شب چله

سه شنبه عصری مریم جون با هم تماس گرفت و علت مهد نرفتنت رو جویا شد و اصرار کرد که روز چهارشنبه حتماً برای دو ساعت مراسم یلدا تو مهد حاضر بشی اما از اونجا که تموم تلاش مامان بزرگ برای خوابوندت تو روز ناموفق بود غروب ساعت شش و نیم تا هشت و نیم شب خوابیدی و این باعث شد که اون شب تا ساعت چهار صبح بیدار بودی چقدر شب خسته کننده ایی بود  تو تاریکی شب تو اتاق دیگه با بیلیاردت بازی می کردی و این دیر خوابیدنت باعث شد که صبح از مراسم عقب موندی و منم از بردنت منصرف شدم اما خیلی حیف شد که چون خیلی دوست داشتی با ننه سرما عکس بندازی .

دیشب به همراه مامان بزرگ به کرج اومدیم و الان هم منزل مامان بزرگ هستیم و به همراه ایلیا و یکتا مشغول تماشای کارتن هستید و مدام ازم می پرسی "مامانی چقدر دیگه خونه باباشریف می مونیم تراخدا زیاد بمونیم "و البته التماس و اصرار بچه ها هم هست "عمه خواهش می کنیم شب بمونید " کاش وقتی بزرگ شدید همینطور  با هم مهربون و صمیمی باقی بمونید.

/ 3 نظر / 6 بازدید
سایه

یلدا مبارک مامان خانمی[قلب]

مریم

حتما حسابی خوش گذشته [ماچ] ایشالله همیشه خوب و مهربون باشند با هم [لبخند]

خانه سبزمان

حیف شد به مراسم و عکس ننه سرما نرسید!انشاالله سال بعد!همیشه به گردش و مهمونی باشی عزیزم[ماچ]