  کردیم اما به نتیجه نرسیدم که چرا باید همچین چیزی به ذهنت برسه.

این روزا گاهی عجیب  سعی می کنی کتابی صحبت کنی

مامانی می آیی با هم برویم حمام

مامانی من زیتان می خواهم

 فکر می کنی که برای درست ادا کردن کلمات حرف " واو " رو برای همه کلمات باید به " الف " تبدیل کرد مثلاً حموم به حمام  و زیتون به زیتان

دیروز عصری که به خونه برگشتم بازم بدنت گرم شده بود 37.4 بود و مامان بزرگ مشغول پاشویه کردنت بود و از یه طرف هم  ماکارونی درست کردن گویا از صبح جیزی نخورده بودی و سفارش ماکارونی داده بودی و مامان بزرگ هم یه ماکارونی بدون روغن برات درست کرده و خدا رو شکر ماکارونی رو با اشتها خوردی تا ساعت ده شب منتظر برگشت بابارضا بودی اما وقتی دیدی از بابارضا خبری نیست خوابیدی تا ساعت پنج و نیم صبح که کاملاً خواب از سرت پریده بود در حالیکه هدیه بابانوئل رو تو دستت گرفته بودی به اتاقمون اومدی و تو تخت مابین من و بابارضا غلت می زدی و یه چیزایی برامون تعریف می کردی که هر چی فکر می کنم چی می گفتی یادم نمیاد.

 

/ 8 نظر / 15 بازدید
سپیده عمه آریانا

بلا دور باشه از گل پسر ناز و دوست داشتنی الهی همیشه تندرست و شاداب باشه .[ماچ][بغل][قلب][گل][گل]

ارغوان

ایشاا... خیلی زود خوب خوب بشی اهورای زیبا:xx

مامان جوجه طلا

اهورای عزیزم مریضیتو نبینم . همیشه صحیح و تندرست باشی. آفرین به این پسر خوب که دوست داره کتابی حرف بزنه .[قلب][ماچ]

مریم

ایشاللله زودتر خوب بشه [قلب] این مشق نوشتن ها کار این روزای دختر ما هم هست [لبخند] حتما توی مهد راجع به این چیزها صحبتی شده [سوال]

سایه

زیتان .این پسرت چقدر نازه خدا [ماچ]