روز اول مدرسه

امروز صبح ساعت هفت و پنج دقیقه بیدار شدی هیجان داشتی صبحونه نیمرو خوردی مامان فریده از زیر قران ردت کرد.

توی یه لحظه تصمیم گرفتم که باهاتون بیام یعنی تا اون لحظه دو به شک بود تو فکرم گفتم گور سر همه چی دیگه این لحظه تکرار نمی شه .

ساعت یه ربع به هشت به همراه بابارضا وارد مدرسه شهید صدوقی شدیم .

نمی دونم چرا بغض کردم نمی دونم چرا گریه کردم نمی دونم چرا ترسیدم .

انگار تموم نگرانی ها و تشویشهای اون سالها به یادم اومد 

یه کمی خجالتی بودی وقتی به صف شدید یه کمی هم نگران بودی نگران موقعیت اجتماعی جدیدت اما خیلی زود اخت شدی وقتی مربیت مدالت رو تو گردن آویزون کرد کاملا ریلکس بودی وقتی همه توی نمازخونه جمع شدیم و از دور چهره ات رو دیدم خیالم راحت شد اما بازم بغض کردم یاد بغضای اون دختر کوچولو افتادم 

خدا رو شکر رفتار ناظما و معاونای مدرسه خیلی خوب بود به اولیا اجازه نمی دادن به بچه ها نزدیک بشن و منم کاملا موافق بودم بچه ها بدون همراهی والدین با کمک مربی ها وارد نمازخونه شدن کفشاشون رو خودشون درآورده بود و حتی توی جاکفشی گذاشته بودن و به همین ترتیب بعد از اجرای نمایش از نمازخونه خارج شدن و ساعت نه و پنج دقیقه وارد کلاسشون شدن و دیگه به هیچ والدی اجازه داخل شدن تو کلاس رو ندادن .

خیلی خوب بود از همه برنامه هاشون راضی بودم از اسپند دود کردن از اون مدال آویزون کردن و حتی اجرای نمایش و بازی بچه ها همه چی کامل و عالی بود هر چند نمایشش رو خیلی دوست نداشت اما فکر می کنم برای شما تاثیربرانگیز بوده.

برات سلامتی و موفقیت آرزو می کنم .

 

/ 0 نظر / 46 بازدید